Me against the Workload

Tuesday, May 3, 2005

برام خيلی جالبه وقتی که می بينم مردم چه ريلکس و راحت يک احساس منفی رو در وجودشون می پرورانند.  خودم رو مقايسه می کنم.  من بدترين احساسی که ميتونم نسبت به کسی يا چيزی داشته باشم اينه که (مثل امام راحل که در ميان انبوه مردم هميشه در صحنه گفت ما مشت محکمی... ببخشيد wrong quote گفت هيچ احساسی ندارم) نسبت بهش هيچ احساسی نداشته باشم!  يعنی جدی می گم٬ به نظر من احساس منفی داشتن نسبت به کسی با احساس مثبت داشتن از يک نظر فرق نمی کنه.  هر دو تاشون از انرژی آدم کم می کنند!  ولی در مورد احساس منفی٬ وقتی می تونی اين انرژی رو روی يک چيز مثبت به نفع خودت صرف کنی٬ چرا بی خود صرف کسی می کنی که به نظرت سر تا پاش دو زار هم نمی ارزه!  اصلا من فکر نمی کنم تا حالا از کسی متنفر بوده ام. خيلی جالبه!  اصلا تنفر چه جوريه؟  چه جور احساسيه!؟ چطور آدم می شه که از يکی متنفر می شه؟

اصلا من آدم خيلی مثبتی هستم! يعنی خيلی optimistic يا حداقل سعی می کنم باشم. به نظر من هميشه بايد مردم به همه چيز به ديد مثبت نگاه کنند!  البته می دونم ايرانيها جونشون در مياد بتونند يک چنين کاری بکنند. ولی واقعا مثبت بودن هم ديد آدم رو نسبت به چيزها عوض می کنه٬ هم ديد ديگران رو نسبت به آدم!  توی يک کتاب خوندم که گفته بود آدم بايد هميشه ديد مثبتی از خودش به ديگران نشون بده.  چون که اگه به ديگران فقط حرف منفی بزنه٬ اونها subconsciously فکر می کنند که خوب هر کسی خودش خودش رو بهتر از همه می شناسه٬ پس اين يارو که اينقدر ديد منفی نسبت به خودش داره و فکر می کنه چقدر آدم رزل و بی خاصيتيه لابد يک چيزی راجع به خودش می دونه که می گه! در نتيجه ديد ديگران هم نسبت به آدم به مرور زمان منفی می شه.  اينه که به همه توصيه می کنم که نسبت به خودشون خيلی ديد مثبتی داشته باشند.  البته بيشتر مردم اين ديد مثبت رو دارند٬ ولی متاسفانه فرهنگ ايرانی به مردم می گه که لازمه آدم خوبی بودن اينه که فکر کنی خيلی بی خاصيتی٬ در حالی که مردم به طور intuitively فکر می کنند خيلی خوبند. در نتيجه دچار يک دو گانگی می شن.  در حالی که در غرب اينطور نيست٬ مردم با خودشون روراست هستند. Honestly!  آيا آدم اون رئيس جمهوری رو برای مملکت انتخاب می کنه که فکر می کنه خيلی آدم بی خود و بی خاصيتيه يا اونی که فکر می کنه خيلی می تونه برای ممکلت مفيد واقع بشه؟  آيا يک استاد advisor اون دانشجويی می شه که فکر می کنه هيچی بارش نيست يا اونی که خيلی در قدرت فهم و تحقيق کردن خودش اعتماد داره؟ خيلی جالبه چون من اين مسئله رو در کسانی که باهاشون معاشرت می کنم ديدم.  به شخصه با کسانی بهم خوش می گذره که خيلی مثبت هستند.  يک طرز ديگه ای که دوست دارم به اين مسئله نگاه کنم اينه که اگه کسی اونقدر برای خودش احترام قائل نيست که خودش رو رزل و بزدل و بی خاصيت می دونه٬ چطور می تونه برای من به عنوان يک دوست يا همکار يا همسر يا هر چيزی احترام قائل باشه؟  How can I trust in a person like that!? يک آدمی که خودش در خودش trust نمی کنه...

An aside: خواهرم خيلی کيوته.  مامانم بهم گفت که برام يک رنده اورده بود ولی خواهرم قبل از اومدن من کش رفت!!20.gif  منم تلفن رو برداشتم و بهش زنگ زدم و می گم ای دزد رنده! می گه نه هيچ هم!! من از مامان رنده خواسته بودم!  می گم آره جون خودت کم چاخان کن!!  می گه well it was worth a try!15.gif

مامان از ايران يک کتاب آورده به اسم «پازل عاشقانه آقای کا». بسيار مسخره و در عين حال خنده داره!
من هنوز از وقتی برگشتم چمدونم رو باز نکردم 04.gif!

يک هفته و نيم مونده به آخر ترم و من با وجود اينکه واقعا کار زيادی ندارم ولی خيلی کار دارم.  يوليانا (يک دختر بسيار باهوش) می خواد سال ديگه يک کلاس عکاسی در ام ای تی بگيره و از من خواست که کلاسه رو باهاش بگيرم.  البته کلاسه با يکی از کلاسهای ديگه من در يک زمانه. و من دارم سعی می کنم ببينم می تونم از زير گرفتن اون کلاس در برم.  آخه ما با هم کار می کنيم يک جا و در اثر اينکه بيشتر وقتی که ما کار می کنيم کسی سراغمون نمياد خيلی وقت به حرف زدن می گذرانيم و محرم اسرار همديگه شديم.  دختر خيلی خوبيه.

/ 1 نظر / 9 بازدید
The real G.G.

I loved the Mr. KA book. It was probably one of the funnier things I have read lately. this mana neyestani is really talented.