گيس گلابتون
چهارشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٢
می رود بی خبر از آخر راه...

Tuesday, September 30, 2003

سلام! من الان برگشتم مدرسه! راستش نمی خواستم برگردمخواهرم هم سعی کرد بليطمو عوض کنه صد و سی دلار فقط قيمت عوض کردن بليط بود! اينورم تاکسی رزرو کرده بودم ديديم اگه بمونم پولش قيمت يه سفر ديگه می شه گفت دوباره واست بليط می خرم بيای. توی راه اونقدر گريه کردم که حالم بد شد و سه چهار بار بالا اوردم٬ وقتی رسيدم اينجا نای وايسادن نداشتم٬ راننده تاکسيه چمدونامو تا دم در اتاقم اورد خيلی نايس بود! هی هم آب می خوردم فکر کردم dehydrate شدم٬ خلاصه در اتاقمو که باز کردم يه احساس عجيبی بهم دست داد! خيلی جالب بود٬ احساس کردم که به خونه رسيدم! احساس امنيت!  گفتم اگه توی اتاقم مردم هيچکی نمی فهمه٬ در نتيجه اومدم رفتم پيش RA مون گفتم دارم از حال می رم اونم house president مونو صدا کرد که منو بخندونن. بعدم منو ورداشتن ببرن infirmary! کريستن (RA مون) بهم يه پتو هم داد که خيلی راحته که باهاش خوب بخوابم.  اونجا زنه فکر کرد من باز مشکل روحی پيدا کردم و می خوام بمونم گفتم که نه بابا من دارم می ميرم از بی حالی! بعد ديد اره اب بدنم کم شده بهم يه کيسه خرت و پرت٬ chicken broth, Gatorade, chicken noodle soup, apple juice, ginger ale, ... بهم داد که بيارم و بخورم.  منم برگشتم اتاقم. خلاصه از اونروز تا حالا اصلا دیپرس نشدم! شديدا هم افتادم توی مود درس خوندن و اينا! الانم که دارم اينو می نويسم باز توی اتاق کامپيوترم و همين الان يه انشای فرانسه رو تموم کردم و دارم اين بار سی دی گوگوش گوش می دم اهنگ کولی! اين سی دی رو خواهرم پنج شيش سال پيش از خونه خاله ام کش رفت و تا اين موقع دست ما بود٬ و من با هزار از و جز خواهرمو راضی کردم که برام بفرسته.  ديگه همين واسه الان! من اين جمعه يه ميدترم رياضی دارم! اخه يکی نيست به اين دکتر چنگ و دکتر ستارک بگه بابا يک سوم سمستر هم نگذشته!!!  راستی يه چيزي٬ از اين طوفان ايزابل به ما که چيزی نرسيد! جمعه اون هفته يک drizzle بسيار آبکی اومد٬ من که شانس گند چترمو گذاشته بودم اتاق قبليم (هنوز اون اتاقمو خالی نکرده بودم) خودمو حسابی نفرين کردم٬ بعد اومدم بيرون ديدم بارونش يک پنجاهم بارونای فلوريدا هم نيست. تو فلوريدا عين اين کارتونای ژاپنی يکهو سيل مياد. بای بای

Ghesse goo

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]