نوبت من

Friday, August 5, 2005

بالاخره اومدم. مدتهاست ننوشتم!‌ اومدم ديدم اين خونه mold کرده و خاک گرفته!  لابد تو خيلياتون فکر کردين ديگه نميام.  البته سيل نامه ها کم نبود که کجا رفتی بيا باز بنويس.  جدی جدی انگار باور کرده بوديد من نوشتن رو کنار می ذارم.  به قول خودم... آره يه روزی ما معروف بوديم از ما quote هم می کردند٬ يادمه يه پسره بود اسمش محمد حسين محمدی بود يکبار به من گفت به قول خودتون blah blah blah... حالا بگذريم. داشتم می گفتم به قول خودم How can you stop before the nature stops you؟  و اين سواليه که من از همه کسانی که وبلاگشون رو بستند می پرسم.  از جمله بيتا. جدا چقدره که ننوشتم؟ يک ماه؟ يک ماه و نيم؟ 

در مدت نبود من اتفاقهای زيادی افتاد.  حدود ۷-۸ تا کفش خريدم 01.gif نه به احتمال زياد بيشتر ولی جرات نمی کنم برم بشمرم!  يک بار يک پسره به خواهر من گفته بود که پاهای خواهرت خيلی قشنگند.  البته بماند که خواهرم اول فکر کرده بود اونيکی خواهرم رو می گه!  ولی همين يک حرف نظر من رو نسبت به طرف ۱۰۰ درجه چرخوند.  خيلی جالبه. نه؟  توی اين مدت که نبودم خيلی اتفاقها افتاد! بيتا وبلاگش رو بست.  يک آش رشته عالی خورشيد به من داد که من انگشتهايم رو هم خوردم.  يک نفر با من قطع رابطه کرد. يعنی فکر کنم...!  يک آی پاد سی مگابايتی خريدم.  سفر ۴ روزه ام به بوستون ۹ روز طول کشيد به دليل طوفان در بوستون و فلوريدا.  تحقيقم در فلوريدا تموم شد و برگشتم به نيو هيون (New Haven).  الان هم يک اينترنشيپ در نيوهيون به من داده ان.  قاضی احمدی مقدس ترور شد.  راستی می دونستين شهلا لاهيجی رو وقتی بردند زندان معاينه قابلگی کرده بودن!  How humiliating!  حالا اگه يک مرد ايرانی اينجا بود می گفت اين اصلا يعنی چی؟  بعضی از اين مردهای ايرانی هم يکطوری حرف می زنند انگار توی يک دنيای ديگه زندگی می کنند!  انگار اصلا با واقعيتهای جامعه در تماس نيستند.  آره اضافه می کنم به ليست يکی از همين اشخاص به من ثابت کرد که آدم خيلی confused ی هست.  ديشب هم در خانه رويا و شوهرش رامين تا صبح اينقدر گفتيم و خنديديم که ساعت ۲ برگشتيم خونه.  آره يادم رفت انتخاب شدن رييس جمهور عزيزتون رو بهتون تبريک بگم!  تازه جناب آقا توی ارکات هم عضوه! هه هه هه!

اين رو يادم رفت اضافه کنم.  به احتمال زياد مهمترين خبر روز.  چهارده مرداد٬ سالگرد ازدواج مامان و بابامه 01.gif که مصادف با تاريخ پيروزی انقلاب مشروطه بود.  آخه من جد پدريم يکی از انقلابيون زمان مشروطه بود و پدر و مادرم اين روز رو برای ازدواج در نظر گرفتند.  من چه روزی رو برای ازدواج در نظر خواهم گرفت؟  روز آزادی خرمشهر؟ روزی که امام جام زهر رو نوشيد؟  روز ملی شدن نفت؟  همممم نه من بهتره فعلا از صحنه سياسی دور وايسم... ازدواج رو نبايد سياسيش کرد! 

/ 6 نظر / 2 بازدید
ayaala

I'll marry the day oil was nationalized. as i said in my weblog. besides ever heard of non disclosure? ;)

محسن

داشتم کم کم واسه کسی که هنوز درست نميشناسمش !! نگران ميشدما !! دير از بيتا حرف زدی شهرزاد خانووم ( درست گفتم اسمتو ؟ ) بيتا رفت ديگه پشت سرش هم نيگا نکرد هر چند فکر نکنم اونقدرا واست مهم باشه !

ناشناس

به به ...سفرا بی خطر ..تشريف آوردين..D: والا اگه منم اينقدر خوشيو تفريحو تحقيق برام وجود داشت ياد اين پرشين بلاگ بدبخت نمی افتادم....در هر صورت خوش باشی....

بی تا

آه اين اسم منه..بی تای بهم چسبيده!..دوباره حلوا را عشق است!!..پس از هزار سال دوباره بی تا را عشق است!!!

محسن

دوباره غيبتون زد ؟؟؟