بخشکی شانس!!!

Wednesday, May 25, 2005

سلام. من بعد از ساليانيه برگشتم. مدتيه می خوام بنويسم ولی مگه وقت می شه! سه روز آخری که ولزلی بودم٬ يعنی شنبه يکشنبه و دوشنبه اصلا نخوابيدم.  و مقدار زيادی از جمعه! اصلا الان که بهش فکر می کنم انگار اين سه چهار روز رو از تقويم زندگی من بريده بودن. من اصلا يادم نيست چی شد و چيکار کردم.  تمام مدت پشت کامپيوتر بودم و يک paper رو تموم می کردم و بعدش که از پشت کامپيوتر نشستن زياد پشت درد و سر درد می گرفتم می رفتم توی اتاقم و خرت و پرت توی جعبه می چپوندم.  من سه روز نخوابيدم!  يعنی چشم هم بر هم نزدم! باورتون می شه!؟ من فکر نمی کردم آدم بتونه ۳ روز اصلا نخوابه! يعنی يکريز کار کنه!  قبلاها شده بود بالای ۲۴ ساعت نخوابم ولی بعدش اينقدر سر درد می گرفتم و خسته می شدم که از خستگی بيهوش بودم. ولی اين بار اصلا انگار خستگی وجود نداشت! يعنی داشت ولی اصلا از انرژيم کم نمی شد.  انگار مغز بيچارم از شدت استرس اصلا جرات نمی کرد بهم بگه من خسته ام بابا بگير بخواب.  خلاصه بعد از اينکه ورقه رو به معلم دادم تازه رسيده بود کار طاقت فرسا٬ بايد جعبه می بستم و توی storage می گذاشتم.  و اين موقع بود که متوجه شدم من چقدر لباس دارم!!!!من فکر کنم بالای ۲۰۰ دست لباس بستم. اصلا از خودم داشت حرصم می گرفت٬ دختر يکم بريز دور يکم ببخش٬ اين همه لباس می خوای چيکار!؟  خلاصه فکر کنم يک بيست پوندی سر همين جعبه بلند کردن و اينا وزن کم کردم.  تازه بدتر از اون٬ اومدم توی فرودگاه لوگان چون يک ۴ دست لباس پوشيده بودم زنه من رو فرستاد توی اين دستگاهی که برای مواد منفجره ادم رو چک می کنه! من نزديک بود زنه رو بگيرم خفه کنم. گفتم من اين تو برم قش می کنم!!!  تازه چون دفعه اول يک کار اشتباه کرد من رو دوباره فرستاد تو دستگاه 12.gif.  بعدش هم ۲۵ دلار برای اضافه بار جريمه ام کردند و مدرسه هم ۵۰ دلار برای يک چيز بيخود!!!! خلاصه اينقدر من عصبانی شدم! اصلا اين چه موضوع داره؟ خلاصه هر چی خوش گذشت رو از دماغم در آوردند!  تازه از همه اينها بدتر اينکه امروز رفتم با خيالهای خام و تمام که برم frozen mochaccino بخورم گفتند دستگاهشون شکسته 17.gif بخشکی شانس!

/ 1 نظر / 4 بازدید