گيس گلابتون
سه‌شنبه ۳۱ تیر ،۱۳۸٢
گربهء من!

Monday, July 21, 2003

وارد اطاقم شدم و گربه رو رو ديوار ديدم بعد اومدم نوشته هامو خوندم! من نگفتم ايرانو دوست ندارم يه وقت اشتباه نگيرين! اگه ايران و زبان فارسی و اينا رو دوست نداشتم ادای اين ايرانيهايی رو در می اوردم که يه ماهه امريکان و فارسی يادشون رفته و به زور خودمو نمی کشتم که فارسی تایپ کنم!!!   الان که اينو نوشتم ياد چند تا خاطرهء خوب بچگی افتادم٬ خوب شايد بيشتر از اونی که به نظر اومد خاطرهء خوب از ايران دارم٬ ولی متاسفانه ايران ديگه اون ايران قديم نيست يعنی همون موقع ها خراب شد. يادمه روی تپه های جلوی خونه مون تا ۱۱ شب با تمام پسرهای محل قايم موشک بازی می کرديم پيرزنها هر روز ساعت بخصوصی از بيکاری می اومدن اونجا کنار يه نهر می شستن و ما به اين اجتماع می گفتيم «پيرزن پارتي» و به مخفف پِ پِ.  الان روی اون تپه يه توالت ساختن و هر شب انواع عمله توش جمعن و آدم وحشت می کنه که بره روش و اون پسرای محل ديگه منو نگاه هم نمی کنن يعنی همون موقع ۱۰-۱۲ سال پيشم خودشونو می گرفتن واسه آدم!  تازه اونقدر نا امنی هست که آدم وحشت می کنه وقتی می شنوه!  

يه کتاب داشتم به اسم «گربهء من»٬ در مورد ايران بود در زمان جنگ. برای بچه ها بود. شخصيت اصلی در تمام طول کتاب از گربه اش حرف زده بود.  يادمه اولين بار که خوندمش با اينکه می دونستم منظورش از گربه ايرانه هيچی از کتاب نفهميدم و هيچ ازش خوشم نيومد!  بعدها يه روز در امريکا بهش داشتم فکر می کردم و انقدر خوشم اومد که وقتی رفتم ايران تمام خونه و زيرزمين رو زير و رو کردم تا کتابه رو پيدا کردم.  ديگه از اون به بعد ايران ايران نيست که! بلکه گربهء منه.  خود ايران رو دوست دارم اصلا مگه آدم می تونه کشور خودشو دوست نداشته باشه؟ مسئله اصلا به زندگی در ايران ربطی نداره٬ مسئله به اين ربط داره که وقتی وارد کلاس می شم توی نقشهء دنيا فقط ايران رو می بينم٬ سر کلاس جغرافی ناخوداگاه نقشهء ايران رو با رنگ مورد علاقه ام رنگ می کنم٬ نسبت بهش يه احساس اشنايی دارم٬ يه احساس تعلق٬ بالاخره گربه مه! ولی بديها دارن بر گربهء من غلبه می کنن٬ گربه ام مريض شده٬ حالش خيلی خرابه و اون چيزی که منو از همه بيشتر ناراحت می کنه اينه که من هيچ کاری از دستم ساخته نيست به جز اينکه عکسشو به ديوار اطاقم بزنم!

Ghesse goo

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]