گيس گلابتون
دوشنبه ۳٠ تیر ،۱۳۸٢
من مخالفم!!!

Monday, July 21, 2003

سلام.

می خواستم اول اعلام کنم که بعضی وقتها جواب کامنت ها رو توی همون بخش کامنت می دم٬ در نتيجه اونجا رم چک کنين.  حالا سعی می کنم از اين به بعد توی خود متن جوابتونو بدم.

در جواب نگار جان بايد بگم که: خوب نظر تو قابل احترامه و مطمئنا در مورد خيلی از جوونها درسته٬ ولی من اصلا باهاش موافق نيستم٬ يا شايد در مورد پدر و مادر من اين مسئله اصلا درست نيست.  با اينی که بايد يکی باشه بهت بگه چيکار کن و چطوری کن وگرنه سرت کلاه می ره مخالفم٬ چرا پدر و مادرهای ايرانی نمی فهمند که بچه ها هم عقل و شعور دارند که در خيلی از موارد از مال اونها هم بيشتره. به نظر من هر کسی بايد يه مدت از جوونيشو برای خودش زندگی کنه٬ و هيچکی به کارش کاری نداشته باشه٬ يا طرف سرش به سنگ می خوره و می فهمه که نياز به کمک داره٬ يا موفق می شه و می فهمه که نيازی به اقا بالاسر نيست٬ در هر دو صورت اين تجربهء خوبيه.  وگرنه اگه ۱۸ سالگی سن خوبی برای مستقل شدن نبود که قانونی نمی شد!  ديگه اينکه به تجربه بهم ثابت شده که هيچی تضمين نمی کنه که پدر و مادر (که معمولا نظراتشون به هزار تا چيز بی ربط بستگی داره) می تونن برای بچه انتخاب درست رو بکنن.  اصلا خيلی وقتها اخلاقيات پدر و مادر با مال بچه شون تفاوت داره و همين اخلاقيات ممکنه موجب بشه تصميماتی برای بچه بگيرند که بچه بعدا افسوس بخوره.  مثلا اگه يکی می خواد نقاش بشه ولی پدر و مادر اصلا اهل هنر نيستند و فکر می کنن ابرو ريزيه و بچه بايد دکتر بشه٬ طرف ممکنه هيچی از دکتری بارش نباشه و مدرسه رو ول کنه٬ ولی اگه نقاشی می خوند سالوادور دالی می شد! 

