گيس گلابتون
جمعه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٢
My ultimate crush

Friday, February 6, 2004

Brian Greene the author of The Elegant Universe

Hi, I am back again! I have been really productive in terms of writing in this blog recently! نمی دونم چرا فارسی حرف زدنم نمياد! معذرت به کسانی که انگليسی بلد نيستند.  اومدم يه مشت مزخرف بگم (مثل هميشه) و برم.  persian girl و کاوه مدتی پيش (يه دو سه ماه پيش) کسانی که بهشون علاقه داشتن رو نام بردند و از پشت کامپيوتر درخواست ازدواج هم کردند!  منم که جديدا (به قولی عين توله-صندوقی) شدم دنباله رو بقيه گفتم نوبتی هم اگه باشه نوبت خودمه٬ الانم که ديگه در استانه Valentine's Day هستيم و خوشبختانه قرن ۲۱ هست و زنها هم می تونن از مردها خواستگاری کنن و مانعی نداره. I think I am developing a crush on Brian Greene. متاسفانه نمی دونستم چطوری ترجمه کنم. ببينم crush به فارسی چی می شه؟ عشق؟ نه اون خيلی شديده. دلباخته؟ هه هه هه هه ! forget it. علتش رو هم نمی گم که اگه بگم persianblog در بلاگمو به دليل نوشتن مطالب مستهجن و مبتذل تخته می کنه! سر و صدا را نندازين  شوخی کردم!  آخه خيلی cute ه! يه pamphlet يه جايی بود در مورد يه کنفرانسيه که در Jacksonville (يه شهری در دو ساعتی خودمون) و عکس برايان رو هم انداخته بودند توش چون انگار برای سخنرانی مياد که خيلی کيوت بود! He is smart, he is cute, he is famous! What more could a girl want?? well he is a little old I guess...! حالا کرمتون نگيره زير اسم Brian Greene برام Comment بذارينا!!!  فکر کردين٬ جوابتونو می دما!  منم البته کار يادتون ندم! حالا يه سوال وقتی زنا خواستگاری می کنن٬ بعد اونا انگشتر رو هم می دن؟!  حالا از اين مسئله بگذريم. جونم واسه تون بگه که من جديدا با يه چيزی اشنا شدم به اسم Peano's Axiom که خيلی چيز باحاليه!  همين!  آقا من شيکم در آوردم!!!! البته شيکممو نمی شه ديد ولی اونقدر هست که نذاره من سرم رو به shin bone ام بچسبونم يا آرنجمو بذارم روی زمين بذارم. بديشم همينه که نميشه ديدش!  راستی جناب خانم شيم شيم٬ من يه هفته پيش برات ايميل زدم٬ نرسيده هنوز؟ و memorable girl کجايی؟ يه کامنتی چيزی برام بذار اگه از اينورا اومدی! حرف از عشق و عاشقی شد٬ گفتم يه داستان تعريف کنم (شهرزاد قصه گو) من در دبيرستان يه دوستی داشتم که اسمش آزاده بود. متاسفانه مادرش از اون کسانی بود که هميشه تلفناشو گوش می کرد و دنبالش می رفت ببينه جای بدی نره و از اين چيزا! يه بار من براش از آمريکا يه مجله بردم که تمامش عکس لئوناردو ديکاپريو بود (آخه تازه اون موقع فيلم تايتنيک در اومده بود و لئو معروف شده بود و آزاده از لئو خوشش می اومد) مادرش تمام عکسهايی که توش لئو با يه دختری بود رو بريده بود يا يه چيزی روشون چسبونده بود!!!! حالا اصلا مذهبی و اينا نبودنا! از اونطرف آزاده در يک نگاه يک دل نه صد دل عاشق تمام عمله اکره های توی خيابون بود. يه بار انگار با يه پسره ای دوست شده بود (يعنی در حد از دور به هم چشمک زدن) مادر پدرش که می فهمند دستشو می گيرن می برنش دم خونه پسره می گن يا همين الان تصميمتو می گيری که با اين پسره ازدواج کنی يا بايد پسره رو فراموش کنی. بعد که در می زنن و می رن تو معلوم می شه که خانواده پسره از دست پسره آصی بودن و می گفتن پسره می ره و مياد و معلوم نيست کجا می ره و با کی هست روزی هم ۱۰۰ تا دختر زنگ می زنن که ما الان با اين کار داريم و کجاست و اينا و معلوم نيست کجاست! خلاصه همين شد و آزاده تصميم گرفت که با پسره ازدواج نکنه (البته نه اينکه می خواست ازدواج کنه ها٬ فقط گفتم يکم اوانگاردش کنم جالب شه) الانم داره در يکی از دانشگاههای خوب ايران درس می خونه! قصه ما به سر رسيد کلاغه به خونه اش نرسيد...! راستی ريکی مارتين عزيز no se como decirte adios, como terminar la relation يعنی نمی دونم چطوری بهت بگم خداحافظ و چطوری اين رابطه رو قطع کنم! مال يکی از شعر های خودت هستش چطور نمی دونی يعنی چی. زت زياد! (راستی هشت روز مونده به ولنتاين)!

Ghesse goo

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]