گيس گلابتون
دوشنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸٢
بچگی در ايران (۳)

Sunday, December 14, 2003

(صحبتهايی از ديشب) الان که دارم اينو می نويسم ساعت ۷ صبحه و من خوابم نمی بره. از بی کاری درخت رو در اوردم و واز تزيين کردم که دلم وا شه. ولی هنوز چراغهاشو نمی تونم پيدا کنم! رفته بوديم خونه خالم مهمونی بعدش رفتيم خونه يکی از بچه ها نشستيم و تا ۴ صبح gossip کرديم. خيلی عالی بود ! ولی من هی دلم می گيره. حالم از اين زندگی به هم می خوره! می خوام کله مو بکوبم به ديوار! آخه اينم شد زندگی؟ ياد اون روزها به خير! ۲ سال پيش که وقتی خانواده با من و خواهرم قطع رابطه کردند قرار گذاشتيم که خودمون برای خودمون هديه بخريم و stocking هامونو پر کنيم. که اين درختو با يه عالمه اويز و cookie cutter و غيره از والمارت خريدم ۸۸ دلار.  پارسال که کريسمس دم کوکو بيچ با مايو چند تا عکس انداختم -که برای يکی که شديدا علاقه مند به ديدن من توی بيکينی بود فرستادم- ولی اب سرد بود اونروز و نمی شد شنا کرد٬ و به دلايلی ناشناس يه عالمه jelly fish مرده کنار اب بودند.  چندين سال پيش که ايران بودم شب قبل از امتحان زيست که اونقدر عصبی بودم که با وجود اينکه از نيم شب گذشته بود ۵-۶ بار اهنگ Turn the Page مال Bob Seger که توسط Metallica کاور شده بود و خواهرم تازه برام فرستاده بود رو گوش دادم. دير وقت شب بود و من اصلا اهميت نمی دادم که چه خواهد شد. يا اون شبی که با بابام ۲ ساعت در مورد arachnids (عنکبوتيان!) و اينکه Mr. Butcher (معلم کلاس هفتمم) چی می گفت حرف زديم. يادمه همون شب دلتنگ روزهای گذشته قبلش بودم! تا ۶ ماه پيش خوشحال بودم! تا ۶ ماه پيش زندگی يه معنی ديگه داشت! تا ۶ ماه پيش دلم می خواست زندگی کنم! تا ۶ ماه پيش يه بار هم پامو نذاشته بودم پيش councelor چه واسه suicide چه واسه هر چی! آخه چی شد!؟؟؟؟؟؟

حرفهای امشب: خوب صدام هم دستگير شد! يادمه کوچيک که بودم هر وقت رعد و برق می زد فکر می کردم صدام حمله کرده. نمی دونم اين به اين معنيه که کسايی که از رعد و برق می ترسند ديگه نبايد بترسند يا نه! (مثل دختره توی سکوت بره ها) البته من خودم از رعد و برق نمی ترسم! اخه مگه می شه ادم توی فلوريدا٬ the thunderstorm capital of the world زندگی کنه و از رعد و برق بترسه؟

چون می دونم شديدا منتظرين ديگه بيشتر معطل نمی کنم: (راستی بازم نظر بدين و اسم برنامه هايی که يادم رفت رو يادم بيارين)

چاق و لاغر: برنامه عروسکی ايرانی مال دهه فجر که راجع به دو تا مامور مخفی بود که برای يه رئيس بزرگ کار می کردند و بسيار احمق بودند. دزدگير دم درشون يه مشت با دستکش بوکس بود که هميشه اشتباهی می خورد توی سر خودشون! دنبال يه پسره ای بودند که فرمول بوم رنگ رو کشف کرده بود! حالا اين فرمول از نظر انقلاب اسلامی به چه دردی می خورد من نمی فهمم! بعدا هم يه قسمت دوم براش ساختند که يه ربات داشت که رئيس به اينها داده بود که باهاش پسره رو بگيرند و اسم رباته يه چيزی بود شبيه R-221.

