گل عزيز است غنيمت شمريدش صحبت

Saturday, January 1, 2005

(الان نوشتم ۲۰۰۵ به نظرم عجيب اومد!)  خوب فکر می کنم همه منتظرند که من هم بيام اينجا و بگم سال نو مبارک!   البته شايد نه ساعت ۶:۵۵ صبح!  خواهرم از من شب کريسمس پرسيد چی می خوای گفتم (Weeeeelllll, a boyfriend would be nice! 04.gif  With a cherry on top) او گفت که sorry! I am not talented enough to materialize your request, ask me for something else!

Y siempre pensé
La vida debe de continuar
Pero sin tí
Todo se quedó por la mitad

A medio vivir
A medio sentir y se me pasa la vida
Y no encuentro salida sin tí

والله ما که شب کريسمس تا ۴ صبح پای شمينه بيدار مونديم اين santa رو ببينيم هديه مونو ازش بگيريم هيچ خبری نشد! فرداش به خواهرم می گم I stayed up til 4 and the bastard didn't show up, he fooled me! I don't believe in him anymore!  و البته در بحثی ديگر من چطور از پير مرد توقع دارم يه شبه چيزی که من مدتها دنبالشم رو پيدا کنه (به قولی: دی شيخ با چراغ...)!!!

Si vieras como me encuentro
Entenderías mi obsesión           
Se me agotó la paciencia          
Mi vida corre más que yo           
No puedo más yo ya estoy harto de jugar a amar

Donde estarás
No sé si el amor que busco existirá02.gif

ياد خواهرم (اونيکی خواهرم) می افتم که يه بار بحث روح و اينا شد می گفت به روح عقيده ندارم. با خورشيد و همسر بوديم که البته اون خودش بحثی جداست که بعدا بايد در موردش بنويسم. (عين مايکل انده در کتاب داستان بیپايان! که همش می گه and that's a story that shall be told another time)  آخه توی کنتاکی همش توی قسمت هواشناسی خبر از اينکه santa الان داره از چه مسير هوايی رد می شه و اينا حرف می زدند و بعدش يکی رو آوردند که لباس سنتا به تن کرده بود و باهاش مصاحبه کردند!!!  خلاصه سال نوتون مبارک!

يه تلويزيون توی common room طبقه ما توی خوابگاهمون بود که توی عکسهای تولد من توی background بيشتر عکسها به خصوص اونايی که هيتومی گرفته هست.  اين تلويزيون سيمهاشو يکی به طرز بسيار فحيع (انگار در يک دعوای بسيار violent) قطع کرده بود و يک نوار ويدئويی توی ويدئوش گير کرده بود که نه بيرون می اومد نه تو می رفت!  اون روزی که رفتم عکسهای تولدم رو بذارم توی ارکات ديدم عجب چيز افتضاحيه اين توی تمام عکسها هست!  رفتم به دوستام گفتم که آره اين تلويزيون چيه نصف اتاق رو گرفته! آبرو ريزيه!! ماها که بيشتر وقتمون توی اين اتاق صرف می شه بايد يه فکری بکنيم! خلاصه شوروندمشون تا اينکه ربکا و کاترين دست به يکی کردند و تلويزيونه رو بردند پشت بوم!! و ميز چرخداری که روش بود رو هم گذاشتند بيرون اتاق. هموش شب سه اينچ برف اومد04.gif! فرداش که بيست و يکم بود و با هم قرار صبحانه گذاشته بوديم ديديم پليس اومده داره می گرده (حالا شايدم دنبال اين تلويزيونه نبود! ولی) ما هم اصلا به رو نياورديم! من رفتم پشت بوم که ببينم حال تلويزيونه چطوره ديدم بدبخت رفته زير برف بسی خنديدم. و بعد اومدم به تريسا و دوستان (که در جريان بودند) گفتم I was passing by the roof and I saw the TV there, ehem ehem, I WAS WONDERING, WHAT IS OUR TV DOING ON THE ROOF?? WHO COULD POSSIBLY TAKE PART IN SUCH DISHONORABLE MISBEHAVIOR!?? و تريسا می گه How were you passing by the roof? ربکا که کاملا دستی در اين کار داشت (البته من قبلا بهشون گفته بودم که دستکش ازمايشگاه به دست کنند 03.gif) گفت she means she wanted to get some fresh air! البته Theresa was supposed to read between the lines, but apparently she didn't... خلاصه ربکا که از اين ماجرا خيلی خوشش اومده بود يه چندين عکس ارتيستيک از صحنه پشت بوم گرفت که من هم (شبح من, ofcourse, I ain't no accessory to the crime!) توی يکيشون هست که خواهرم ديد و شديدا خنديد. 

