باز يادم رفت چی می خواستم بگم! عجبا!

Friday, November 14, 2003

سلام! باز من اومدم ولی راستش يادم رفت واسه چی اومدم! می خواستم يه چيزی بنويسم ولی يادم رفت02.gif! شانس! ديگه اينکه به اين نگار که گفت شانس داری روی مبل نمی خوابی بگم که پس فکر کردی توی تخت زن داييم و داييم می خوابم! ديگه اينکه مامان اينام اصلا بهم نمی گن چرا اينجوری شد! بقيه افراد فاميلن که می گن! يعنی خودتون ببينين! مردم چقدر می تونن فضول باشن20.gif! خدايا چطوری من يادم رفت چی می خواستم بگم! عجب روزگاری شده ها!

/ 6 نظر / 12 بازدید
مشدي ماشالا

دايی جان می‌خواستی قصه شماره ۶۴۷ رو بگی برای امشب. ما منتظريم.

شيما

سلام شهرزاد جونم ... من که يه بار ديگه هم گفتم ... دنيا بالا و پايين خيلی زياد داره عزيزم فقط تحمل و صبر کن و فکر نکن که فقط تو تو زندگيت مشکل داری ... مشکلات زندگی آدما خيلی هستن ... مواظب خودت باش عزيز :*

Negar

چرا ميزنی منو؟ اااااااااااااااا همه با من دعوا ميکنن! من فکر کردم خوب داييت برات يه تخت ميذاره:( چه ميدونم:( ملت ايرانی و نميشناسی هنوز؟ جونشون ميره برا اين بحث ها! فضولی و اينا.. بای :*:*

esikhan

بابا دمت گرم (يه قصه بگو از اون ديو که قبای سرخی به تن داشت و ابای سفيدی رو سر)

Sina

بزرگ می شی يادت مياد!!!!

من ناشناس

مطمئنم اومدی فقط یه متن فارسی بنویسی. بهانه میاری که یادت رفته. راستی بنویس بالاخره کارت درست شد یا نه