روز جهانی سکوت

یا هجده آوریل 418 روزیه که دانشجوها به اعتراض به سکوت روی همجنسگرایی و ناراحتی هایی که همجنس گرایان بهش دچار هستند و موجب می شه در مورد گرایش جنسیشون حرف نزنند از جمله قلدری اذیت و آزار و homophobia برای نصف روز سکوت اختیار می کنند. برای اطلاعات بیشتر: http://www.dayofsilence.org

این اتفاقات روز 420 افتاد.

با ادریان توی lake house داشتیم می رقصیدیم.  این مهمانی به خاطر تولد هیتلر بود.  اینقدر به خودمون تکون دادیم که فکر نمی کنم عضله ای بود که استفاده نکردیم.  من و سمر اون روز و روز قبلش اینقدر برای performance رقص بندری و باباکرم مون برای برنامه ای درمورد کمک به ایدز تمرین کردیم که صبح که از خواب بلند شدم عین جن بوداده و روبات از توی تخت اومدم بیرون و عصرش روی کاناپه ی homestead عین بچه کوچولو دو سه ساعتی خوابیدم.  برنامه خیلی خیلی خوب پیش رفت و eve بهم گفت the way you move makes me want to be you!  و آدریان گفت I had no idea you could move yourself like that! you have so much assets below the belt!  ولی بعدش که این موتور به کار افتاد دیگه مگه می شه از کار انداختش؟ اون کراوات و کلاه باباکرم ایده ال بود برای drag show.  رفتیم drag show توی پاب.  و بعدش مهمانی تولد WZLY رادیوی مدرسه که شصت و پنج سالش شد فکر کنم(!؟؟)  همینطور که از اینور اتاق به اونور اتاق حرکت می کردیم از جلوی کتلین رد شدیم.  یک دختر دو رگه نمی دونم کجایی که روابط بین الملل می خونه و چند بار مراکش رفته و عربی بلده.  چشمهای بادامی موهای سیاه کوتاه مدل بیتلا با لب و دماغ باریک داره.  پشت آدریان می رقصید و کمکم اومد کنار ما و هی بر می گشت من رو نگاه می کرد.   با وجود ظرافت ظاهری٬ کتلین رو من هرگز در لباس زنانه ندیده بودم و اون روز هم لباسش زنانه نبود فقط ماتیک خیلی قرمزی به لبش زده بود.  و وقتی آخر کار چراغها رو روشن کردند و من بهش نگاه کردم به من لبخند زد.  من مست نبودم فقط یکم شامپاین خورده بودم.  ولی از این کمربندهایی که ازشون سکه اویزونه کمرم بود و داشتم شدید قر می دادم طوری که آدریان گفت وقتی من رو نگاه می کنه احساس می کنه she has no moves. 

این اتفاقات روز 422 افتاد.

با سه نفر ایرانی رفتم بیرون٬ دو دختر یک پسر٬ حرفی نزدند به جز ایراد٬ بحث از اینکه کدوم پسر رو می خوان به تور بزنند و یک مشت آدمهایی که من نه می شناسم نه علاقه دارم بشناسم زدند و ازدواج و حرفهای homophobic.  وقتی مردم حرفهای اینجوری می زنند مغزم شورش می کنه و سرخود شروع می کنه به اضافه کاری.  بی اختیار یاد خواب شب قبل افتادم.  شب قبل خواب زک رو دیده بودم.  من و زک در یک جایی عین قرن هجدهم با هم ازدواج کرده بودیم و اون فرزند یک لرد ثروتمند ملکدار بود.  بعد یاد لبخند کیتلین افتادم و اون ماتیک سرخی که به لبش زده بود.  دوست دختر کتلین پارسال از هاروارد فارغ التحصیل شد و آخرین خبر این بود که هنوز با هم بودند.  بعد به خودم اومدم.  داشتند مردهای خیابون رو تقسیم می کردند.  «لطفا برای من نقشه نکشید من خیال ازدواج ندارم».  و با خودم فکر کردم من هزار تا برنامه دارم برای زندگیم.  من می خوام برم دنیا رو بگردم. من می خوام با انجلا دوست بشم.  با کفش پاشنه هفت سانتی شانزه لیزه رو از بالا تا پایین وجب کنم.  من می خوام برم زیمبابوه و زازا رو ببینم.  من می خوام تار و ستار زدن یاد بگیرم.  من می خوام با سمر تمام خاور میانه رو بگردم.  من می خوام برم اروپا و از آنیا روسی یاد بگیرم.  من می خوام ادبیات تطبیقی بخونم و ادبیات فرانسه انقلاب کبیر رو با ادبیات فارسی انقلاب مشروطه مقایسه کنم. من می خوام مثل آلیا برم ویتنام یا کستاریکا و انگلیسی یاد بدم و اسپانیولیمو تقویت کنم.  من می خوام برم پاریس زندگی کنم.  ازدواج که برای من نیست برای آدم بزرگهاست.  برای کسانی که همه کارهاشونو کردن و دیگه وقت اینه که بشینند خونه.  من هزار تا برنامه و کار نکرده دارم.  اصلا من معلوم نیست کجام و چیکار می کنم و این رو دوست دارم.  من باید در اولین فرصت برم رومانی با یولیانا.  من باید در اولین فرصت با مارتا که روی صادق هدایت تحقیق می کنه در تورانتو تماس بگیرم.  اصلا مگه من می تونم در ازدواج با یک مرد خوشبخت بشم؟ یا اون با من؟  من در یک شهر نمی گنجم.  من توی یک جا یک خونه و با یک نفر دیوونه می شم.  طرف رو بدبخت می کنم.  من چطور و به چه زبونی می تونم به این مردم یا به اون مرد حالی کنم که من از دو روز پیش یک دقیقه در میون به کتلین اون چشمهای بادامی و لبهای سرخ فکر می کنم.  من چطور می تونم به این ملت حالی کنم که من هر وقت جن یا الیس رو می بینم قلبم کف پامه.  من چطور می تونم به مردم حالی کنم از اینی که الکس (که دوشنبه گذشته ماراتون بوستون رو دوید) تمام نوشته های من رو روی کامیونیتی می خونه و فکر می کنه من با تمام مدرسه لابد رابطه دارم لذت می برم.  از اینی که هنوز وقتی من رو می بینه انگار توجه می خواد و من بهش نمی دم لذت می برم.  من چطوری می تونم به ملت حالی کنم که من هزار فکر و خیال تو سرمه.  هزار تا برنامه و کار نکرده دارم برای آینده.   یک عمر و بلکه صد عمر طول می کشه تا این کارها رو بکنم.  مگه مغز خر خورده ام با دست خودم خودم رو بندازم توی هچل؟  این رو به چه زبونی می شه گفت؟

می خواستم برای یک تحقیق یک مدتی شاید حتی برای یک سال برم ایران.  آیا من اگه برم ایران باید این بدبختی رو تحمل کنم؟

/ 2 نظر / 5 بازدید
مهران (اولين قلب آبي)

سلام... فكر نمي كنم پشيمون شده باشم از اينكه به وبلاگ شما سر زدم....... به نظرم مي تونيم دوستاي خوبي براي همديگه باشيم... خوشحال ميشم به من سربزني شايد ياد روزاي خوب قديما كه وبلاگ اولين قلب آبي پاتوق بروبچ پرشين بلاگ بود زنده بشه........ دوست دار تو.... دوست جديد مهران [چشمك]