کراش

دوشنبه هشت می دو هزار و شش

من عين يک آدمی که از يک هنرپيشه خوشش اومده باشه٬ هی می رفتم و می اومدم و عکسهاش رو نگاه می کردم و غيره و اونوقت امروز توی کتابخونه بايد من رو صدا کنه!  و من گفتم من؟؟؟؟ چی؟؟ گفت اينچبسس؟ گفتم لاوم تو انينچبسس؟ گفت به زبان ارمنی که من ارمنی حرف نمی زنم.  گفت از گردنبندت خوشم مياد گفتم مرسی و نگاه کردم ببينم چی انداختم (علامت زن٬ يک دايره با يک به علاوه زيرش).  گفت از مال من خوشت نمياد؟ نگاهی کردم و گفتم چی هست؟ گفت نترس بيا دست بزن.  من گرفتم و نگاه کردم يک علامتی که انگار از عاج بريده بودند.  اون گردنبند رو حفظ بودم چون هميشه می اندازه و من همه عکسهاش رو از بر بودم.  چشمهای خاکستريش رو. تمام استخوانهای صورتش رو. دماغ نوک تيزش رو. دندونهای يکمی جلوش رو. خندههای خيلی شيطونش رو.  سينه هاش رو تمام عضلات بدنش رو.  قوس باسنش رو.  طرز راه رفتنش رو.  موهای طلايی که هميشه پشت سرش بالا می بست با يک هدبند.  می دونستم که داره به من زل زل نگاه می کنه چون خيلی موقع حرف زدن از چشمهاش استفاده می کنه.  گفتم اين ارمنيه؟  گفت آره.  بعد شروع کرد مسخره بازی در آوردن.  و از من سوال پرسيدن. گفت از کجا خريدی گردنبند رو؟ گفتم ترکيه. گفت جدا؟ گفتم آره . گفت اون ترکهای... گفتم من يگ مقدار زيادم ترکه.  گفت تو ترکی؟ بعد همينطور صندليشه شروع کرد به عقب عقب بردن. زدم زير خنده و گفتم تو اصلا می دونی ترک يعنی چی؟ گفت آره يعنی اهل ترکيه.  گفتم نه ديگه نمی دونی بگو نمی دونم. و واسش توضيح دادم.  و گفت خوب بعد باهام دست داد و گفت می بينی يک ترک و يک ارمنی می تونن با هم دست بدن!  گفت اسمت چيه.  گفتم بايد بدونی.  گفت بعد گفت آره می دونم با س شروع می شه.  بعد شروع کرد به هجی.  من تصحيحش کردم.  گفتم تا حالا اسم هزار و يک شب با شبهای عرب رو شنيدی؟ گفت آره گفتم خوووب. گفت آره می دونستم که اسمت مال اون کتابه.  گفت حالا اسم من چيه؟ ادای اين رو در آوردم که دارم فکر می کنم در حالی که اصلا فکر کردنی در کار نبود اسمش نوک نوک زبونم بود. گفتم الکس.  گفت نه نه نه ديدی نمی دونی.  گفتم چرا اسمت الکسه چون روز ماراتون ديدمت و روی لباست نوشته بودی الکس. بعد هم عکسش رو گذاشته بود روی نت ولی من اون رو ديگه نگفتم. گفت آخه الکس که ارمنی نيست. گفتم راست می گی ولی من چه می دونم.  بعد گفت چی صدات کنم.  گفتم به اسم کوچيک. چطور مگه؟ مگه تو رو چی صدا می کنند؟ گفت زيبا (بيوتيفول) گفتم خوب من رو زيبا صدا کن با اون من هرگز مشکلی ندارم.  گفتم خوب من هم تو رو زيبا صدا کنم؟ گفت نه تو من رو تو دل برو صدا کن (گورجس).  بعد گفتم فقط به شرط اينکه من رو يادت بمونه چون بعدا بار ديگه اگه صدات کنم وسط يک جا و من رو يادت نباشه فکر می کنی ديوونه شدم.  گفت نه خيلی بد می شه!  بعد پرسيد چی می خونی گفتم اينا رو که پرسيدی ۵ بار چطور نمی دونی؟  گفتم تو که تا حالا بارها اين سوالها رو از من پرسيدی؟ مشکل حافظه داری؟  بعد بعد ادای اين رو در آورد که قدرت جادويی داره بهش الهام می کنه و تمام ميجرهای علمی رو گفت!  و با يک عالمه مسخره بازی تمام اطلاعاتی که می خواست بدونه و اگه نمی خواست بدونه من می خواستم بدونه رو از من کشيد بيرون.  اينکه کی تموم می کنم.  بعد کجا می رم تابستون کجام و گفت که خودش در ام آی تی خواهد بود و آخرسر٫ در حالی که زل زده بود توی چشمام٬ مثل هميشه٬ گفت که فردا ساعت ۹:۱۵ دقيقه من در حال خوردن يک شيرينی شکلاتی خواهم بود! تا فردا.... 

/ 2 نظر / 11 بازدید
بی تا

اول اين که من واست پيام گذاشتم چرا پاکش کردی؟ پاکشون نکن دلم ميگيره! بعد هم يه فضولی بکنم خب آره ديگه من حق آب و گل دارم قولم ميدم به کسی نگم...اين همونه نه؟ به جون بی تا بی ربط نيست!