گيس گلابتون
دوشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٢
اومدم يه سر کوچيک بزنم و برم.

Monday, February 2, 2004

ديروز رفته بودم مغازه ديدم کلاه و دستکش رو گذاشته حراج منم کلاهه رو کردم سرم يکهو پسره که اونجا بود گفت now you have to buy it! گفتم چطور؟ گفت it looks terribly cute! خيلی خوشم اومد از طرز حرف زدنش و گفتم کلاه و دستکشه رو می خرم بعد گفت بيا يه gap card باز کن اومدم فرمشو پر کنم گفت تو تولدت يه هفته قبل از منه!! می گم کی می گه ۶ دسامبر بعدش می گه تازه بريتنی سپيرز ۲ دسامبر به دنيا اومده!  بعدش من اومدم پول خريدامو بدم ديدم توی کيفم در يه شکافی که ساليانی بود توشو نديده بودم يه ۵ دلاری هست يکهو داد زدم MONEY! خلاصه خيلی خوب بود فکر کنم پسره گی بود ولی خيلی باحال بود! به قول خودم من اخر سر با يه مرد گی ازدواج می کنم! از مردهای معمولی خيلی با احساستر و خوش قيافه ترند! يه پسره ای بود توی کلاس باله من عين Chayanne بود ولی گی بود!

شنيدم که چند تا سناتور امريکايی می خوان برن ايران با اين کانسرواتيو های ايرانی حرف بزنن!!!  اونروزی يه برنامه بايد توی C می نوشتم پدرم در اومد! اخرش يکی از دوستام برنامه رو توی ++C نوشت و من برش گردوندم توی سی! 

يادم رفته چی ديگه می خواستم بگم! همين!بای بای!

راستی ۱۲ بهمن که ديروز بود و اغاز دهه مبارکه فجر رو به همه هم ميهنان عزيز تبريک و تهنيت عرض می کنم! يادش به خير کوچيک که بودم٬ وقتی دبستان می رفتم عاشق دهه فجر بودم چون هميشه کلاسا رو تزئين می کردن و از بچه ها می خواستن زلنبه زينبو (به فارسی اسمش يادم نمياد) بيارن که به در و ديوار کلاس وصل کنن. منم هميشه نهايت هنر خودمو استفاده می کردم و براشون خرت و پرت درست می کردم! هر چی عکس امام اول تقويمهای قديمی توی خونه بود می بريدم و دورشو گل و بلبل می چسبودم. تازه توی مدرسه هميشه جشن بود و کلاسا تق و لق و يا شيرينی می دادن يا اش رشته و برنامه های سر صف يه ساعت بود. خيلی خوش می گذشت! نمی دونم چی شد وقتی رفتيم دبيرستان ديگه از اين خبرا نبود! ولی يه بار وقتی دبيرستان بوديم يکی رو اورده بودن برامون حرف بزنه (يا از سپاه يا از بسيج ... يادم نيست) اين بابا به همراه دستيارش اومده بود که مجسمه تشريف داشت و در تمام مدت يه کلمه هم حرف نزد! بچه ها هم می گفتن شبيه مت مکگرگور يه شخصيتی در يه سريال تلويزيونی به اسم مرد رودخانه برفی (يا يه همچين چيزی) بود ولی هيچ هم شبيه نبود! خود يارو در عوض اينقدر مزخرف گفت يه ۱ ساعت ۱ ساعت و نيمی حرف زد! تازه تمام مدت داشت سعی می کرد که hit on يکی از ناظمهای مدرسه!!!! ناظمه قشنگ بود يعنی بد نبود چشماش سبز بود شبيه لعيا زنگنه (هنرپيشه ايرانی) بود! ولی اين يارو دست بردار نبود! بدبخت ناظممون اخرسر رفت چادر سرش کرد و اومد رو گرفت!! خوب اينم از خاطرات کودکی امروز.

Ghesse goo

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]