حقايقی کوتاه

چهارشنبه ۱۷ ژانویه دو هزار و هفت

بیتا از من خواسته که پنج حقیقت رو در مورد خودم بنویسم.  کار سختیه... به قول مونتنی Montaigne متاسفانه آدمها فکر می کنند که در مورد خود حرف زدن یعنی پز بی خود دادن و اغراق کردن.  ولی من می نویسم برای دوستان نزدیک و فامیل تا بخوانند و بدانند. 

اگه پدر و مادر ثروتمندی داشتم که مثل بچه های پولدار بهم می گفتند تو هر کاری می خواهی بکن و ما تو رو ساپورت می کنیم هرگز باله رو ول نمی کردم.  ولی در عوض پدر و مادری دارم که با وجود ثروت از همون روز اول وقتی که در  ۱۶ ۱۵ سالگی دم از مستقل شدن زدم بهم گفتند که باید خودت کار کنی و روی پای خودت بایستی و خبری از ولخرجی پول مامان و بابا نخواهد بود.  که اون هم خوبیهای خودش رو داره و هم بدیهای خودش رو. 

می گن از بچگی خیلی آدم منطقی بودم که بزرگترها از اینکه من از همون کوچیکی ۳-۴ سالگی از deductive reasoning استفاده می کردم و بحث می کردم انگشت به دهان می ماندند.  با وجود اینکه هنوز هم به مدل old-fashioned دوست دارم دفتر خاطرات دفتر و قلمی داشته باشم.  وقتی می نویسم ترجیح می دم تایپ کنم چون دستم می تونه به سرعت مغزم تایپ کنه.  ولی نوشته هام رو باید همیشه پرینت کنم و بخونم و بهتره اگه بلند بخونم وگرنه اورگانیزیشنش همیشه خراب و لنگه. جدیدا تصمیم دارم که یکی از این ظبطهای کوچولو بخرم و صدام رو ضبط کنم چون خیلی وقتها وقتی وسط اوتوبوس نشسته ام یک سوژه جالب به ذهنم می رسه و یک چیز عالی که بنویسم ولی نمی تونم. 

جدیدا اینقدر خوابهای عجیب و غریب می دیدم و می بینم که در این ترم آخر که دیگه خوابهای من شورش رو در آورده بودند.  بعد خوابه یادم می رفت و بعدا تکه هاییش یادم می اومد. که نمی دونستم واقعا اتفاق افتاده یا توی خواب دیدم.   خیلی وقتها از عجیبی خواب می فهمیدم کدومش درسته (مثلا اینکه سر کلاس با لباس زیر نشسته بودم و به درس گوش می دادم) و خیلی وقتها نمی دونستم.  یک روز موقعی که منهتن خونه یکی از دوستام بودم از خواب پریدم و بین خواب و بیداری نطقی بسیار منطقی در مورد اینکه علت اینکه من اینقدر کتاب بینوایان ویکتورهوگو رو می فهمم و دوست دارم اینه که ماجرای انقلاب و جنگ برای آزادی در خون امثال من و ایرانیهای بعد از ۵۷ جریان داره و نمی شه بیرونش کرد و .... بقیه اش هم اصلا یادم نیست.  اصلا نمی دونم این نطق از کجا سر در آورد.  بعدش دوستم بهم گفت این خیلی جالبه که تو این فکر رو می کنی و شروع کرد بحث و سوال کردن و من به خودم اومدم و انگاری که این جمله رو یک نفر دیگه گفته باشه در فکرم داشتم به خودم می گفتم بارک الله چه جمله خوبی.  یک حالت out of body experience بود.  و اصلا نمی دونستم چه خبره و یا اینکه چی خواب دیده بودم!  دیشب هم خواب نون خامه ای دیدم و اینقدر دلم شیرینی خامه ای می خواد که نگو!

من برده ی لباس و خوشلباسی هستم.  منظورم هم از خوشلباسی مد امریکاییشه  چون سبک آدمها فرق می کنه و ایرانیها ممکنه این مدل رو خوشلباسی ندونند.  رنگ به خصوص رنگهای شاد در زندگی من خیلی اهمیت دارن.  احتیاج به مخفی کردن چیزی ندارم منظورم مخفی کردن ندانستن رنگ شناسی و کنتراست.  از پوشیدن سیاه دوری می کنم و نمی دونم چرا خانمها و آقایون ایرانی همیشه سیاه و خنثی می پوشند.  جدا به این مسئله دقت کنید وقتی که به یک مهمونی می رید.  فکر کنم علتش اینه که اصلا نمی دونند چه رنگی بهشون میاد و چی نمیاد و در نتیجه می خوان یک رنگی بپوشند که خیلی مطمئن باشه.  در آرایش هم همین طوره.  بیشتر ایرانیها همان رنگهای همیشگی رو استفاده می کنند بیشتر رنگهای قهوه ای (البته من اونهایی که اینجا هستند رو می گم چون من ۶ ساله ایران نرفته ام و نمی دونم که ایران چطوری شده)  ولی من رنگهای شاد قرمز صورتی بنفش آبی و همه اینها رو امتحان می کنم به طوری که بچه های مدرسه خیلی وقتها از من در مورد لباس و آرایش نظر می پرسند یا می خوان با من برند خرید یا من آرایششون کنم.  آرایش کردن صورت و پوشیدن لباس رو مثل نقاشی کردن بدن می بینم.

