گيس گلابتون
چهارشنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸٢
بچگی در ايران (۱)

Tuesday, December 9, 2003

اومده بودم يکم غر بزنم٬ در وبلاگ يکی از دوستان در مورد بچگی در ايران خوندم اصلا غصه ها يادم رفت! خيلی جالبه چون امروز صبح خودم داشتم فکر می کردم که بشينم شعرهای مهد کودکيمو بنويسم بعد ۱۰ سال ديگه می خونم می خندم.   دلم می خواد مثل کاوه هر چی از ايران در بچگی و بزرگيم هست يادم بياد.  شما هم هر چی يادتونه از مال خودتون بنويسين حالا هر چيزی که می خواد باشه. 

۱. مهد کودک :من از دو ماهگی مهدکودک می رفتم و از هر لحظه اش متنفر بودم در حدی که هيچی ازش يادم نيست! اگه خواهرم اينا همون مهدکودک نرفته بودن شعرهای کودکی و چيزهايی که بهمون ياد دادن هم يادم نمی اومد. يادمه بهمون ياد داده بودن که اگه کسی يه اشتباهی کرد بهش بگيم: بی بی بيسواد٬ بی بی baby! تو رو خدا کار ياد بچه مردم می دادن! 

۲. گربه هامون: اولين گربه ای که داشتيم اسمشو بابام گذاشت epsilon چون خيلی کوچولو بود وقتی اومد خونه ما خيلی هم تميز بود هميشه بهش غذا می دادی می رفت تو ظرفش می ذاشت می خورد. يه روز خودش در رفت! به قول خواهرم باد اورده را باد می برد! بعدش يه گربه داشتيم به اسم ذاغول که برادرش اسمش چاقول بود که تو خونه ما موند تا مرد. اون اواخر شده بود عين دايناسور فقط در مدل کوچيکتر من می گفتم دايناسورايتس گرفته بود. در اون ۸-۱۰ سالی که خونه ما بود هر سال يه گروه بچه زاييد يه پسر زاييد که خواهرم مال خود کرد اسمشو گذاشت مرد دلير. انقدر گربه خوبی بود!  مادر زاغول به بار که زاييد دو تا زاييد که اسمشون رو گذاشتيم el tigre التيگره ( بر وزن tiger) چون شبيه ببر بود٬ و el ghire الغيره چون عين غير سر تا پاش سياه بود.  يه گربه ديگه هم داشتيم که اسمش چپول بود که چشماش چپ بود که هر سال ۵ تا می زاييد و يکی از بچه هاش هميشه خاکستری نقره ای بود و سر دمش چند تا موی سفيد داشت و يکی ديگه اش عين سيلوستر بود.  يکی از بچه هاشو خواهرم اسم گذاری کرده بود زردانکرانترانتک (zard-ankar-antar-antak) چون هم زرد بود هم کر بود هم انتر بود هم تک! و ما صداش می کرديم زردانبو! يه گربه ديگه هم داشتيم که اسمش بود چپول.  خلاصه من می تونم در مورد شجره نامه گربه هاموون داستان بنويسم ولی توصيه می کنم اگه می خواين برای گربه تون اسم بذارين بيارينش سراغ ما.

۳. برنامه های تلويزيون: يه مقدار زيادی از اينا رو از وبسايت کاوه برداشتم گفتم بهش refrence داده باشم. تنسی تاکسيدو (پنگوئن) و چاملين (شير دريايی) و اقای ووپی که گنجه اش پر بود از اشغال و تخته سياهش بزرگ می شد و سه بعدی بود.

گوريل انگوری: گوريل بنفش ۱۶ متری٬ و بيگلی بيگلی.

هاج زنبور عسل و نيک و نيکو (از هيچ کدوم از اين دو تا خيلی خوشم نميومد.)

پسر شجاع که beaver بود به همراه پدرش٬ پدر پسر شجاع! من نمی دونم قبل از به دنيا اومدن پسرش چی صداش می کردن! دوستاش خرس مهربون که خرس ابی بود و يه overall ابی تنش بود٬ دختر مهربود که لباس و پاپيون قرمز داشت٬ شیپورچی٬ خرس قهوه ای و يه روباه سفيد.

بامزی قويترين خرس جهان که يه مادر بزرگ داشت و shellman که يه لاکپشت بود و هر وقت ساعت خواب و خوراکشو می زدن می رفت تو لاکش.

