story

Wednesday, May 4, 2005

امروز Ruhlman Conference بود.

اين داستانهای آقای کا خيلی من رو ياد humor خودم می اندازه. مثل اورسلا که کنت رو فرستاد توی خونه سگ بخوابه٬ يا کلوديو و همسر که شونه رو گذاشتند توی خونه و رفتند توی پارک چادر زدند و ارشميدس که چيتوز می خورد و خانوم خوبانی با بيکينی (بدبخت اگه می دونست)٬ يا الناز که روزی پارسا رو در تلويزيون ديد و عاشق او شد (البته اين شاهکار سارا بود نه من)

اين رو بايد مدتها پيش می نوشتم ولی يادم رفت. من وقتی فيلم نيمه پنهان رو ديدم من رو خيلی تحت تاثير قرار داد.  فيلمه رو ۳-۴ باری ديدم و بعد به مامان گفتم که از ايران برام بخره و بياره که خريد و آورد.  هفته پيش رفته بودم کتابخونه ديدم که کتابخونه يک بخش پر از کتابهای ادبيات فارسی ترجمه شده داره.  منم چند تا رو گرفتم و در بينشون يک کتاب که پر از داستانهای کوتاه نوشته نويسنده های مختلف ايرانيه بود.  همه اينا رو گفتم که بگم داستان ميرزا ی بزرگ علوی رو توی هواپيما خوندم.  يعنی شروع کرده بودم ولی نمی تونستم بذارمش پايين اينقدر جالب شد.  من توی هواپيما چيز بخونم معجزه است٬ چون من معمولا يک کاری می کنم که توی هواپيما از خستگی بيهوش بشم و نفهمم چی شد وگرنه motion sickness ه پشت motion sickness.  يک زنه هم کنار من نشسته بود که داشت Memoirs of a Geisha رو می خوند و اون هم انگار به جای گريه دار کتاب رسيده بود.  البته اول داستان يکم کش داره ولی بعد يکهو شديدا جالب می شه.  نمی دونم من چرا هميشه تحت تاثير داستانهايی که توش آدمهای خيلی راديکال هستند قرار می گيرم. شايد راديکال کلمه درستی نباشه.  احساس می کنم که بيشتر می تونم خودم رو توی کتاب ببينم و جای کاراکترها قرار بدم٬ يعنی وقتی کتاب رو می خونم می گم اين کتاب اگه فيلم شد من فلانی رو بازی می کنم...  به هر حال٬ شايد در اين مورد بعدا باز نوشتم.

/ 1 نظر / 3 بازدید
mana

خوشحالم خوشتون اومده. ممنون.