تازه من به تجربه بهم ثابت شده که انتخاب پدر و مادرها (و مال خودم) همچين درست هم نيست.  مثلا اينی که يکهو تصميم گرفتند منو برگردونن ايران(همون موقعی که ما اوکلا زندگی می کرديم).  بله عزيزان پدر و مادر همه با چنگ و دندون خودشونو امريکا نگه می دارن٬ پدر و مادر من يک روز فهميدن که نه ما واقعا نمی خواهيم امريکا زندگی کنيم٬ پس چرا اينجاييم؟  درس بچه ها که تموم شد امسال بر می گرديم ايران٬ و يه سال ديگه٬ وقطی شهرزاد دبيرستان رو شروع کرد ميايم برای هميشه!  نمی دونم اگه شما يه چنين موقعيتی براتون پيش اومده که يه مدتی از کوچيکيتونو امريکا بودين و حالا می خوان برتون گردونن٬ در اون موقع که اومديم هيچ علاقه ای نسبت به ايران در وجود من شکل نگرفته بود (به احتمال زياد به سن هم ربط داشت و به نداشتن هيچ چيزی که دلمو بهش خوش کنم در ايران)٬ و بعد از اون هم نگرفت. من از مال دنيا ۲۰ تا سی دی داشتم و چند تا پوستر و عکس٬ به اضافهء  ورقه های مدرسه و نقاشی هايی که برای Mrs. Trott معلم creative writing کشيده بودم٬ خودکاری که Mrs. Fry بهم جايزه داده بود و متناسب با اسمش شبيه french fries بود٬ مزخرفاتی که من و Courtney موقعی که small group داشتيم روی تختهء تازه شسته شده می نوشتيم ومن کپی می کردم رو ورق با نقاشيهای اسکلت و walrus (شير دريايی!) که Mr. Butcher معلم علوممون رو اذيت کنيم و خطخطی های اريک وقتی بهش ياد دادم اسمشو به فارسی بنويسه و تقلبهامون و يونيفرم زنگ ورزشمون و پری که موقعی که من student of the month مدرسه شدم بهم دادن(mascot مدرسه مون يه سرخ پوست بود)!  با يه عالمه خاطرهء ديگه! همه رو کردم توی يه جعبه و گذاشتم خونهء يکی از فاميلها!  يادمه شب اولی که برگشتيم اونقدر گريه کردم٬ اونقدر گريه کردم که بيهوش شدم.  هنوز که هنوزه هيچ خاطرهء خوبی قبل از اومدن به امريکا يادم نمياد٬ يا اگر هم باشن خيلی کم اند.  می دونين که دبستان چطوريه٬ هيچ همبستگی بين بچه ها نيست٬ همه لوسند و هم رو لو می دن٬ نمی واستم ايران برم مدرسه٬ از مدرسهء ايران هيچ خاطرهء خوشی نداشتم.  بهم گفتن می ری مدرسهء تطبيقی (يادم بندازين از اون مدرسه واسه تون بگم)٬ اونجا همه انگليسی حرف می زنن...٬ ولی وقتی برگشتيم معلوم شد که اگه فارسی بلدی بخونی و بنويسی لزومی نيست ولی اگه می خوای می تونی بری٬ و شهريه اش بالا بود و بله خودتون درست حدس زدين منو نفرستادن.  بدتر از اون اين بود که بعدا فهميدم اين قول رفتن به امريکا يه سال ديگه اصلا در برنامه نبوده و دروغ محض بود که به من۱۳ ساله گفته بودند تا دلم رو خوش کنم و گريه و زاری راه نندازم و... و ما تا سه سال بعد رنگ امريکا رو نديديم٬ تازه اونم به خاطر گريه زاری خودم بود وگرنه بابای من که اگه به خودش بود منو ايران می فرستاد دانشگاه! اگه پدر و مادری دارين که قولشون قوله قدرشونو بدونين که تا حالا از يه خودی بهتون ضربه زده نشده که ديگه نتونين هيچ وقت حرفهاشونو باور کنين...

 و البته دروغ چرا؟ اون سال مدرسه يکی از بهترين سالهای عمرم بود.  چيز جالب و خوب اين بود که من بدون هيچ زحمتی از طرف خودم٬ يکهو در مدرسه معروف شدم!  هر کسی از هر سالی شنيده بود که من از امريکا اومدم و می خواست با من دوست شه و منم که شديدا افسرده بودم از خدام بود.  اونقدر شيطنت می کرديم که نگوو نپرس! می دونين من تازه از امريکا اومده بودم و هيچ باکی از اينکه منو بگيرن يا اخراج کنن نداشتم٬ شايد هم فکر می کردم اگه اخراجم کنن زودتر می رم امريکا٬ همه کاری می کردم.  تازه شاگرد اول کلاس هم شدم.  اونقدر بهمون خوش گذشت جاتون خالی! (يادم بندازين بعدا از اون سال براتون بگم)

من در موقع زندگی در ايران بسيار افسرده بودم به خاطر اينکه پدر و مادر (مخالف الانشون که کاری به کارم ندارن) اگه می خواستم خونهء دوستی برم يا برم بيرون بايد شناسنامهء تمام افراد خانوادهء طرف رو می آوردم و تازه آخرش هم می گفتند نه! فکر می کنم می ترسيدند که ما رو بگيرند و مجبور بشن پولی بدن به کسی!!!  ولی اصلا امريکا يه احساس خوبی بهم دست می ده انگار هيچ وقت جای ديگه زندگی نکرده ام.  بعضی وقتها صبح ها که می رم مدرسه از در خونه که می رم بيرون (با وجود هوای گند و پشه و مارمولک و مار و جک و جونورهای ديگه) احساس خوشحالی می کنم و توی دلم خدا رو شکر می کنم که زنده ام و حتی از نگاه کردن به همين جک و جونورها لذت می برم.  اين احساس هيچ وقت تا حالا به من دست نداده بود.  زندگی در امريکا خيلی با ايران فرق داره حالا بعدا در اين باره بيشتر می گم. 

