در بگشای

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت... سرها در گريبان است... کسی سر بر نيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را... نگه جز پيش پا را ديد نتواند.. که ره تاريک و لغزان است.. وگر دست محبت سوی کس يازی... به اکراه اورد دست از بغل بيرون... که سرما سخت سوزان است...

اين شعر بالا خيلی با حال و هوا جور بود.  به خصوص که امروز توی هاروارد square بودم داشت برف می اومد! 

امروز خيلی دیپرس بودم.  فردا Tanner Conference هست و مدرسه ما تعطيله.  و من امشب تصميم گرفتم برای اولين بار برم به ميتينگ Counterpoint.  آخه من برای اين مجله illustrate می کنم و خيلی از کار من خوششون مياد.  ولی مکاتبه هامون هميشه فقط به صورت ايميل بوده نه من اديتورها رو ديده بودم نه اونا من رو.  به Matt ايميل زدم و ادرس رو گرفتم و خلاصه بعد از کلاس پيانو با اتوبوس ساعت ۶ خودم رو ساعت ۷ به ام ای تی رسوندم.  خوب بود. بد نبود. يه عالمه حرف مزخرف زديم.  ويوی می گفت که Mattuck يه ده بيست سال پيش با يکی از دانشجوهاش رابطه داشت برای همين هنوز هم نمی تونه وارد Baker Hall بشه.  اين همون کسيه که من می خوام باهاش ترم ديگه آناليز رو بگيرم.  دختره می گفت که ترم ديگه آناليز رو درس می ده٬ چون هر ترم درس می ده به جز پارسال که رفته بود Sabbatical ولی توی وبسايتش که چيزی نگفته.  Mattuck با John Nash دوست بودند و وقتی می خواستند فيلم Beautiful Mind  رو بسازند ران هاوارد با Mattuck مصاحبه هم کرده بود.  يادمه پرفسور فلسفه ای در ولزلی (که از پرينستون پی اچ دی شو گرفته بود) يه بار داشت می گفت که چقدر Nash آدم هيزی بود. و وقتی اونها جوون بودند هميشه ديدشون می زد...... با Caroline آشنا شدم که توی کلاس پيانو مه و برای Counterpoint می نويسه٬ با هم رفتيم نزديک هاروارد و برگشتيم.  يکی قرار بود برام تفسير قرآن خواجه عبدالله انصاری رو بياره.  روزی پنج شيش نفر از همين حوالی اين وبلاگ رو می خونند. همه شونم ماشالله مدرسه های انچنانی می رن و خيلی خودشونو اهل علم و ادب می دونند.  يکيشون نمی گه بياد يک ديوان شعر به من فلک زده غرض بده و ثواب دنيوی و اخروی نثار خودش کنه.... عجب دنيايی شده...

...مسيحای جوانمرد من! ای ترسای پيرهن چرکين... هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی٬ دمت گرم و سرت خوش باد... سلامم را تو پاسخ گوی٬ در بگشای...  (اخوان.  م. اميد)

/ 0 نظر / 10 بازدید