کراش ۲

جمعه دوازده می دو هزار و شش

اونروز عين مرده متحرک داشتم می رفتم توی کتابخونه که يکی داد زد: زيبا! من که بين خواب و بيداری جولون می دادم برق از سه فازم پريد و برگشتم ديدم خودشه! گفتم سلام تو دل برو.  با يکی از دوستاش بود. گفت سلام چطوری زيبا!  من دلم برات تنگ شده بود؟ من رو می گی:20.gif بعد دوستش رو به اون گفت به اين بدبخت چيکار داری؟ و به من گفت اين رو ولش کن فراموش کن هرگز اين رو ديدی.  بعد گفت اين قلبها مال من و توه؟ (دو تا قلب روی سينه کاپشنم بود. نفهميدم چی می گه بعد اشاره کرد گفت اين منم اينم تويی؟  به دوستش گفتم اين هميشه اينجوريه؟ اين واقعيه يا خل چل بازی در مياره؟ دوستش گفت اين رو ولش کن خله مگه آدمی می شه اينجوری باشه؟ بعد رو به اون گفت دست از سر اين بدبخت ور دار!  از دستشون در رفتم و هنوز به اتاق بقلی نرسيده بهش ايميل زدم که اگه شيرينی نرسه چی به من می رسه؟ گفت اگه رسيد چی به من می رسه؟ گفتم چی می خوای؟ گفت چی داری؟ گفتم تو اولين بچه به دنيا اومده ام رو داری چی بهتر از اون می تونی بخوای؟ گفت خودت رو.  گفتم من به چه دردت می خورم؟ کاملا useless خواهم بود. گفت useless رو بدون use نمی شه هجی کرد.  گفتم بستگی داره use چه چيزی رو در بر بگيره!  يکم خل بازی در آورديم بدين روش و گفتم می دونم چی می خوام. گفت چی؟ گفتم چشمات رو. گفت بعد من از چی استفاده کنم که زيبايی تو رو تحسين کنم؟ گفتم حرف حساب جواب نداره. خوب به عنوان الترنت می تونی بهم گردنبندت رو بدی.  گفت بايد بيای و بگيری. گفتم ميام.  بعد رفتم سراغش و يکم با هم کلخجار رفتيم و من ادای اين رو در آوردم که می خوام گردنبندش رو بگيرم.  و بعد شال گردنم رو انداختم دور گردنش و ادای اين رو در آوردم که می خوام خفش کنم.  بعد يکم ادای کاراته بازی در آورد قهرمان بسکتبال!  بلند شد و گفت تو از چشمای من خوشت مياد؟ گفتم آره ولی از گردنبندت بيشتر 04.gif! گفت از گردنبندم بيشتر از چشمام خوشت مياد 20.gif11.gif20.gif گفتم خوب نه! هی هی04.gif! گفت چقدر آبی هستند؟ گفتم آبی؟ آبی نيستند خاکستری اند.  گفت کجا نشستی خودت رو قايم کردی؟  بعد خلاصه برگشتيم هر دو سر کارمون.  شب خبری از شيرينی شکلاتی نشد.  براش ايميل زدم که گردنبندت مال منه مگر اينکه بخوای چشمات رو حواله کنی.  گفت تو چشمام رو داری چون هميشه دارم نگاهت می کنم.  گفتم من کوکی می خوام! بهت ۲۴ ساعت می دم که گردنبند رو تحويل بدی وگرنه... گفت وگرنه چی گفتم نه ديگه اگه بگم لوس می شه.  گفتم چرا عکس من رو بين عکس زيباترين آدمها روی کاميونيتی نذاشتی؟ گفت از کجا می دونی نذاشتم نگاه کن. گفتم چون دروغ می گی و عکسی از من نداری. گفت تنها کاری که بايد بکنم اينه که چشمم رو ببندم و تنها چيزی که می بينم تو هستی.  گفتم می شه اين نمايش رو کات کنی؟ گفت می تونی از تکه تکه کردن قلب من دست برداری!  گفتم تکه تکه کردن قلبت؟؟؟؟20.gif (WTF)  گفت تکه تکه کردن به هزار تکه نازنين!  گفتم حرفی بزن که معنی داشته باشه.  گفت دلم برای لبخندت تنگ شده.  گفتم به زودی ديگه نمی بينيش.  بعد براش ايميل زدم که ديگه فرصتی نمونده بهتره باسن مبارک رو تکون بده و با پای خودش گردنبند رو تحويل بده... جوابم رو نداد و من بعد از مدتی حوصلم از اين بازی بچگانه سر رفت.  اون می خواست که من رو سر بدوونه و من اهلش نبودم.  يکی دو روز گذشت و من به رو نياوردم.  تا اينکه صبحانه نيمه شب٬ ديشب رفتم و ديدم دوستان وايساده اند و به گفت و شنيد و مسخره بازی و رقص و ماچ و بوسه و کارهای ديگه پرداختيم تا اينکه متوجه شدم اون هم اونجاست.  بهتر من!  حالا می ديد که تنها اون نيست و من با کسان ديگری هم هستم.  از اين نظر خوشحال شدم و اصلا به رو نياوردم که ديدمش و به کار خودمون پرداختيم.  بعد هم رفتم اتاقم.  امروز برام ايميل زده بود که ۲۴ ساعت تموم شده... گفتم آره می دونم ولی تصميم گرفتم که اين تعقيب بی هدف رو کنار بذارم و به اندازه سنم عمل کنم.  چشمها و گردنبندت مال خودت. راضی شدی؟  گفت نه! گفتم ؟؟؟ گفت ! گفتم خوب؟ گفت بله؟؟ گفتم من فکر کردم تو گفتی راضی نشدی؟  جوابم رو نداد تا اينکه ديدم آنلاينه شروع کردم چت.  هی حرفهای قشنگ می زد.  بعد هم مثل هميشه قطع کرد و در رفت. يک چت ديگه باز کردم. قبول نکرد براش ايميل زدم که اگه نمی خوای با من حرف بزنی چرا داری اين مسئله رو کشش می دی؟ گفت چرا اين حرف رو می زنی؟ من دوست ندارم حرف بزنم وقتی تو نمی تونی لبخندم رو ببينی...

/ 1 نظر / 11 بازدید
بی تا

اينقد عاشقانه ات ناز و وحشی که دلم نميخواد نظر بدم.يه کلنجار رفتن شيرينه.شايدم عاشقانه نباشه چون تو فرق داری منهم هی از بالا تا پايين ميخونم تصور می کنم و رويا می بافم.بازم ازش بنويس