couldn't be much more from the heart

Tuesday January 16th 2007

همیشه فکر می کردم اگه روزی نویسنده بشم نویسنده ی داستان کوتاه می شم...

در نه سالگي بايد زن مي شدم.  برای بزرگداشت ورود ما به دنياي زنان جشنی در مدرسه برگذار شد.  اين به اين معنا بوى كه ما به اندازه اي بزرگ شده بوديم كه قوانين اسلام رو در مورد زنان درك مي كرديم.  مجبورمان كردند روسريهاي سفيد كه گل و گلدوزی روی آنها بود و تاجهاي كاغذي حاوی نوشته ی «نه سالگي مبارك» را به سر کنیم و بعد بخوانيم: 

بوي بهار دارد چادر نماز مادر در دستهای او هست یک جانماز دیگر

صدها ستاره امشب مهمان خانه ی ماست امشب تمام خانه در انتظار فرداست

پرشور و شاد همچون پروانه می پرم من چون تا طلوع خورشید نه ساله می شوم من

با تبریکات فراوان به ما گل و هديه دادند در حالي كه مي گفتند كه حالا تو يك زن شدي و بسياري وظايف ديني داری. حالا تو بايى نماز بخواني. حالا بالغ شدي. به اين سن مهم خوش آمدي.  اما من اين رو درک نکردم با وجود اينكه شعرها را خوانده بودم نه ستاره ديده بودم و نه پروانه.  هیچ تغییری در من حلول نکرده بود.  من خودم بودم٬ همان خود قدیمی ام و نه کس دیگر.  اصلا زن شدن يعني چه؟

......

.....

در سن يازده سالگي واقعا زن شدم.  یک روز از مدرسه به خانه بر می گشتم.  آنگونه که رسم است یا بهتر بگویم قانون حکم می کند از سر تا پا پوشیده بودم به مانتو سبز و مقنعه سیاه.  در حالی که روی پیاده رو راه می رفتم یک پسر که شاید پانزده یا شانزده سال داشت به طرف من آمد.  چون انتظار هیچ اتفاق خارق العاده ای نداشتم هیچ احساس تهدیدی نکردم.  در حالی که از کنار من می گذشت دستش را روی یکی از سینه های من گذاشت که تازه رشد هم نکرده بودند.  شکه شدم تا حدی که خشکم زده بود.  اصلا این کارچه معنی داشت که آدم درملع عام به حریم خصوصی ملت تجاوز کند؟  او سپس دستش را پایین برد روی شکمم.  مغزم که برای یک دقیقه از کار افتاده بود راه افتاد و من سریع قبل از اینکه بتواند کار دیگری بکند فرار کردم.  مردم دیگری کنار ما بودند.  چطور می توانستند این منظره را نگاه کنند و هیچ کاری نکنند؟  چطور می توانند بایستند و شاهد یک حرکت چنین متجاوز٬ کریه و اهانت بار باشند و هیچ نگویند؟  به خانه رفتم و گریه کردم.  کوچک بودم و هنوز نمی دانستم که زن بودن یعنی این.  دیگر نمی خواستم زن باشم.

 

بخشی از مجموعه ی Ma chatte اتوبیوگرافی من٬ داستان زن درون

ترجمه از فرانسه به فارسی توسط خودم

امروز الیس را دیدم.  دوستم از رومانی برگشته و قرار گذاشت el table که من می نویسم L-table مثل سریال L-word.  بعد رفتم اونجا و یکهو الیس اومد.  و من می خواستم یک لیوان آب بگیرم یک ساعت این پا اون پا کردم.  البته آخرسر گرفتم و بهم یک لبخند خیلی ملیه دلبرانه زد که دل سنگ رو آب می کرد...

/ 2 نظر / 14 بازدید
خواهرت

من11 سالم بود که زن شدم. اون روزی که رفتیم با مامان و مامان بزرگ چلوکبابی البرز و من هیچی نخوردم. و مامان وقتی اومدیم خونه منو برد تو اتاقش و از من پرسید: رگل شدی؟ رگل! چه کلمه زشتی. ولی من رگل شده بودم. تازگی ها وفتی به یکی از همکاران مذکرم گفتم که در 11 سالگی پریود شدم شدیداً دلش برایم سوخت!!!

بی تا

زن شدن با آن توهين و سرخوردگی شرقی اش