آخه يادم رفت بگم ماجرا اين شد که قرار شد من هم برم کنتاکی برای کريسمس و هم بيام فلوريدا برای سال نو. بليط هواپيما رو هم خواهر جان مرحمت می نمودند 04.gif!  خلاصه روز اولی که ما رفتيم کنتاکی متوجه شديم که صد رحمت به هوای باستن!! کنتاکی تا مچ پا می رفتی توی برف! همون شب اول (۲۲ دسامبر) اينقدر برف اومد که تا وسطای ساق می رفتی توی برف. که فردا صبحش اصلا ماشين رو نمی شد در اورد!  خلاصه از اونجا به فلوريدا فارغ شديم که اينقدر گرمه من همش استين حلقه ای تنمه.   بعد همه اينجا نشسته اند می گن واااااااااااااای چقدر هوا سرده.  همون شب اول به آرش زنگ می زنم (اينو گفتم می نويسم04.gif ديگه بايد می نوشتم) می گم اصلا خوابم نمياد يه کاری بکنيم می گه چی شده دوپينگ کردی!؟  خاله و مامان بزرگم هم دو هفته رفته بودند ايران و اومدند. امروز ديدمشون.  يه عالمه سوقاتی و لواشک و قاقا ليلی برام اوردند.  خلاصه مدتيه سرم مشغول به هيچ کاری نکردنه که اصلا باورم نمی شه اينقدر می شه هيچ کاری نکرد.  چند تا فيلم ايرانی و امريکايی ديدم. ديشب هم رفتيم اورلندو برای سال نو که يه مهمونی ايرانی اونجا بود و من تا جان در بدن بود قر دادم. يه ۴-۵ حلقه فيلم هم دارم که اوردم بدم ظاهر کنند چون توی باستن اصلا فيلم ظاهر کردن بلد نيستند!  حالا عکسها که ظاهر شد چند تايی می ذارم.  البته نصفشون مال عهد دقيانوسند! 

/ 6 نظر / 6 بازدید
آيالا

اطلاع دقيق دارم که موقعيتشو داشتی که بنویسی و حتی نوشتی. پس کو؟ ها؟

bita

سلام گيس گلابتونی تلويزيون خوابگاهتونو سر به نيست کردين؟!!

خورشيد خانوم

برات آش پشت پا پختيم! نميدونی چقدر خوشمزه شد! جات کلی خاليه اينجا. برات عکس آش رو می فرستم! يادت نره گفتی عيد ميای فلوريدا ها! اميدوارم اومدی سانتا هم کادوت رو داده باشه که يه سفر هم بری سنت آگوستين!!!

!

من آش می‌خوام! تا آدم خونه است براش آش نمی‌پزند. وقتی رفت يه جای ديگه اونوقت هر ماه براش آش می‌پزند

بی تا

راستی من يه قابلمه ميارم واسه منم آش نگه داريد..من آش ميخوام!

siavash

سلام. خيلی وبلاگ باحالی داری. ممنون بخاطر کامنتی که برام گذاشته بودی. از اين به بعد هميشه به وبلاگ تو سر ميزنم.