Roommate Problem: The Last Resort

Saturday, September 6, 2003

ديشب اينجا يه متن گذاشتم که چاپ نشد! ماجرای مشکلات با هم اتاقيم بود. اينی که از بودن يه نفر تو اتاق اونقدر نروس شده بودم که شبها خلاف عادت هميشگی (يعنی به قولی تاق واز خوابيدن و بالش رو بغل کردن) توی fetal position می خوابيدم.  دختره ساعت ۱۰ شب می خوابه و خيلی مودبانه منو از اتاق بيرون می کنه و از اون ساعت به بعد تلفنم هم نمی تونه زنگ بزنه! و من بدبخت بايد برم توی دستشويی درس بخونم.  هميشه يه دست لباس تنمه چون هميشه توی اتاقه هيچی privacy ندارم.  خلاصه ديروز صبح وقتی معلم درس فرمول Euler در فضای complex رو داد و من يادم بود که اين رو من در Calc 2 موقعی که High school می رفتم ياد گرفتم٬ فهميدم که اين درس اونقدر هم سخت نيست٬ و علت نفهمی من جای ديگه است.  کلاس فرانسه رو کنسل کردم و رفتم stone center محل counceling.  خانومه گفت وقت داری گفتم نه گفت می خوای وقت بگيری؟ ولی هنوز دهن واز نکرده های های زدم زير گريه٬ گفت is it an emergency? گفتم اره! يکی از کانسلر ها منتظر کسی بود که خوشبختانه نيومد و جاشو به من دادن.  خلاصه درد دل کردم و يه سطل ماست 08.gif اشک ريختم!  از من اجازه خواست که با RD م تماس بگيره. عصر RD م اومده بود سراغم اتاق و guess what? من اونجا نبودم٬ چون هم اتاقيم تو اتاق بود. اصلا من هيچ وقت اونجا نيستم چون اون ۲۴/۷ هست!  برام ايميل هم زده بود.  عصر رفتم سراغ سابرين ببينم می خواد بريم باستن٬ نبود.  منتظر تلفنی از نرگس (يه دختر ايرانيه توی مدرسه مون) هم بودم که اونم بهم زنگ نزد٬ نمی دونم چرا٬ قرار بود با من و برادرش بريم سينما تو باستن.  حالا ماجرای اين دختره رو هم بعدا می گم.  اومدم اتاقم ديدم هم اتاقيم نيست. (جالب اينجاست که من هيچ وقت به اسم بهش refer نمی کنم! هميشه می گم هم اتاقيم!)  منم فرصت رو برای يه خواب راحت که ساليانی بود نداشته بودم مناسب ديدم.  همين که دراز کشيدم خوابم برد.  بيدار که شدم تو اتاق بود17.gif! منم رفتم بيرون.  شديدا غم انگيز و gloomy بود منم رفتم توی حال جلوی شمينه خاموش گرفتم نشستم و های های اشکم اومد.  يکی از دوستام که از يکی از مراسم اومده بود از در وارد شد و بهم شکلات تعارف کرد و اجازه خواست که بشينه با هم حرف بزنيم. و مشکل رو که گفتم گفت اصلا هم اتاقی تو کی هست من نمی شناسم. من گفتم هيچکی نمی شناستش چون هيچ وقت از تو اتاق در نمياد.  (weekend پيش همه دنيا رفتن برای دو دقيقه هم شده توی رقص شرکت کنن٬ اين ساعت ۱۰ تو تخت بود!  خيلی self-centered است!)  گفتم بريم راه بريم.  کانسلرم گفته بود که توی کلينيک اتاقهايی هست برای کسايی که می خوان خواب راحت داشته باشن. می تونی شب رو توش بخوابي.  البته نمی تونی اونجا زندگی کنی.  ما هم تا کلينيک رفتيم که چک کنيم. وقتی بر گشتيم هم  رفتيم و با RD ام حرف زديم. و نتيجه اين شد که يه تبليغ بذارم روی first class و بگم که من شرايطم چيه.  