گيس گلابتون
دوشنبه ۱ دی ،۱۳۸٢
بچگی در ايران (۴)

Monday, December 22, 2003

سلام! من امروز ۲۱ سال و يک ماهم شد! بابا چه خبره اومدم! حالا نمی خواد پاشنه در رو از جا در بيارين! اومدم با يه مقداری از بقيه نوشته ها. راستش اصلا حالم خوش نيست اين روزا شديدا دیپرس هستم و فعلا فکر اينو دارم که يه جا بگيرم و تنهايی زندگی کنم.  ببينيم چی می شه!

علی کوچولو: ليلی ليلی لی ليليلی حوضک٬ علی کوچولو اين مرد کوچک٬ علی کوچولو تو قصه ها نيست٬ مثل من و تو اون دور دورا نيست (يعنی چه؟) نه قهرمانه٬ نه خيلی ترسو٬ نه خيلی پر حرف٬ نه خيلی کمرو (چه ربط!) خونه شون در داره٬ در خونه شون کولون داره٬ حياط داره٬ ايوون داره٬ اتاقش تاقچه داره حياطش باغچه داره باقچه ای داره گلگلی کنار حوضش بلبلی لای لای لای٬ دا دا داد دا.... ليليلی حوضک ليلی ليلی لی اين مادرشه٬ مادر علی٬ مامان خوبش چه مهربونه٬ علی کوچولو اينو می دونه٬ اينم باباشه٬ چه خاليه جاش٬ رفته به جبهه٬ خدا به همراش٬ دادا داد داد... علی کوچولو چه خوب و نازه٬ واسه مون داره حرفای تازه... يه برنامه ای که کاراکتر هاش عکس بودند ولی زمينه اش نقاشی بود با بازيگری اميد آهنگر در نقش علی کوچولو راستی whatever happened to him!

زهره و زهرا: دختری کوچک٬ پيرهن آبی٬ اسم او زهره٬ پر ز شادابی٬ کمک می کنه زهره به مادر٬ جارو می کنه اينور و اونور. تو باغچه داره يه گل قشنگ٬ هم قشنگ و ناز هم خيلی خوشرنگ٬ دوست او زهرا چه مهربونه٬ زهرا کوچولو همسايه شونه ( ما می گفتيم کلفتشونه) بچه ها امروز تو قصه ما چيکار می کنن زهره و زهرا... يه کارتون ايرانی بسيار بيمزه و زشت مخصوص ماه رمضان يادمه زهرا لباسش زرد بود و سه تا تار مو داشت که عين ريش های پای قالی از روسريش بيرون بود. کاراکترها هيچ شبيه آدمیزاد نبودند. اصلا نه پلک می زدند نه هيچی.

يه کارتون ژاپنی که ماجرای يه پسره ای بود به اسم مارکو که می خواست بره به الدورادو. و يه عقاب طلايی ديده بود و فکر کرده بود که به باباش ربط  داره! لابد اونم دنبال مامانش می گشت! يه دوستی هم داشت که اسمش بود ازتکو azteco. بعد از يکی دو قسمتش ما اومديم امريکا ولی وقتی برگشتيم دوباره داشتند نشونش می دادند.

سندباد: سندباد که عمامه هم سرش بود و بالتنه اش فقط يک جليقه بود!!! با کلاغش به اسم شيلا.  يادمه يه بار در يکی از قسمتهاش يه غولی بود که کنترل صحراها دستش بود و بعدش يکی ديگه بود که کنترل بادها دستش بود و يه همچين چيزايی اسمهاشون يادم نيست من خيلی کوچيک بودم اون موقع ولی اينقدر تحت تاثير قرار گرفتم که زير تخت خواهرم نقاشيشونو با ماژيک کشيده بودم هنوز هم بايد باشه.

باغچه سبزيجات: برنامه عروسکی فکر کنم انگليسی که کاراکتر اصليش يه شير بود به اسم جعفری! و دوستش يه سگ بود به نام شود: من شودم سگ تپلم همش می دوم دنبال دمم پس کی می رسم به اين دمم؟ يه سری شاگرد مدرسه ای هم بودند که پيازچه بودند و معلمشونم پيازچه (شايدم پياز) بود. يکی ديگه هم بود که اسمش برگ بو بود و يکی هم اسمش مريم گلی که خواهرم می گه جغد بود. موقعی که اين برنامه رو نشون می دادند من خيلی کوچيک بودم و به دلايلی نامعلوم خيلی ازش بدم می اومد فکر کنم از برنامه هه خوشم نميومد چون هيچ رنگ نداشت و من يکم ازش می ترسيدم.  بعدا يه بار ديدمش و به نظرم خيلی کيوت اومد.

دور دنيا در هشتاد روز: فيلياس فاگ که در اين کارتون يک شير بود به همراه ريگو دن خدمتکارش و تيکو موش خدمتکارش (اسمهای توی کتاب رو عوض کرده بودند) که مثلا قبلا توی سيرک کار می کردند شخصيتهای اصلی بودند. بعدا خانوم رمی رو نجات می دن. دو تا سگ هم که کاراگاه بودند مثلا دنبالشون کرده بودند به همراه يه دزد که يک گرگ بود. همون داستان دور دنيا در ۸۰ روز بود ولی با کمی تغيير.

راستی شما اسم پدر خانوم يايويی توی ایکیيو يادتونه؟

يه برنامه عروسکی انگليسی به نام سالی و جيک. سالی موهاش طلايی بود و يه گربه سياه داشتند که هميشه خوابيده بود اسمشم يادم نيست! شايد خوشخواب بود شايدم خوابالو!

گربه ای به نام موريس: اين برنامه يه کارتون بود مال دوران موشک باران ها و خيلی قديميه. گربه هه خيلی کيوت بود و اخر تيتراژش می گفت ميو! به يه مدل فضايی.  و انگار توی تيترش هم گربه هه يه جايی توی فضا می ره.  يه گربه ای بود که سياه و سفيد بود و دست و پاهاش دراز بودند و توی يه خونه که بيشتر شبيه attic بود زندگی می کرد و خونه هه رو از مقطع کناری نشون می دادن يعنی بعد نداشت.  بعد دوستاش هم رنگ و وارنگ بودن يکيشون يادمه قرمز بود و انگار سفيد. من شاهکار کردم همينشم يادمه اون موقع ۳-۴ سالم بود!

من ديگه بايد برم. اين نوشته ها ادامه خواهد داشت. از همه کسانی که کامنت می دن ممنون. برام دعا کنين. بای بای

Ghesse goo

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]