گيس گلابتون
دوشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸۳
حالا لالای لالای...

Monday, April 26, 2004

خوب بينندگان عزيز می دونم همه با چشمانی نگران منتظر اين لحظه تاريخی بودين. می خوام بهترين خوانندگان وبلاگ رو انتخاب کنم: جايزه اول پسران به سروش می ره که فکر می کنم از من بيشتر به وبلاگم سر می زنه. و جايزه اول دختران به بيتا هلويی. (يه کف مرتب).  خدمت جناب علامت تعجب: بابا ما خودمون اين کاره ايم!  يه چيزی. اين ايرانيها چقدر بی جنبه اند! هفته پيش يه ميتينگ داشت اين کلاب ايرانيها مثلا انتخابات برای سال ديگه بود! نمی دونم خودشونو مسخره کرده بودند يا چی!  پرزيدنت کنونی گفت هر کی خودشو کانديد کرد بعد از سخنرانيش بيايم همه pro و con هاشو بگيم.  تنها کسی که con می گفت من بودم! نمی دونم اصلا واسه چی اين pro/con رو گذاشته بودن!  بعدشم همه به من چپ چپ نگاه می کنن که تو چرا بد ما رو گفتی! من فکر کردم رای گيری مخفيه!  من توی جمع اينا قبلا بودم و ديدم که اين می گه اون اصلا کارشو درست نمی کنه اين می گه اون هيچ وقت نيست... ولی وقتی که نوبت اين می شه که جلوی جمع بگن بابا طرفو social director نکنين چون تنها يکی از event های اين ترم رو direct کرد اونم talent show بود که از افتضاح هم گذشته بود!  همه می گن وای اره چقدر اين دختر خوبيه.  يکی از دخترا که خودش هيچ وقت نيست داشت دم از اين می زد که فلانی هميشه همه جا حاضره!!!.... من نمی فهمم اين obsession برای داشتن بالاترين پست چيه! نمی تونی پرزيدنت خوبی باشی کرم داری کانديد می کنی خودتو؟ اگه بلد نيستی توی جمع حرف بزنی و خجالت می کشی چرا می خوای پرزيدنت بشی؟ که بعد نشی مثل پرزيدنت کنونی که من بايد برم پشت بلندگو و از مهمونای عزيز بخوام به صرف شام مشغول شن! پرزيدنت بايد مدير باشه بايد go getter باشه بايد اگه از در بيرونش می کنن از پنجره بياد تو!  اگه با کارهای دفتری بهتری خوب سکرتر بشو! بعد من که اينا رو به جای con می گم همه چپ چپ نگاهم می کنن!!! بعد سه مليون تا پست اختراع کردن که همه يه پستی داشته باشن! نصف کلاب توی e-board است.  پسره رو يکی به عمرش توی کارهای کلاب نديده بعد رفته اون بالا بعد از نيم ساعت شر و ور گفتن می گه من اصلا نمی خوام پرزيدنت بشم اگه به من رای ندادين هم ندين من فقط می خوام يه پست داشته باشم!!!!  شب معلمی که advisor کلابه که cosmologist هست به من گفت فرداش يه lecture در مورد cosmology هست منم که خوره اين چيزام (که البته نمی دونم اين يارو از کجا می دونست!) رفتم. بعد از lecture می گه اين election ابروی ما رو برد که! ما سال پنجم دبستان از اين بهتر election داشتيم!  البته روز انتخابات يه سری عکسم ديديم از رقاصيمون ! بعدشم برای خواهرم که تولدش بود يه سورپرايز پارتی داديم. خيلی جالب بود چون توی راه رفت به اين ميتينگ خواهرم (که تولدش روز قبل بود) داشت به من می گفت می بينی من چقدر دوستام بی بخارن! هر کی تولدش بود براش مهمونی گرفتيم و... منم گفتم الان موقع امتحاناست توقع نداشته باش. نمی خواستم لو بدم که دو تا سورپرايز پارتی براش ترتيب داديم که براشون يکی دو هفته است داريم زحمت می کشيم.  بعد وسط ميتينگ يکهو من رفتم بيرون و با يکی از دخترا که کيک رو اورده بود کيک رو تزيين کرديم و بعد اومديم تو و خواهرم چشماش ۴ تا شد. ديروزم خاله ام ما رو دعوت کرده بود خونه اش و دوستای خواهرمم قرار بود بيان ولی خواهرم نمی دونست فکر کرده بود خانوادگيه! بعد زنگ زده می گه من امتحان دارم نميام!!! ما هم به زور راضيش کرديم که يه ساعت بياد و بره! يه ساعت اومد ولی دوستاش نيومده بودن! من و اونيکی خواهرم ( که تازه دندان عقل کشيده و از کنتاکی اومده بود) به اسم اينکه می خوايم مسکن بخريم گفتيم ما رو ببره يه دارو خونه! اقا رسيديم به ماشين دو تا از دوستاش سبز شدن! خواهرم می گه اينجا چه خبره؟ من و اون خواهرم گفتيم ما نمی دونيم! خلاصه وقتی برگشتيمم فقط ۵ نفر اومده بودن! خيلی خيت شديم . ايرانی های وقت نشناس!

ديگه اينکه امروز با therapist م حرف زدم و می گفت که Eileen (!#$$&%*) بهش زنگ زده که باهاش در مورد برگشت من به ولزلی حرف بزنه! می ترسم !  راستی من يه wish list برای خودم در amazon درست کردم. شايد بعدا اينجا گذاشتم.

فعلا همين رو گفته باشم و يه کف ديگه بزنين اين بار برای همه خوانندگان اين سايت. خيلی دوستون دارم بوووووووووووووووووووووووووس!

Ghesse goo

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]