اتفاق

سه شنبه دهم آوریل دو هزار و هفت

حالا بریم هوپ چون نمی تونیم بریم پاب چون من با یک پراسپی نمی تونم برم پاب.

آها.. پاب یا هوپ مسئله این است! از جام بلند شدم. صدایی از پشت سر گفت:  حالا پاب یا هوپ چه فرقی با هم دارند؟  سه نفری برگشتیم ببینیم کی بود اینو گفت.  یک مرد جوان با کت و شلوار بسیار با ستایل نشسته بود پشت سرمون و داشت یک کتابی رو ورق می زن.  این مرد ساعت نه شب توی ستارباکس با این کت و شلوار و کراوات چیکار می کرد؟؟؟؟

جواب دادیم: پاب یک پاب ه و هوپ یک کافه. ما نمی تونیم بریم پاب چون یک دختر زیر سن قانونی باهامونه. 

گفت: آره من فکر کنم خودم اونجا بودم.

بعد اصلا بدون اینکه متوجه بشیم حرف کشیده شد به ادبیات و شروع کردیم در مورد ادبیات قرن نوزده و هیجده فرانسه و زولا و فلوبر حرف زدن و بعد دعوامون شد سر اینکه زولا بهتره یا پروست و از chaucer و beowulf و اینها quote گفتن.  و از اینکه چاسر حرفهای من رو plagerize کرده بود و هیوم حرفهای غزالی رو و یکهو برگشت به او گفت: go educate yourself! 

وقتی بیرون اومدیم او گفت: what the fuck did just happen????? اصلا این یارو کی بود و چرا با کت و شلوار نشسته بود توی ستارباکس.  بعد رفتیم هوپ و داستان ساختیم که حتما blind date داشته. 

/ 1 نظر / 21 بازدید
هستا

دانستم که کلید ِتمام قفلهای ناگشوده ی دنیا، همه این سالها در جیب من بود و بی خبر بودم! دانستم که می شود با یک چوب کبریت، خورشید ِعظیمی را در آسمان روشن کرد! دانستم که گذشتن از گناه ِروزگار آسان است!