از بچگی نقاشی کردن رو خیلی دوست داشتم و همیشه داستان با نقاشی همراه بود.  شاید چون دوست داشتم چیزها رو تصور کنم.  خیلی وقتها داستانهایی رو که می خوندم اینقدر خوشم می اومد که نقاشی شخصیتها رو می کشیدم.  اینطوری اونها زنده می شدند و وجود خارجی و قیافه داشتند.  تبهرم از همه چیز بیشتر در کشیدن شخصیتهای کارتونیه و یا آدمها در حالات مختلف.  یک دورانی هم شدیدا علاقه به کشیدن پرتره داشتم.  به قول خواهرم تو یک چیزی رو تصور می کنی و عینا می کشی.  دقیقا اون چیزی که توی ذهنته رو می کشی.  این کار خیلی سخته! این مسئله از آمادگی شروع شد که معلم به مامانم گفته بود این بچه خیلی دست به کاردستیش خوبه و کاردستی که برای مدرسه درست کردم در بین تمام کاردستیهای مدرسه (از آمادگی تا سال پنجم دبستان) اول شد.  در سن ۹ سالگی یک نقاشی کشیدم روی سوژه مادر که در منطقه یا شاید هم استان تهران اول شد (نشون میده چقدر برام مهم بود که اصلا یادم نیست در چه سطحی بود).  در ۱۱ سالگی توسط یک نقاش ایرانی (نسبتا شناخته شده که جلد بیشتر این کتابهایی که خوندیم رو کشیده بود) که الان انگلیس زندگی می کنه به عنوان یک نابغه هنر شناخته شدم.  در سن ۱۲ سالگی معلم نقاشی سال اول راهنمایی نقاشی من رو دید و گفت این کار کیه تو به عنوان کار خودت به من نشون می دی؟ بعدها دیگه چیزی نگفت فکر کنم بقیه کارهامو که دید ساکت شد. در ده سالگی به همراه خواهرم یک کمیک ستریپ به عنوان کنت و اورسلا که داستان یک فوتبالیست سوئدی که همسرش قهرمان پرتاب نیزه بود درست کردم.  در یازده سالگی اینقدر از داستان ارشمیدش خوشم اومده بود که یک کمیک ستریپ به اسم ماجراهای ارشمیدش و خانم خوبانی که معلم قران سال اول راهنماییم بود درست کردم.  در ۱۳ سالگی یک پروژه در مورد کلماتی که توشون bat هست درست کردم به طور مصور (برای یک کلاس writing) که اول شد و معلممون اینقدر خوشش اومد از من خواست براش یک نقاشی بکشم که به دیوار کلاسش بزنه.  در ۱۴ سالگی یک نقاشی کشیدم که بچه ها اینقدر داد و بیداد در اوردند معلممان خواست ببینه و بعد اینقدر خوشش اومد یادش رفت که وسط کلاسه برد نقاشی رو دفتر نقاشی رو فرستادنش استان و ما هرگز آن را ندیدیم!  یک تحقیق برای کلاس فرانسه درست کرده بودم که بیشترش رو نقاشی کرده بودم و اون رو هم می خواستند بفرستند استان می دانستم بفرستند باید فاتحه اش را بخوانم برای همین ندادم.  در همان سال بچه ها من رو مجبور می کردند که زنگهای تفریح عکس مایکل جکسون رو براشون از روی عکس کوچیک بزرگ بکشم (تازه از این کار ازم عکس هم گرفتند).  در همان سال باید یک تحقیق در مورد حضرت قائم درست می کردم و من متن کتاب دینی سال دوم دبیرستان رو کپی کردم و بعد یک نقاشی بسیار زیبا برای جلد تحقیق کشیدم و صورت پیامبر و سمهای اسبش رو اکلیل چسبوندم.  فکر کنم معلمه اصلا تحقیق رو باز هم نکرده بود همون جلد رو دیده بود و بهم نمره رو داده بود ولی به هر حال به عنوان یکی از تحقیقهای نمونه توی ویترین کارهای نمونه بچه ها گذاشتند.  در سن ۱۵ سالگی یکی از بچه های مدرسه مون یکی از طرحهای لباسی که من کشیده بودم رو (که اینقدر در مدرسه معروف شده بودند بچه ها فتوکپی می کردند و پخش می کردند) داد خیاط براش دوخت.  در همون سال یکی از بچه های کلاس من رو مجبور کرد برای رمانی که نوشته بود یک جلد بکشم.  در ۱۷ سالگی یک کاریکاتوری که از معلمم کشیده بودم رو معلم دیگرم دید و اینقدر خوشش اومد اصرار کرد به بده به طرف. در همان سال پرتره ای که از مامانم کشیده بودم در نمایشگاه مدرسه دوم شد و یکی که دیده بود درخواست خریدش رو کرده بود ولی من برای تولد مامانم کشیده بودم و یک نقاشی با مدادم بسیار بزرگم چهارم شد.  و همان سال معلمم که خیلی طرفدار کارهای من بود اونها رو در یک نمایشگاه به نمایش گذاشت.  در ۱۸ سالگی در مسابقه نقاشی روی جلد یک پروگرم برای مسابقه home coming اول شدم و به قول معلمم پروفشنال شدم چون کارم در تیراژ بالا به چاپ رسید.  در همان سال در یک مسابقه پوستر کشیدن اول شدم.  دو سال پیش نقاشی رنگ روغن مستقیمم رو ۳۰۰ دلار ازم خریدند. در... در... و... و... و...   مدتهاست دست به قلم و مداد نبرده ام یعنی اصلا وقتش نبوده....

پنج تا شد دیگه!

/ 4 نظر / 12 بازدید

یکی منو دعوت کنه!!!! بانو

مهدی

من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است ...

بی تا

تو از اول با استعداد و فوق العاده بودی!

خواهرت

اون دورانی را که مردهای کارتون ها و کمیک استریپ های مورد علاقه مون مثل تن تن و دوپون ها و پاپای رو با لباس های زنانه می کشیدی و من به شوخی بهش cross-dresser phase می گفتم رو لیست نکردی! از اولش تو gender confusion داشتی!