محسن

یکشنبه، سی و یکم می دو هزار و نه

دیشب خواب محسن رو دیدم!  خیلی جالبه من الان سالها بود به محسن فکر هم نکرده بودم.  محسن یک دوستی بود که عین برادرم بود.  در یک دوره از تنهایی زندگی من تنها کسی بود که همدمم بود بهش اعتماد می کردم و باهاش حرف می زدم.  ازش خیلی خیلی خاطره های خوب دارم.  خیلی جالبه چون فکر می کنم مدت خیلی زیادی با هم صرف کردیم.  خیلی چیزها به هم یاد دادیم و از هم یاد گرفتیم.  وقتی با هم بودیم احساس امنیت می کردم.  واقعا عین برادر بزرگتری که هیچ وقت نداشتم ولی همیشه می خواستم داشته باشم بود.  نه احساس می کردم بخواد ازم سو استفاده بکنه و نه اینکه بهم نظر داشته باشه.  بهش خیلی اعتماد داشتم.  نظرش رو خیلی قبول داشتم.  وقتی مسئله ای می شد و با کس دیگری مشکلی بود به اون زنگ می زدم چون می دونستم بی طرفانه قضاوت می کنه.  طوری قبولش داشتم و با هم دوست بودیم که وقتی دو سه روز باید می رفتم بوستون ازش پرسیدم اگه می شد توی اتاقش بمونم و اون بدون تردید گفت که البته.

بعد یک روز محسن دیگه با من حرف نزد!  نه تلفن رو جواب می داد و نه از این و اون که سراغش رو می گرفتم جواب درستی بهم می دادند.  فکر می کنم این مسئله من رو خیلی ناراحت کرد و علتش هم همین بود که به محسن به چشم یک برادر نگاه می کردم و نمی خواستم در اینکه مثل برادرم بود شک و شبهه ای باشه.  و اینکه می گم فکر می کنم به جای اینکه بگم مطمئن هستم برای اینه که وقتی محسن نه تلفن رو جواب داد و نه ایمیل و نه خبری داد من انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده باشه به زندگی ادامه دادم و واقعا در زندگیم تاثیری نکرد.  احساس می کنم یک بخش از subconscious من هنوز از این مسئله خیلی ناراحته یا در هم ریخته و گنگ شده و برای همینه که محسن دیشب به خوابم اومد و بهم گفت که از دستم ناراحت نیست و هنوز با هم دوستیم.  بعدشم اون کتاب سهراب سپهری که ازش قرض گرفته بودم و می گفت یادگار یک دوست صمیمیه رو بهش پس دادم. و فکر می کنم که من رو به خونه اش دعوت کرد.

فکر می کنم که من هر وقت یک مسئله ای subconscious منو مشغول می کنه به خوابم میاد.  فکر می کنم برای همینه که خواب پدر بزرگم رو دیدم که بهم گفت خیلی دوستم داره.  آخه در یک دوره از زندگی به علت بچگی و کوچیکی پدربزرگم رو اذیت می کردیم.  یعنی شوخی می کردیم و سر به سرش می گذاشتیم و وقتی از دنیا رفت من همیشه گنگ این مسئله شدم که آیا او از دست ما راضی بود یا ما قلبش رو شکستیم. البته هیچ وقت حرفی از اینکه از دست ما ناراحت باشه نزد و همیشه می گفت که ما رو خیلی دوست داره.  برای همین پدربزرگم رو خیلی زیاد در خواب می بینم که بهم می گه خیلی دوستم داره.  و این خوابها اونقدر واقعیند که توی خواب احساس می کنم واقعیند و با خودم می گم یک جای این مسئله عجیبه چون پدربزرگ من دیگه زنده نیست ولی از اینکه به خوابم میاد خوشحالم!

/ 1 نظر / 10 بازدید
بي تا

منم از این محسنا می خوام!! من این جور رابطه ها رو دوست دارم با این که با ایرانی جماعت این جور دوستی کردن مثل راه رفتن پا برهنه تو کوچه ست ممکنه یهو تو پات شیشه بره!! از بس مردم بخاطر یک چیزی بهم نزدیک میشند کسی باور نمی کنه چنین روابطی هم هست. شیرینیش هم به همین یهویی رفتنشه! [پلک]