يا مثلا وقطی که تصميم گرفتم باله برقصم.  پدر و مادرم که حاضر نمی شدند اين پولو خرج کنن( يادمه که ۸ سال پيش هم خاله ام به مامانم گفت اين بچه خيلی استعداد داره بفرستش کلاس رقص٬ ولی پول کو؟) بايد خودم اقدام می کردم و چون اونها پولشو نمی دادن نمی تونستن جلومو بگيرن٬ ولی از هيچ کوششی در امر اينکه به من بفهمونن انتخابم اشتباهه وباله هيچ نقشی در زندگی من نخواهد داشت (از طرف پدرم٬ مادرم خودش زمان شاه باله می رقصيد) فرو گذار نشد.  و بهتون بگم نتايج رقصيدنم بسيار مثبت بود٬ تازه چند مدل رقص ديگه هم ياد گرفتم و بسيار از نظر فيزيکی fit شده ام. به خدا اگه همون روز بچگی که ازشون درخواست کرده بودم  پيانو يا ژيمناستيک بفرستندم٬ فرستاده بودندم٬ الان يه پا پيانيست بودم! ولی موقعی که اين درخواستها رو کردم٬ بی هيچ اطلاعی گفتن نه تو برات خوب نيست٬ هنرشو نداری و... البته الان هم دير نيست. بهتون بگم اگه پدر يا مادری دارين که مثل مال من discouraging هستند٬ به حرفشون اعتنايی نکنيد و کاری که فکر می کنيد درسته رو بکنيد.

 يا موقعی که تصميم گرفتم از اين ايالت خسته شده ام و می خوام برم به يه مدرسهء خيلی خوب.  حالا هر پدر و مادری من می شناسم از خداشونه بچه شونو بفرستن ivy league ها٬ و اما مال بنده...!  از هيچ کوششی که حتی در آخر به بد و بيراه گفتن به من و insulting my intelligence انجاميد فروگذار نکردند در امر اينکه به من بفهمانند که Wellesley و امثال آن که جای تو نيست يا اينکه مال بچه پولدارهاست يا اينکه بيخود apply نکن اونا که نميان تو رو بگيرن.  و نتيجه اش پذيرفته شدن بنده و گرفتن يه عالمه پول بود!  من نمی دونم٬ ايرانيها مشهورند به اينکه فکر می کنن بچه شون خداست. انگار فقط پدر و مادر منن که اين فکر رو نمی کنن!(حالا بعدا بازم در اين مورد می نويسم.)

به هر حال زندگی من پر از مثالهای شبيه اين هست٬  يک چيزی که پدر و مادر من (و خيلی از پدر و مادرهای ديگه) نمی فهمند اينه که دارند آيندهء بچه هاشونو به خاطر چيزهای بی ارزشی مثل پول jeoperdize می کنن٬ اصلا انگار نمی فهمن که دانشگاهی که تو ازش فرغ التحصيل می شی تا اخر عمر توی resume ات هست! تازه اگه يه دانشگاه خوب می ری شانس قبوليت در دانشگاههای بهتر بيشتره و امکان کار بهتر گرفتن رو هم افزايش می ده.  تازه احمقانه تر از اون اينه که اينها که مخالف آمريکا اومدن ما بودن و غصهء پول رو می خورند نمی فهمند که اگه من دبيرستان رو اينجا تموم نکرده بودم scholarship هايی که بهم دادند رو نمی گرفتم و خرج تحصيلاتمو خودشون بايد می دادن! 

خلاصهء مطلب اينکه اين خودخواهی محضه که دو نفر بچه دار بشن ولی امروز خودشون براشون مهمتر از فردای بچه شون باشه!

وااااااای دستم شيکست!

Ghesse goo

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]