گيس گلابتون
یکشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸٢
راستی خودمم آق بابام ;)

Sunday, November 9, 2003

انگار اينی که medical leaveبهم دادن به اندازه کافی بد نبود٬ حالا بايد مزخرفات فاميل رو تحمل کنم که باهام يه طوری حرف می زنن که انگاری از مدرسه بيرونم کردن! برای توضيح بيشتر medical leave يه چيزيه که من اگه صاف صاف تو خيابون راه می رفتم و يکی با ماشين بهم می زد٬ يا مثلا سل می گرفتم و نمی تونستم برم مدرسه بهم می دادن و کوچکترين ربطي به بيرون شدن از مدرسه نداره! و به هيچ صورتی نمی تونه بر عليه کسی استفاده بشه!  و تازه همه واسه من شدن روانشناس و مشکل منو از خودم بهتر می دونن!!!! خيلی جالبه!  خلاصه اينکه من شدم خبر روز اين خانواده! همه از اقصی نقاط دنيا زنگ می زنن که از داييم (که من الان خونه شم) وضعيتم رو جويا بشن اونم اون چيزی که خودش فکر می کنه مشکل منه رو به اونا می گه خودتون ديگه بفهمين...!! همه هم طوری می گن خوب حالا اگه نشد بری اونجا هم مهم نيست! هر چی هم من می گم بابا بهم گفتن برو يه سال ديگه بيا مثل مثلا maternity leave که می گيری برای بچه زاييدن! ولی کسی حاليش نيست انگار! تازه با کمال پر رويی بهم اختار دادن که نمی تونی پيش خواهرت بمونی! يکی نيست بگه کی از شما نظر پرسيد! والا من فکر کردم علت اينی که منو پس می فرستند پيش خانواده اينه که بتونم يکم emotional support بگيرم از طرفشون و يه مدتی با يکی زندگی کنم که اينقدر غصه نخورم هی بيخود٬ ولی الان که بدتر شد! حالا دوباره بايد تنها زندگی کنم! البته خواهرم گفته به کسی مربوط نيست تو تا هر وقت بخوای می تونی اينجا بمونی.  خلاصه قرار هم شه که دانشگاه فلوريدا دو سه تا course بگيرم nondegree و بعدش transfer کنم به ولزلی وقتی برگشتم توی تابستون. راستی من توی تابستون می تونم برگردم ولی مسئله اينه که توی اين دانشگاههای خصوصی همه می رن اينترنشیپ و اينا موقع تابستون و مدرسه عين اون چيزی که تصور می کنی نيست. مثلا مدرسه ما دختر و پسر قاطيه موقع تابستون و کسانی که شاگرد مدرسه مون نيستند هم می تونن درخواست قبولی بدن و اگه قبول شدن بيان برای تابستون.  البته از حق نگذريم زن داييم شديدا بهم مهربونی کرده تا حالا به شدتی که اصلا انتظار نداشتم و شديدا مواظب اينه که دلم نگيره و بی خودی غصه نخورم.  من تا دو هفته ديگه اينجا می مونم و روز ۲۳ نوامبر (روز بعد از تولدم) بر می گردم فلوريدا.  الان از بيکاری افتادم به کتاب خوندن و پازل و بازيهای هوشی کردن.  يه کتاب داشتم می خوندم More, Now, Again داستان زندگی يه Harvard Graduate معتاده که نوشتنش حرف نداره ولی کتابه از اوناست که ادم می خونه فکرهای خرکی به سرش می زنه! منم که خدای فکر عوضی کردن يه صد صفحه ای خوندم (ادم که شروع می کنه به خوندن نمی تونه بذاره پايين اينقدر قشنگ نوشته) بعد دختر داييم يه کتابی بهم داد به اسم Funny in Farsi که الان دارم اونو می خونم و به زودی تمومش می کنم.  کتاب جالبيه بهتون توصيه می کنم بخونين. البته من از کتابهايی که به يه مدل به ايران مربوط می شن خوشم مياد. از بين اون کتابها از Persian Mirrors و Persepolis خيلی خوشم اومد. 

راستی memorable girl عزيز خيلی از شنيدن خبر فوت پدرت ناراحت شدم!  خدا بيامرزدشون! من اصلا نمی دونستم که حالشون بده! خوشحالم که وبلاگمو می خونی من ايميلم هست draculemaahi@yahoo.com و ای دی مسنجرم هم همينه اگه نياز داشتی با کسی حرف بزنی دريغ نکن!  و همچنين به سارا! خيلی متاسف شدم از خبر فوت عموت! نمی دونم چرا امسال همه چی غلط پيش می ره!

جناب محمد بابا اگه تو وبلاگو درست و حسابی بخونی می فهمی چی شده. من خيلی مشکلات روحی داشتم بعد مدرسه بهم medical leave داد. حالا اگه می خوای داستانو با همه خورده ريزه ها بشنوی وبلاگو بخون. 

به مريم: من عاشق درس گياه شناسی ام! خيلی باحاله! بهترين درسيه که گرفتم با وجود اينکه بايد چرخه زندگی polysyphonia و merismopedia و يه عالمه سرخس و خزه و جلبک و قارچ و باکتری حفظ می کرديم (و می کشيديم) خيلی درس شيرينيه! نمی دونم مردم چطور بدون دونستن هيچی در مورد گياهان می تونن زندگی کنن! خودمو می گم قبل از اينکه اين کلاسو بگيرم واقعا هيچی نمی دونستم! از همه بد تر اينکه نمی دونستم تمام درختهايی که ما می بينيم بيشتر زندگيشونو در يه فاز n کروموزومی به سر می برن!

جناب gas! من بلد نيستم لينک بدم! بهم ياد بده !

Ghesse goo

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]