گيس گلابتون
جمعه ٤ مهر ،۱۳۸٢
کمکم کن کمکم کن نذار اينجا بمونم تا بپوسم....

Thursday, September 25, 2003

سلام! من باز اومدم! مدتيه می خوام بنويسم نميشه.  دوستی در بلاگش نوشته بود که هری پاتر اقتباسی از هزار و يک شب بوده. آقا من حق copy right می خوام!  عجبا من يه عالمه حرف داشتم همين که نشستم پشت دستگاه نطقم خشک شد!  اولش می خوام از همه دوستان عزيز که احساس همدردی می کنن و برام مسج می ذارن تشکر کنم خيلی همه تونو دوست دارم!  امروز رفتم ام ای تی فيلم دختری با کفشهای کتانی رو ديدم.  فيلمه رو قبلا ايران که بودم ديده بودم. يه يکی دو هفته قبل از اومدن به امريکا٬ يادمه دايی مامانم با دختر خاله مامانم که از يونان اومده بود و اينا اومده بودن خونمون يهو گفت بياين بريم سينما ساعت مثلا ۱۰ شب بود. ما هم گفتيم خوب فرداش من امتحان عربی داشتم و اينقدر درس خونده بودم کله ام جوش اورده بود.  رفتيم سينما و مخالف تصور جای سورن انداختن نبود! به طوری که بهمون دقيقا جلوی پرده سينما صندلی رسيد.  خلاصه من حالم به هم خورد وقتی اومدم خونه!  وقتی هم که رفته بوديم 8 mile رو ببينيم هم همين طور شد اينقدر دوربين حرکت داشت از سينما که اومديم بيرون من رفتم يه سر توالت بالا اوردم! ....خوب حالا بذارين از چيزای خوب خوب حرف بزنيم.  من الان ساعت دوی بعد از نصف شب توی کامپيوتر لب نشسته ام دارم Chayanne گوش می دم و انشای فرانسه می نويسم.  خودمونيما اين بشر چقدر HOT ه من که گر گرفتم! يه دختره ای هم اومد و گفت اين آهنگی که گذاشته بودم رو خيلی دوست داره.  از اتاق جديدم داره شديدا خوشم مياد با RA مونم ملاقات کردم خيلی خيلی دختر نايسی بود اومد دم در اتاقم بهم تبريک بگه که اومدم٬ گفتم بياد تو و يه ۲ ساعتی حرف زديم.  ويرجينيا منتورمونم دقيقا ته راهرو زندگی می کنه که خيلی خيلی نايسه.  با Dean ام حرف زدم بدون اينکه بگم مشکلم چيه گفت يکی از کلاساتو بنداز و گفت که اينو به همه کسانی که تازه وارد ولزلی شدن می گه.  وقتی گفتم که Bipolar Disorder دارم گفت ديگه حتما بايد يکی از کلاساتو بندازی!  (برای کسانی که نمی دونن٬ Bipolar Disorder يه مشکل روحی است که وقتی کسی داشته باشه توی زندگی در دو قطب کاملا متفاوت زندگی می کنه که اين دو قطب بسيار بسيار شدت دارن.  بعضی از اوقات خيلی خيلی خيلی خوشحاله٬ بی دليل می خنده٬ از چيزهای کوچيک لذت می بره٬ زندگی رو زيبا می بينه٬ احساس اشد قدرتمندی رو از نظر فيزيکی و غيره می کنه٬ شديدا سخاوتمند می شه و حتی برای مردم کارهايی که ازش بر نمياد يا به سختی بر مياد رو انجام می ده٬ تمرکز براش سخت می شه چون در ان واحد به ۵۰ تا چيز فکر می کنه و فکرها توی مغزش با سرعت نور می گذرند. و در قطب مخالف احساس بی مصرفی می کنه٬ به خودکشی فکر می کنه٬ دیپرشن شديد شديد داره.  بی حوصله می شه٬ ضعيف می شه غذا نمی خوره نمی تونه بخوابه تمرکز باز سخت می شه! احساس پوچی و بی معنايی می کنه سر مسائل کوچيک فکر می کنه دنيا رو از دست داده و حالش بد می شه ... اين دو قطب توی من عين دو تا ادم متفاوت می مونن٬ وقتی ناراحتم نمی تونم بفهمم چطوری بعضی وقتها خوشحالم٬ وقتی خوشحالم بالعکس٬ councelor ام گفت وقتی ناراحتی چه احساسی بهت دست می ده٬ گفتم نمی دونم چون در اون لحظه خوشحال بودم٬ گفت يه بار که ناراحت شدی بنويس٬ منم نوشتم٬ دوباره که رفتم توی مود خوشحالی اصلا از نوشته های خودم سر در نمی اوردم! اصلا نمی تونستم تصور کنم يا اون احساسها رو در خودم تجلی کنم)  خلاصه تصميم گرفتم اون کلاس رياضی Combinatorics and Graph Theory که هفته پيش برداشتم رو بندازم چون نتونستم به حد کلاس برسم! خيلی کلاس سختيه٬ امروز فهميدم يکی از سختترين کلاسهاييه که توی اين دانشگاه ارائه می شه! به اينم می گن شانس! وقتی کلاس فيزيکمو انداختم بايد يه کلاس هنر ور می داشتم! اخه من به دو تا کلاس هنر احتياج دارم که گرجوئيت بشم! راستی نمی دونم گفته بودم يا نه٬ من کلاس فيزيکمو انداختم و تصميم گرفتم رياضی بخونم٬ چون خيلی روی روحيه من استرس می ذاشت و دکتر گفت که نبايد استرس داشته باشم.  رئيس دیپارتمنت فيزيک هم که رياضيمونو درس می ده يه بار ازم پرسيد که چرا کلاس فيزيک رو انداختم٬ از مطالب خوشم نيومد٬ از معلم٬ از کلاس٬ سخت بود٬ يا چرا؟ گفتم چطور مگه؟ گفت تو رياضيت خيلی خوبه فکر کردم توی فيزيک هم خوب باشی! گفتم خوب تا قسمتی همه اون مشکلاتی که اسم بردی رو داشتم به اضافه يه سری مشکلات شخصی٬ مشکل با هم اتاقی و غيره!  فکر کنم فهميد و ديگه هيچی نگفت. فقط روز بعد ازم به شوخی پرسيد که ايا major مو عوض کردم بعد از رياضی يا نه! منم نگاهش کردم و گفتم نه٬ يکهو معذرت خواست و گفت که حرف mean ی زده و منظوری نداشته! من ديگه بايد برم بخوابم! راستی يادتونه دفعه پيش آخر حرفام گفتم بايد برم ملافه بر دارم٬ روز بعدش هم اتاقيم گفت تو خيلی بی تربيتی که اومدی توی اتاق و منو از خواب بيدار کردی من ديگه به اونجام رسيده بود٬ گفتم بی تربيتی کدومه٬ اينجا اتاق منم هست می خواستی روی زمين بخوابم!!!!! گفت تو اتاق شخصی خودتو داری الان. واقعا خدا بده رو..!

Ghesse goo

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]