باز هم شب شده است باز من ماندم و صد صفحه کتاب کز برای مخ من مجهولند...

Friday, August 26, 2005

وقتی يک اتفاق ناگوار می افته I like to take a drastic measure يا کاری که خيلی commonly و به وفور انجام می دم اينه که خودم رو درست کنم و يکم توی خونه (خوابگاه) رژه برم و برای خودم و يا دوستان به قول معروف يک defile de mode راه بيندازم.  به طوری که يکی از دوستام موقع امتحانهای ترم پيش من رو ديد و گفت خيلی خوبه معلومه تو سترس نداری.  گفتم چطور؟ گفت آخه هيچ آرايش نکردی! (آخه هميشه موقع درس خوندن امتحانها سترس من که بالا می رفت فوراْ يک لاکی چيزی در مياوردم و شروع می کردم به زدن و ديگه بين بچه ها اين مشهور شده بود.) خيلی جالبه ملت هميشه می خوان آدم رو متقاعد کنند که زنها آرايش می کنند چون مردها خوششون مياد و اگه به خاطر وجود مردها نبود هيچ زنی آرايش نمی کرد.  داشتم فکر می کردم ببينم چه چيزی موجب می شه که من در اتاقم توی يک مدرسه دخترانه خودم رو آرايش کنم و بدون وجود مرد در فاصله چند کيلومتری از اين کار احساس خوبی بهم دست بده.  به اين نتيجه رسيدم که آرايش کردن و سرو وضع و ظاهر آراسته داشتن يعنی قدرت.  يعنی اصلا وجود اين کار به آدم احساس قدرت می ده و خوب البته قدرت موقعی قدرت می شه که نفر دومی در کار باشه که  زير بار اين قدرت قرار بگيره.  Think about it!  يک ماه پيش يک دوستی به من گفت که خيلی براش عجيبه شدت تفاوت برخورد مردها با زنی که خودش رو درست کرده تا با زنی که خيلی casual ه.  يعنی از اين مسئله خيلی شاکی بود و می گفت که اين اصلا يعنی چی در يک محيط کاری که همه بايد رابطه پروفشنال داشته باشند چرا بايد مردم اينگونه رفتار کنند؟ گفتم خوب من هم از مردی که سر و وضع آراسته ای داره خوشم مياد (البته بماند که من از ته ريش خوشم مياد ولی...) و گفت که نه طرز برخورد زنها خيلی فرق داره و زنها يک مرد رو نسبت به position و چيزهای ديگه اول می بينند تا سر و وضع و تازه تفاوت برخورد زنها با يک مرد اونقدر نسبت به قيافه صورت نمی گيره که من اين رو قبول دارم و شاکی بود که چطور يک چنين تفاوت رفتاری اينقدر می تونه محسوس باشه و برای يک مرد طبيعی به نظر بياد و از کجا به وجود مياد؟ من به شخصه شدت تفاوت رو متوجهش نبودم ولی قبول دارم که اين تفاوت وجود داره.  همين مردهايی که می گن وای دختر نبايد آرايش کنه٬ ناخونهای قرمز  رنگ شيطانند و زشتن و مو رنگ کردن ديگه يعنی چی و اينها همه شون نشانی از ماترياليسم هستند و غيره و ذلک در مقابل يک زن well polished چنان به زانو در ميان که نمی دونن از کجا خوردن!  Now tell me who is the materialist one!  مثل اين به داستان Taming of the Shrew شکسپيره می مونه! 

/ 2 نظر / 16 بازدید
شب های سفيد

مي دونم كه يك نفر هست زير اين گنبد سنگي. كه مياد رو آسمونم مي كشه يه قوس رنگي. اون كه از تبار دريا ، اون كه از نسل ستاره س . وقتي باشه هر دقيقه يه تولد دوباره س . اون كه آينه ي اتاقم از حضورش بي نصيبه . توي اينه من نشستم اما من با من غريبه . فرصتي نمونده اي عشق ! اين صدا صداي مرگه. آخرين فصل جوانه ، فصل جون دادن برگه . از تو قصه ها طلوع كن تا غروب من بميره . زير خاكستر سردم ، شعله ي تو جون بگيره . يكي بايد اينجا باشه كه من رو بدزده از من . با من از خودم خودي تر ، بين تن باشه و پيرهن . يكي بايد اين جا باشد كه شب رو كم كنه از روز. روز تازه يي بياره جاي اين روز غزلسوز . يكي بايد اينجا باشه ، اوني كه مثل كسي نيست . وقت سر دادن آواز مثل اون همنفسي نيست. فرصتي نمونده اي عشق ! اين صدا صداي مرگه. آخرين فصل جوانه ، فصل جون دادن برگه . از تو قصه ها طلوع كن تا غروب من بميره . زير خاكستر سردم ، شعله ي تو جون بگيره. موفق باشي. خوشحال مي شم که به وبلاگ من هم بزنيد .

سوسن

سلام دوست عزيز نوشته هاتو خوندم خوب بود