چون خيلی ها توی باستن فاميل دارن و نصف مدرسه توی ام ای تی دوست پسر دارن و خيليا هستند که خيلی از شبها توی اتاقشون اصلا نيستند و اين مدل ادمها می تونن برای من perfect باشن. و اين weekend هم با هم يه ميتينگ داشته باشيم که مشکلاتمونو حل کنيم که تا موقعی که من هم اتاقی جديد پيدا کنم عذاب نکشم. (weekend پيش هم که هم اتاقيم شب رو موند باستن تازه فهميدم چه مشکلاتی داره هم اتاقی داشتن ولی کيف دنيا رو کردما03.gif!)  شب هم توی راهرو wonhee اون دختر کره ايه رو ديدم و منو برد تو اتاقش و داستانو يه بار برای اون گفتم و يه بار اون به من گفت که هم اتاقيمو تا حالا نديده! و بعدشم اومديم اين پايين که اون رخت بشوره و من برای خواهرم کارت تولد بفرستم!  امروز هم يادم رفت بهش زنگ بزنم!!!17.gif!  ولی خودمونيما اين هيچ وقت تو اتاق نبودن به خاطر هم اتاقی بد داشتن های منم خيلی چيز بدی نبود٬ هنوز دو هفته نگذشته نصف مدرسه رو می شناسم٬ امروز رفته بوديم با سابرين شنايدر هر کی رد می شد سلام و عليک بود. امروز به هم اتاقيم ماجرای ميتينگ رو گفتم و معلوم بود که شديدا ناراحت شد.  خوب البته واضحه چون تا حالا هر چی می خواسته من بهش می دادم ولی در ديزی بازه حيای گربه کجا رفته!  می گن به مردم رو بدی سوارت می شن همينه! حالا بذارين يه کم از مدرسه بگم.  معلمهای اينجا اينقدر همه شون از دانشگاههای خوب فارغ التحصيل شدن آدم عقده ای می شه!  کلاس molecular genetics امو با وجود اينکه شديدا از معلم ازمايشگاه و معلم کلاس(که انگليسی بود) و خود کلاس خوشم اومده بود انداختم.  با خودم گفتم با اين وضع هم اتاقی من کلاسای اجباريمو f نگيرم شانس دارم کلاس مثلا دل به خواهی من چی ور داشتم!  به جاش کلاس archeology گرفتم (نگين فارسی بگو چون نمی دونم چی می شه مثلا اينديانا جونز archeologist بود آها می شه باستان شناس! فکر کنم...33.gif!) که برای فارغ التحصيلی می خواستم. برای معلمه يه first class فرستادم که من می خوام اين کلاسو بگيرم و اينا٬ و توی ايميل نوشته بودم Dr. Kohl. بعد که syllabus رو گرفتم ديدم بالاش نوشته Mr. Kohl گفتم عجبا چه اشتباهی کردم. رفتم انلاين توی وب سايتش ديدم بابا طرف از هاروارد PhD داره! تازه توی ايران و نصف دنيا هم excavation داشته!  بعد يکی بهم گفت که همه معلمهای اينجا (به جز معلمهای ازمايشگاه) PhD دارند.  تازه معلم ازمايشگاه زيست که MS داشت.  اونروزی هم که معلم فيزيکم قرار بود برام (همين الان يه عنکبوت بسيار کنده با پا های يک اينچی روی پام نشست! زهره ترک شده پرتش کردم اونور!! نمی دونم کجا رفت!26.gif) يه ورق امضا کنه که من کلاسو بگيرم پرسيد اسمت ايرانيه.  گفتم خودمم ايرانيم13.gif!  گفتم از کجا فهميدی؟ گفت من adviser مال PhD ام ايرانی بود اسم يارو رو هم گفتا يادم نيست!  و گفت که اصفهان برای کنفرانس هم اومده.  بعدا يه روز ديگه ازش پرسيدم گفت اين سال 1971 بود و تخت جمشيد هم رفته!  شديدا impress شدم رفتم ببينم يارو کجا درس خونده ديدم BS شو در Yale گرفته PhD شو تو MIT26.gif!  يه معلم جديد فيزيک هم استخدام کردن که گفتن اگه می خوای روی Biophysics تحقيقات انجام بدی می تونی با اين کار کنی يارو خيلی خوش قيافه هم هست و جوونه! منم رفتم ببينم اين به اين جوونی از کجا فارغ التحصيل شده ديدم PhD شو از Stanford گرفته! بابا بياين منو از اينجا ببرين عقده ای شدم!

