من نمی فهمم اين دختره چشه!

شنبه نه سپتامبر دوهزار و شش

با اون چشمهای خاکستری باید همش به من زل بزنه.  اون روز دیدمش توی یک مراسمی که برای سال آخری ها هست٬ دیدمش و ازش فرار کردم که نفهمه من دیدمش.  فرداش هم باز مراسم دیگری بود و دیدمش و این دفعه هم فرار کردم و بعد یکهو عین جن بوداده جلوی من سبز شد که مثلا یک raffle رو بندازه توی صندوق.  من هم چون در این موقعیت نمی تونستم ادای این رو در بیارم که ندیدمش (چون اگه ندیده بودمش کور بودم) گفتم های.  زل زد توی چشمام و گفت هی واتز آپ؟  و برای سه ثانیه ما دو نفر تو چشم هم زل زدیم و بعد به کار خودمون ادامه دادیم. اصلا انگار نه انگار دیگری وجود داره. و غیب شد.  بعد من و دوستم رفتیم طبقه بالا ناهار بخوریم دیدمش با یکی نشسته بود.  اگه بهتر نمی دونستم می گفتم دوست دخترشه چون همچین تو بقل هم بودند و دست دور گردن هم انداخته بودند که نگو. ولی دوست دختر برادرشه.  بعد من و دوستم اومدیم پول غذامون رو بدیم دیدم داره میاد و من شروع کردم با دوستم چرت و پرت گفتن چون نمی خواستم بهش نگاه کنم. ولی نیومد. دوست دختر برادرش رو می دیدم ولی خودش معلوم نیست کجا رفت. بعد که اومدیم بریم روم رو کردم اونور انگار که داشتم به سوشی ها نگاه می کردم که نبینمش.  دیروز هم توی همون غذاخوری با دوستان بودیم و اومد از پشتمون رد شد و من وقتی رد شد از پشت دیدمش.  دوستاش اونور نشسته بودند.  بعد گفتم خر بیار و باقالی بار کن.  بعد داشتم با دوستام حرف می زدم برگشتم به دوستم نگاه کنم چشمم منحرف شد و دیدم داره از دور به من زل می زنه دوستش هم کنارش وایساده بود.  نمی دونم اون هم داشت من رو نگاه می کرد یا نه چون نگاهم رو سریع برگردوندم.  من هم همش ازش فرار می کنم و ادای این رو در میارم که ندیدمش.  تقریبا هر روز یا یک روز در میون می بینمش.  و اون باید به من نشون بده که وجود داره.  شاید هنوز اثر ایمیل آخرم روش مونده.  نمی دونم زل زدن به من رو چطوری برای دوستاش توجیح کرده.  فقط امیدوارم چرت و پرت نساخته باشه.  اون دوستش به من بعضی وقتها لبخند می زد٬ حالا حتی نگاه هم نمی کنه.  تریتوری جالبیه!  من هم فعلا در زمین و هوا موندم که چطوری باید رفتار کنم. عجب دنیایی شده! 

احساس می کنم کمی پارانوید هم شده ام.  یکی از دوستاش رو دیدم توی مدرسه که اصلا من رو نباید بشناسه ولی می دونم بهترین دوستند.  به من و سر و وضعم یک نگاه خریداری انداخت.  من با خودم فکر کردم نکنه اینها در مورد من حرف زدند!  بعد یکی دیگه از دوستاش اونی که گفته بود این خله رو دیدم داشتم با یکی از دوستام شوخی می کردم دوستم داشت من رو قلقلک می داد. این دختره برگشت یک نگاه عجیب به دوستم انداخت که ببینه اینی که من باهاش دارم شوخی می کنم کی هست.  گفتم نکنه اینا حرفایی به هم می زنند. 

/ 3 نظر / 10 بازدید
بی تا

ای بابا شهرزادی چرا مث اينا شدی که به خودش شک داره! اينا در روابط دختر و پسر هست، فکر تو خيال ميکنی که اينا در موردت چيزی ميدونن. فقط روت حساس شدن و سعی دارن بشناسند،همين!

گوری گاگارین

می بینم یه مدتیه ناپدید شدی، پس واسه اینه! بیخودی واسه خودت مشکل درست کردی. به من هم که دیگه تلفن نمی زنی. اگر من میومدم مجبورت می کردم بری تاور غذا بخوری برای خودتم بهتر بود. میدیدیشم به جهنم. من که می دونم چه خبره!

رامين

عمريه تو قايم باشک بازی هستيم... اما تو قایم باشک بازی کودکانه همیشه میخواستیم کسی پیدامون نکنه تا سُک سُک کنیم... ولی حالا همش آزرده از آنیم که چرا کسی پيدامون نميکنه...