گيس گلابتون
جمعه ٧ آذر ،۱۳۸٢
Yippy

Friday, November 28, 2003

تا حالا ۳ تا تولد داشته ام! اولينش روز تولدم بود که رفتيم يه رستوران و بعد از غذا من شديدا سورپريز شدم با ديدن يک قاچ کيک خامه ای با يه شمع که مزه کيکهای ايرانو می داد (yummy )! و البته يه ارزويی هم کردم که شديدا اميدوارم به حقيقت در اد٬ مثل ارزوی تولدم پارسال! می گن تولد ۲۱ سالگی حتما به حقيقت می پيونده ولی من می گم همه شون همينطورن! ديگه روز سه شنبه توی فلوريدا بود که خاله ام يه جشن کوچيک برام گرفت٬ و من که شديدا می خواستم شمع کيکم از اين شمعهای عددی باشه يه جفت شمع ۲۱ برای خودم خريدم. هديه ام هم بيشترشون پول بود٬ يه Mug خاله ام از Chicago برام سوغاتی اورده بود (اخه وقتی من بيمارستان بودم رفت شيکاگو و پای تلفن بهش گفتم برام يه souvenir بياره و روی ماگه عکس روحه ولی يه مدل خيلی جالب و artistic هست٬ مال halloween) مادر بزرگم هم گفت که هديه تولدم خرج بيمارستانمه٬ اخه من که اومده بودم شديدا نگران پول بيمارستان و اينا بودم.  سومين تولدم هم امروز توی يه بستنی فروشی به اسم Jaxsons نزديک Boca Raton بود.  شديدا سورپريز شدم٬ دسری که گرفته بودم اسمش بود Chocolate Suicide و خواهرم يه Banana split گرفته بود که بستنی توش اسمش بود death by chocolate و من هی به Mary jo (مادر نامزد خواهرم) می گفتم من برم زنگ بزنم 911 چون we have a suicide case here and a death case there!  آخه ما الان توی West Palm Beach توی Florida هستيم خونه مادر نامزد خواهرم. اين بستنی که ميگم Huge بود با فکر کنم ۵-۶ تا scoop بستنی شکلاتی يک عالمه خامه و chocolate and nut pieces and chocolate sprinkles تکه های browny و fudge و يه فشفشه که به جای شمع بود (و يه پرچم امريکا که نگه داشتم)!  وقتی که order داديم خواهرم (همونی که KY زندگی می کنه و ما خونه مادر نامزدش مونديم) به من و اونيکی خواهرم گفت می خواين شما chocolate suicide رو بگيرين نصف کنين؟ و اين خواهرم گفت اونچيزی که من از شهرزاد می شناسم٬ همه شو می خوره و به من هيچی نمی رسه () ولی در اخر من يک چهارم دسره رو هم نخوردم! و خواهرم گفت من نمی دونستم اندازه اش اينقدر بزرگه! Mary Jo می گفت شما قيمت اي دسر رو ديدين نفهميدين که بايد بزرگ باشه؟ دسر من شده بود community bowl همش به هر کی interest نشون می داد می گفتم يکمشو بخوره. ولی واقعا عجب ralaxing هست اينجا!  آدم می تونه بشينه و روزها فقط کتاب بخونه و هيچ غصه نخوره که چه خبره٬ ولی توی New England همه چيز در مورد کار کار کار ه! ادم ديوانه می شه! مردم اونجا معروفند به بيش از اندازه کار کردن.  توی کتاب More, Now, Again هم دختره همين حرف رو زده بود. اخه اونم مادرش فلوريدا زندگی می کرد٬ البته اون فلوريدا رو با نيويورک مقايسه کرده بود.  ما ديروز Thanks Giving نداشتيم و فردا می خوايم جشن بگيريمش. امروز خيلی هوا به درد beach می خورد و می خوايم فردا اگه شد بريم Miami و بريم دريا!  شايد من اخرين فرصتم باشه که برم جلوی آب و با bikini يکم ژست بگيرم. خدا می دونه من ديگه کی می تونم دريا ببينم!  ولی با خودم يه عهدی کردم٬ no matter what, وقتی اون بالا بودم و کار گرفتم و اينا سالی يه بار برای تعطيلات ميام فلوريدا می رم دريا! 

Ghesse goo

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]