ماجرای مادربزرگ که يکی از اين برنامه های عروسکی انگليسی بود که يه بار مادربزرگه استخون دايناسور پيدا کرده بود توی حياطش دورش لوبيا کاشته بود مردم ميومدن نگاه می کردن به پسره که شخصيت اصلی داستان بود گفت نمی دونستم مردم اينقدر به لوبيا علاقه دارن! يه بارم يه شاله گردن بافته بود برای زمستون دور خونه اش پيچيده بود.

خونه مادربزرگه: بسيار از اين برنامه بدم ميومد! به نظرم خيلی عروسکاش زشت بودن ولی قسمت دومش جالب بود که هاپوکومار از هند اومده بود و هندی حرف می زد!

سريالهای ژاپنی: اوشين: پسرخاله من از ما خيلی در مورد اوشين شنيده بود يه مدتی ژاپن زندگی می کرد انگار فهميده بود که اوشين خيلی معروف بوده اونجا.  هانيکو: زندگی منشوريست در حرکت دوار (Whatever the hell that means).

کارتون هزار قسمتی فوتباليست ها! يادمه تازه که از امريکا برگشته بوديم اين کارتون رو دنبال می کردم. هر قسمتش نصف قسمت قبل رو تکرار می کرد! يکی بود که فکر کنم اسمش بود اقای می کا می٬ به کاکرو گفته بود  کاکرو تو عين ببر بی دندون شدی! ديگه اين شده بود جوک ما ها!

لولک و بولک که دو تا پسر بودن يکيشون کوتاه و کچل بود با لباش بنفش و سفيد يکيشون بلند و مو سياه بود با شلوار کوتاه قرمز و بلوز نارنجی.

پروفسور بالتازار: که يه دستگاه داشت که توش چتر و موتور ماشين و ... بود و هميشه سه ساعت فکر می کرد بعد دستگاهشو روشن می کرد و ما می گفتيم فکر ديگه نداره دستگاهتو روشن کن!

زبلخان شکارچی: زبلخان اينجا زبلخان اونجا٬ زبلخان همه جا! فقط کافيه دستشو دراز کنه تا يه حيوون وحشی رو شکار کنه! اوه اقای کارگردان اين شير اينجا چيکار می کنه!!!؟  که يه شکارچی بود که يه فقس داشت که به يه دوچرخه وصل بود. بعد يه ميمونی بود هميشه اذيتش می کرد. و مردم براش کارت می فرستادن که چه حيوونی رو شکار کنه. فکر نمی کنم اصلا صدا داشت! فکر کنم حرفها رو روش گذاشته بودن. منو ياد معلم AP American Government ام می انداخت سال ۴ دبيرستان.

هادی و هدا: عروسکا عروسکا کجايين؟ مادر بزرگ هادی هدا بيايين.عروسکای خوبيم از سنگ و ميخ و چوبيم (اين خطو يکی دو سال پيش اينقدر روش فکر کردم که فهميدم چی می گفت) پدر کجاست من اينجام مادر کجاست همينجام.عروسکای نازيم قصه رو ما می سازيم عروسکای نازيم قصه رو ما می سازيم بيايين بيايين سلام سلام راستی خودمم اق بابام! عروسکای قصه ايم نون و پنير و پسته ايم... راستی يادتونه يه بار اق بابا دو تا شده بود يه ورژن کوچيک از اق بابا پيدا شده بود! کسی يادش هست يا من اينو hallucinate کردم؟

توشيشان: کارتون ژاپنی که مادر پسره رو يکی دزديده بود و يارو بعدا شده بود شهردار شهر. بعد يه پير مردی به پسره ۳ تا ارزو می ده. 

زباله دان تاريخ: اين برنامه رو خيلی خوب يادم نيست فقط يادمه عروسک شاه و فرح توی سطل اشغال بود و عروسک بختيار اواز می خوند که من مرغ طوفانم. بعد صدای شعار مردم می اومد بعد ازهاری می اومد می گفت قربان اينا همش نواره. بعدش اون شعاره رو می زد که می گه ازهاری گوساله ژنرال ۴ ستاره بازم می گی نواره نوار که پا نداره. 

بايد برم بقيه شو بعدا می نويسم. بای بای 

Ghesse goo

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]