بدجنسی تا اين حد

دوازده جون دوهزار و شش

می دونم که مدتهاست ننوشتم. و اتفاقهای زيادی افتاده.  اول و مهمتر از همه اينکه من و الکس يه مقدار زيادی با هم کلنجار رفتيمز.  شب قبل امتحان آناليز که انقدر استرسم بالا رفته بود رفتم و از اينفرمری درخواست قرص استرس کردم بهم ندادند ساعت ۱۲ شب بعد از ۵۰ تا ايميل به هم زدن بهش گفتم٬ نه ولش اصلا من چرا اينا رو اينجا دارم می نويسم؟ به هر حال به من می گه من خجالتی هستم!  آخه اين حرف رو به مرغ توی ديگ بزنی می خنده!  فعلا که ما داريم ناز ايشون رو می کشيم اينم شده زندگی ما!  ازش خواستم يک عکس در حال دويدن در ماراتون برام بفرسته ۳-۴ روز قبل هنوز نفرستاده يعنی اصلا به روی مبارک هم نياورده... به اين می گن بدجنس!  بعد به من می گه تو با من مين هستی!

يکی از دوستام الان باهام زندگی می کنه برای چند روز.  در اين مورد خيلی با هم مسخره بازی در مياريم و می خنديم.  ديشب می گه تو بايد مشخص کنی که بالاخره بله يا نه٬ بعد نشست و يک نامه بلند بالا با چند تا quote از مستر دارسی نوشت و بسی خنديديم.  دلم برای الکس تنگ شده :(

/ 2 نظر / 4 بازدید
بی تا

بيشتر توضيح بده من اون موقع بايد بشينم هزار تا فکر کنم حدس بزنم فضوليم درد بگيره! قبول نیست همه چی نصف نصف! آره بگو من قول میدم کم حسودی کنم!قوووول! خب پس تا من برگردم تند تند بنویس بوووس!

علی

سلام گ گ ! عزيزم بنظر مياد عاشق عکس روی آب شدی !!! متاسفم چونکه تجربه خودمم هست : يه آدم زيبا با يه خروار حرفای قشنگ که حتا نميشه بهش دست زد ...