/ 5 نظر / 5 بازدید
آيالا

سلام عزيزم. الان دارم بارامو ميبندم که بيام از اونجا ببرمت. هاها. کجايی؟؟؟

محسن (همون باغبونه)

سلام. ببين من يه پيشنهاد دارم و اون اينکه اسم سايتت رو بذار «قصه‌های هزار و يک شب». بی‌شوخی ميگم ها. آخه به اسمت هم مياد که شهرزاد باشی. بعدشم خيلی خوبه که اينقدر انرژی داری که زياد مينويسی. اميدوارم که هيچوقت خسته نشی عزيز.

مهناز

ببين بچه جان، همونقدر که هم اتاقيت برای اتاق پول ميده، تو هم پول ميدی. پس بايد حقوق مساوی داشته باشين. يه چراغ خواب بگير بزار تو اتاقتون و حاليش کن که ميخوای درس بخونی. خوشش نمياد، بره زير لحاف. خجالتی نباش، به عبارتی پخمه نباش. چرا ميری تو دستشويی درس ميخونی؟ اونو بفرست تو مستراح بخوابه. اينجا من شبا زود ميخوابم و هم اتاقيم نصفه شب. با اينحال با هم کنار اومديم و اون بی سر و صدا تا نصف شب بيداره با چراغ خواب خودش. خلاصه گفته باشم، دفعه بعد بيام ببينم هم اتاقيت رو آدم نکردی، يه چيزی بهت ميگم ها. يعنی چه. دهه. اصلا اگه لازمه باهاش برخورد کن و يه کم هم بدجنس باش. ميبينی که اون با پررويی تو رو به دستشويی شوت کرده.

armin

شهزاد جان سلام: اميدوارم مشكلت با اين همكلاسيت تموم بشه .ولي من بعضي چيزا رو اصلا متوجه نشدم. ميگي اين دختر خيلي بي تحركه و ساكته .و تو خيلي اهل هيجاني.. خب اگه اين جوريه چرا تو براي درس خوندن بايد از اتاقت بيرون بري؟ بهترين وضعيت براي درس خوندن سكوته!!! بعدش هم كاشكي توضيح مي دادي اين هم كلاسيت چه نژادي داره سياهه , زرده , اسياييه . شايد يه جورايي ادم جريان رو مي فهميد..يا اصلا چه چيزه اين همكلاسي تو رو اين جوري ناراحت كرده؟ فقط خوابيدن تا ساعت 10؟ يا كلا همه كاراش از نظر تو زننده است؟ يا از نظر توايا كلا محيط خوابگاه مشكل افرينه؟ شهرزاد توي خوابگاهها هميشه اتفاقي كه ميافته اينه كه يا فرهنگهاي مختلف درهم ادغام ميشن يا اينكه دچار تضاد مي شن , مثل اينكه ماجراي تو و همكلاسيت ازنوع دومه...............بالاخره برات ارزوي موفقيت دارم.....پيروز باشي (The enemy of one may be the friend of another; the frined of one may be the enemy of another )

review

می گما حاج خانوم :)).... حالا شايد هم اتاقيت مشکل روحی يا خانوادگی يا مالی داره و نمی خواد کسی بفهمه .... اينجور برخورد کرن با او درست نيست ... اينم درست نبود که به همه ی دانشجوها و مشاورها بری بگی اون در اتاقش چيکار ميکنه .. بجای يک سطل گريستن بهتر بود رودررو با خودش صحبت می کردی ... شايد او مشکلی داره که تو بتونی کمکش کنی ... در هر حال خيلی زيبا می نويسی.