چرا!؟

Thursday, November 11, 2004

تا کی به تمنای وصال تو يــــــــــــــگانه      اشکم شود از هر مژه چون سيل روانه

خواهد به سر آيد شب هجران تو يا نه؟     ای تير غمـــــــــت را دل عشاق نشانه 

                           جمعی به تو مشغول و تو غايب ز ميانه

رفتم به در صومعه عــــــــــــــابد و زاهد     ديدم همه را پيش رخت راکع و ساجد

در ميکده رهبانم و در صومعه عـــــــابد     گه معتکف ديرم و گه ســــاکن مسجد

                           يعنی که تو را می طلبم خانه به خانه

روزی که برفتند حريفــــــان پی هر کار   زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار

من يار طلب کردم و او جــــــلوه گه يار    حاجی به ره کعــــــــــبه و من طالب ديدار

                           او خانه همی جويد و من صاحب خانه

هر در که زنم صاحب آن خانه تويی تو     هر جــــــــــا که روم پرتو کاشانه تويی تو

در ميکده و دير که جانانه تـــــــويی تو      مقصود من از کــــــعبه و بتخانه تويی تو

                            مقصـــــــود تويی کعبه و بتخانه بهانه.....

هر چی سعی می کنم وجود خدا رو توی کله و قلب خودم فرو کنم نمی شه!  هر چی فکر می کنم يکم ايمان داشته باش شايد قلبت آرومتر شد٬ اصلا نمی شه!  آخه چرا خدا بايد وجود داشته باشه؟؟؟  الانم هر چی می خوام بنويسم هی انگليسی به ذهنم مياد٬ يکی بهم گفته انگليسی خيلی می پرونی٬ يا فارسی حرف بزن يا انگليسی٬ از خودم داره حرصم می گيره...

 

/ 5 نظر / 14 بازدید
sara

چه اسم خوشگلی داری تو

علی

سلام گ گ می شه بگی چرا «سعي» می کنی ؟!!! آدميزاده (!) موقعی «سعي» می کنه که «نياز» داشته باشه ! وقتی تو در مورد خدا احساس بی نيازی می کنی ، برای چی می خوای توی کله ت فروش کنی آخه ؟!! به خودت ، مغزت و احساست اجازه بده که بدون هيچ اجبار و اکراهی ، موقعی که وقتش شد، راجع به يک همچين مسئله مهمی تامل و تصميم گيری کنن.

علی

يه چيزی رو هم بدون : شکت راجع به «ماهيت» خدا رو (توی کله ت )با اطمینان نه چندان محکمت راجع به «وجود» خدا (توی دلت ) قاطی نکن ...( احتمالا ازم شاکی ميشی که چرا باز دوباره اينطوری نوشته ام!)

علی

شرمنده که هی تکه تکه می نويسم : من قضيه «سعي» رو نوشتم چونکه آدمهای لائيک زيادی رو می شناسم که بدون هيچ «نيازي» به خدا بسيار عالی در آرامش زندگی می کنن ويا می ميرن بنابراين يه جورايی اين احساس «نياز» تو مثل احساس اينه که يه کسی «نياز» به آرام بخش داشته باشه و اين يه جورائی برای پرستش خدا معنيش نياز کاذبه ...

خاکسترينه

بيدلی در همه احوال خدا با او بود... او نمی ديدش و از دور خدايا می کرد