گيس گلابتون
جمعه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٢
I can't help falling in love, I fall deeper and deeper the further I go

Friday, February 13, 2004

عاشق شدن يعنی چی؟ آدم کی می فهمه عاشق شده؟ اصلا مگه می شه عاشق يه نفری که نمی دونی کی هست شد؟ من نمی دونم مشکل از منه يا به خاطر روز ولنتاين که فردا باشه Love is in the air.  حالا يه سوال ديگه٬ آدم اگه عاشق شد بايد چيکار کنه؟ آخرين باری که من عاشق شدم اونقدر قبل بود که من الان نمی دونم بايد چيکار بکنم! البته مسئله الان خيلی فرق داره٬ قبلنا هميشه باطنا می دونستم که به اون کسی که عاشقش شدم نمی رسم و هيچ وقت نذاشتم قلبم بر مغزم پيروز بشه و متاسفانه من هرگز شانس اينی که عاشق مردی بشم که در دسترس باشه رو نداشتم.  ولی الان احساساتم يه جور ديگه است. يعنی اونطوری که هميشه وقتی عاشق می شدم احساس می کردم نيست! از آخرين باری که I've fallen for someone اونقدر طرز فکرم عوض شده. الان طرز فکرم اينطوريه که هر چيزی که می خوام می گم: You want it; You suffer; You get it! و مثل قديما فکر نمی کنم که: خوب اين که اصلا ممکن نيست چرا اصلا بايد فکرشو هم بکنم!؟ چون از اخرين باری که عاشق شده بودم خيلی چيزهايی که در خيالات خامم هم تصور نمی کردم ممکن شده اند و بيشترشون به زحمت خودم!  در نتيجه الان موندم که چطوری به اين مسئله نگاه کنم!  خيلی جالبه الان که فکرشو می کنم اصلا طرز فکر من همينه٬ من هيچ وقت به اون چيزی که راحت و آسوده بهم می دادن قانع نمی شدم و يه چيز بهتر می خواستم! هميشه مرد ايده ال من يکی بود که smart باشه٬ cute باشه (خوش قيافه نبود مهم نيست)٬ gentleman باشه٬ personality خوب داشته باشه٬ bubbly باشه٬ emotional باشه ... يعنی يه آدم غير ممکن! And I was never willing to settle for less! هيچ وقت با خودمم فکر نکردم که حالا فعلا به هر کسی شد راضی می شم بعدش که يکم serious شد با يکی دوست می شم که تمام اينا باشه! و چيز جالب ديگه اينه که من هرگز در مورد اينکه مثلا با Chayanne (که خيلی خوشگله) ازدواج کنم حتی fantasize هم نکرده ام. يعنی از Chayanne خيلی خوشم مياد و خيلی hot و sexy و ... هم هست ولی هيچ وقت فکر نکردم که با آدمای اونطوری روزی ازدواج می کنم! و نه تنها ازدواج بلکه حتی فکر نمی کردم مثلا طرف همسايه مون می شه يا باهاش فاميل می شم! و هميشه اون فکر کاملا غير قابل دسترسی بود و باطنا می دونستم که مسئله يک crush است و من وقتمو براش تلف نمی کردم.  ولی مسئله الان اينه که من هميشه فکر می کردم که با يه استاد دانشگاه ازدواج خواهم کرد! حالا نمی دونم اين واقعيت موجب شده بود از خيلی از پروفسور هام خوشم بياد (نه در حد crush) و اونها از من يا مسئله vice versa بوده. آخه من پدر و مادرم استاد دانشگاه هستند و من در عمرم آدمی که فت و فراوون ديدم استاده و هميشه با خودم فکر می کردم که من هيچی نشدم از پدر و مادرم که بدتر نمی شم يه PhD می گيرم می شم استاد ! می گن ادم هر چی بزرگتر می شه احترامش به پدر و مادرش زيادتر می شه!  (الان که مثلا بابامو نگاه می کنم و dedication که نسبت به کارش داره٬ و وقتی شروع می کنه توش consume می شه٬ و زحمت خودشو زياد می کنه و برای خودش برنامه می نويسه که کارهاشو بکنن چون به برنامه های ديگران اعتماد نداره! شاخ در ميارم!) و برای همين ازدواج با يه استاد هميشه چيزی بوده که من فکرشو می کردم. به بيان ديگه کسی که من ازش خوشم مياد هنرپيشه نيست که نشه گيرش اورد٬ می تونی بری توی دانشگاه کلمبيا و طرف رو گير بياری و بشينی نيم ساعت هم گل بگی و گل بشنوی٬ و همين مسئله رو عجيب می کنه! والا نمی دونم چی بگم! اين نوشته رو شروع که کردم بايد سر کلاس می بودم! و so much for that اصلا حالم زياد جالب نيست. احساس می کنم سمی در بدنم جريان داره. تا حالا شده اين احساسو بکنين؟ در ولزلی که بودم هميشه اين احساسو داشتم. انگار يه انگلی در وجودم هست که نمی دونم باهاش چيکار کنم! تنها وقتی که احساس خوب می کنم وقتيه که می رقصم! آره می دونم موقع فعاليت بدنی اندورفين ترشح می شه که ادمو شاد می کنه. ولی يه چيزی راجع به باله هست که مرموزه! وقتی ادم می رقصه احساس می کنه که شکست ناپذيره! اين احساس رو به هيچ وجه ديگه نمی شه توصيف کرد!  از هر لحظه اش آدم لذت می بره خسته نمی شی وقتی که معلم بهت می گه که پاهاتو به هم فشار بده که 5th position ت turnout ش زياد باشه و فکر نمی کنی حوصله ام سر رفت ديگه درس بسه. يا وقتی بدنتو می کشی به طرف سقف که به جای يکی دو تا pirouette بکنی يا وقت grand ronde de jambe شر شر عرق می ريزی و اونقدر روی beat ها زحمت کشيدی که از کلاس که ميای بيرون نمی تونی صاف صاف راه بری.  نمی دونم در اين مسئله چه راضی نحفته است. فکر کنم Martha Graham بود که گفته بود اگه کسی بتونه Fondu (يکی از حرکتهای باله که توش پا رو به آرامی تا جايی که می تونی بالا می اری به سمت جلو ( en avant) به کنار (a la seconde) و به عقب (arabesque) البته توضيحش از اينی که نوشتم بيشتره) رو با کنترل کامل انجام باشه اون شخص هر کاری می تونه بکنه. بقيه اين نوشته رو به انگليسی نوشتم. معذرت به کسانی که نمی تونن بخونن! روز ولنتاينتون مبارک! راستی ۲۲ بهمنتونم مبارک! يعنی تبريک و تهنيت!

Ghesse goo

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]