برادران شيردل: يوناتان و اسکورپان که رفته بودند به جنگ اژدهايی به نام کاتلا. فکر کنم برنامه اش سوئدی بود. نمی دونم چرا اين برنامه رو برامون نشون می دادند من که ازش وحشت داشتم. و در جواب آرش: منم از هاج خيلی می ترسيدم. شخصيتهاش همه حشره بودند و بسيار زشت!

يه برنامه ای که اسمش يادم نيست ولی در تيترش معلمه از مبصر ۴ ساله (که ريش هم داشت!!) می پرسه: بگو ببينم هر ادمی تو دستاش چند تا انگشت داره مبصر ۴ ساله؟ (سواله همين بود ديگه! نه؟) و مبصر می گه: اقا اجازه هلم نکن دست و پاهامو گم نکن! اقا اجازه الان می گم دست و پاهامو گم نکن! هر ادمی تو دستاش ۱۱ تا انگشت داره! اخه چطور همچين چيزی ممکنه مبصر ۴ ساله کلاس؟؟؟ اقا اجازه الان می گم زود تند سريع جواب می دم ۱۰ و ۹ و ۸ و ۷ و ۶ با ۵ تا می شه ۱۱ تا! آخه چطور همچين چيزی ممکنه بچه ها!!!؟

دهکده حيوانات: کارتونی از شبکه ۲ که کاراکتر اصليش يه خرس قهوه ای بود به اسم ميشا (فکر کنم!) که يه جليقه قرمز تنش بود و دوستش يه اسب ابی سفيد بود که دو تا موی بافته داشت و پدرش شهردار شهر بود. يه بچه ببر زرد و يه بچه روباه قهوه ای و يه بچه گربه وحشی که خاکستری بود هم بودند که مثلا بدجنس بودند. پدر بچه ببره هميشه داشت وزنه می زد و بچه ببره خيلی بچه ننه بود و هر چيزی می شد می رفت پيش پدرش. خانواده گربه وحشيه هم توی زندان زندگی می کردند و ۱۰۰ تا بچه داشتند. ۲ تا کرکس هم بودند که نظاره گر ماجرا بودند و يه نظری می دادند.

يه برنامه عروسکی که ۳ تا بز داشت و فکر کنم داستان شنگول و منگول بود و ازش چيز زيادی يادم نيست. راستی منظورم از لينک دادن لينک توی text نبود٬ لينک کنار صفحه بود.

وروجک و اقای نجار: وروجک که از دنيای وروجکها اومده بود يه بار به چيزی چسبيده شده بود و مرئی شده بود برای همين اقای نجار اونو ديده بود و وروجک بايد اونجا می موند. وروجک خودش کارتونی بود و موهاش قرمز بود و اقای نجار يه مرد نسبتا مسن بود. فکر کنم المانی بود فيلمه. يه بار وروجک داشت به اقای نجار می گفت که چقدر کمکش کرده بود اونروز. اقای نجار پرسيد چيکار کردی؟ وروجک گفت: بچه خوبی بودم٬ سر و صدا نکردم٬ اشغلها رو پخش و پلا نکردم٬ وشگونت نگرفتم٬ ....

يه کارتونی که شخصيت اصليش يه سگ بود که شبيه ميلو بود فقط خالهای قهوه ای کمرنگ داشت و توی لونه اش زندگی می کرد و توی تيتراژ برنامه عکس خودشو مهر می کرد. کارتونه تا جايی که من يادمه اصلا حرف نداشت و صاحب سگه فقط پاهاش معلوم بود.

يه برنامه ای که ۲ تا سگ بودند. يعنی ادم بودند در لباس سگ. يکيشون کاملا قهوه ای پر رنگ بود و يکيشون سفيد بود با خالهای قهوه ای. که توی يه خونه زندگی می کردند و يه ساعت هم داشتند که يه significance ی داشت که يادم نمياد!!! اين برنامه رو شايد ۲ بار ديده بودم the most

يه کارتون راجع به يه موجودی به نام Nosy که صورتی بود و يه خرطوم داشت و کنار يه نهر زندگی می کرد. يه روز نهر ابش کثيف می شه و در جستجوی منشا کثافت Nosy به شهر می ره و با يه موشی که در اثر مواد سمی شده بود سايز ادم و کت تنش بود اشنا می شه. در اخر ماجرا به رودخانه بر می گرده.

کارتونی که فکر کنم مال Hanna-Barbara بود. کاراکتر اصليش يه سگ بود که کلانتر بود: زير اين ستاره حلبی قلبی از طلا نهفته! و يه موجودی بود به نام ماکسی که شبيه سنجاب بود: ماکسی باز داری می ری تخم مرغها رو بدزدی؟ نه دارم می رم برنامه بعدی رو ببينم! صبر کن منم بيام!!! يه گورکن هم بود که هر وقت داشت زمين رو می کند سرش به سنگ می خورد!

رامکال: ماجرای يه راکون که مال پسری بود به نام استرلينگ که ۲ تا دوست داشت: اسکار و اليس. ببينم در اخر داستان رامکال رو می کشن؟ منم يه عروسک دارم که از وقتی يادمه دارمش يه راکونه که اسمشو گذاشتم رامکال.

همينه: برنامه عروسکی مال اروپای شرقی. ماجرای ۲ تا ادم کاملا خل ديوانه! که هر دفعه يه کاری می کردند. يه بار می خواستند مرغ بپزند و خونه رو رنگ کنن که بعد از اينکه خونه رو خيلی قشنگ رنگ می کنند در فر رو واز می کنند و می بينند مرغشون جزغاله شده و دوده همه چيز رو سياه می کنه! يه بار می خواستند شمينه بسازند که همه خونه رو خراب می کنند.

برنامه لوس و بی مزه مسابقه محله با countdown سرسام اورش: يک و يک و يک٬ دو و دو و دو ..... که مجريش می رفت توی محله های مختلف و از مردم سوال می پرسيد يا می گفت يه شيرين کاری بکنن. يادمه در هر قسمتش حداقل يه نفر بود که ازش سوال می شد ادامه اين شعرو بگو: تو نيکی می کن و در دجله انداز؟ (که ايزد در بيابانت دهد باز) و تا جايی که يادمه هيچ کس بلد نبود و همه از خودشون يه چيزی می ساختند.

Banner: يه سنجاب بود که توسط يه گربه بزرگ شده بود و با يه جغد دوست بود به اسم عمو جغد شاخدار که چون نمی خواست سنجابها رو بخوره از گرسنگی می ميره. يادمه هر وفاتی يا رحلتی بود قسمت مرگ عمو جغد شاخدار رو نشون می دادن! 

موش کوهستان: اين برنامه رو به علت اينکه با کلاس زبانم در يه زمان بود به جز چند بار نديدم. انگار ماجرای دو تا موش بود. يادمه توش يه خرگوشم داشت که توی بوته گل رز زندگی می کرد و يه روباه يا گرگ که با مادرش زندگی می کرد و مادرش هر روز می فرستادش شکار ولی هر روز دست از پا درازتر بر می گشت خونه!

يه چيزی که از message خيلی از کارتونها خوشم نمياد اينه که امور طبيعی رو بد جلوه می دادن! اينی که روباه خرگوش رو شکار کنه يه امر طبيعيه و هيچ چيز بدی نيست و نبايد طوری جلوه داده بشه که اونی که شکار می کنه و می خوره هميشه شخصيت بده باشه! اصلا درست نيست که اينجوری به بچه ها ياد بديم که گربه و گرگ و روباه و شير و.. موجودات بدی هستند.  در بين موجودات از ما ادمها بدتر وجود نداره! 

Ghesse goo

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]