گيس گلابتون
شنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٢
From the infirmery

Friday, September 12, 2003

سلام٬ از اينکه برای من دفعه قبل اينقدر مسج گذاشتين خيلی ممنون! 

من الان توی infirmery مدرسه هستم.  نمی تونسم درس بخونم نمی دونم چم شده! اينجا هم درسها اينقدر سختند که خدا می دونه!  هنوز اولين مشق فيزيکمو حل نکرده مشق دومو دادن! کلاس رياضيم که حتی يه امتحان هم داديم!  ديشب اينقدر در حل مسائل فيزيک مغزمو چلوندم و هيچی پس نداد ديوونه شدم!  امروز تا بعد از ظهر حالم خوب بود. ساعت ۳ society of physics students يه ميتينگ داشتن که با liquid nitrogen بستنی درست کرديم و خورديم.  بعدش ساعت ۴ شديدا احساس کردم که می خوام برم counceling بايد با يکی حرف می زدم داشتم ديوونه می شدم.  خلاصه رفتم و counceler ام نبود٬ با يه زنه ديگه ای يه مدتی حرف زدم و بعدش تموم کرد کارو و من اومدم بيرون.  اصلا حالم خوب نبود و نمی خواستم برگردم اتاقم٬  همونجا نشستم کنار يه درخت و شروع به گريه کردن کردم.  يه ماشينی رد شد و يه زنه ای اومد کمکم کنه و منو اورد تو و به مسئول بخش counceling گفت که با من حرف بزنه.  اونم باهام حرف زد و بهش گفتم که هيچ incentive ی برای زندگی ندارم و می خوام خودمو بکشم.  اونم گفت ما بايد تو رو بفرستيم hospital که يه psychiatrist تو رو evaluate کنه و به ما بگه که احتياج داری تحت نظر باشی يا می تونی بری توی dorm چون اينطوری نمی شه!  چون تو توی ويک اند safe نيستی!  خلاصه فرستادن دنبال آنبولانس که منو ببرند emergency room! تا حالا سوار آمبولانس نشده بودم! جالب اينجاست که اونی که تو امبولانس فشار و اينامم گرفت هم گفت که اين بار اولشه! يارو accounant بوده. خلاصه ما رو ساعت ۶ بردند ER تا ساعت ۱ نگه داشتند!  توی اين مدت جمعا حدود ۴ ساعتی معطل شدم!  ديگه اينکه علاوه بر ازمايش ادرار و غيره و يه عالمه سوال پيچ(!) يه psycologist بسيار نايس اومد و با من يه مدت طولانی چت کرد.  بهم هم يه غذا و grape juice دادند.  ولی با وجود اون همه علافی که توی اون مدت من کتاب bernstein bears , Dr. Seuss و Big bird خوندم ٬ خيلی خوش گذشت.  دکتره مرد جالبی بود. خلاصه گفت که تو severely depressed هستی و اگه قول بدی خودتو نکشی می ذاريم بری٬ اگه هم نه٬ می تونی شب رو توی بيمارستان بمونی. ولی يه وقت با يه دکتر بگير و ببين می تونی anti depressant بگيری و من بهش گفتم که من اصلا به قرص خوردن مخالفم و اينا و هی می گفت حالا می دونم تو مخالفی ولی بگير! و وقتی فهميد ايرانيم گفت فارسی هم بلدی؟ شديدا impress شدم که می دونه فارسی چيه گفتم اره  گفت من يه عالمه دوست ايرانی داشتم و ما اينجا يه دکتر ايرانی داريم بذار با اون برات وقت بگيرم خلاصه زنگ زد و با يارو وقت گرفت همين يکشنبه و وقتی اومد گفتم ترجيح می دم ايرانی منو نبينه! گفت خوب اره می فهمم تو انگليسی رو fluent حرف می زنی ولی من که ژنو زندگی می کردم دلم می خواست دکترای امريکايی منو ببينن.  کار ما مثلا ۱۰:۳۰ تموم تموم شده بود٬ زنگ زد کالج که بيان منو ببرن (اين کالجا اينقدر به تو سرويس می دن که حد نداره! روزی که وقت دکتر دارم هم ماشين مياد منو ببره و بياره! مخارج قرص و اينامم انگار می دن) ولی اينقدر طول دادن طول دادن.... که حد نداشت! من توی اون اتاقه خوابيدم٬ يعنی خوابم برد٬ يارو اومد گفت تو هنوز اينجايی؟؟؟ بعد زنگ زد به کالج و اينا اونا هم گفتند اين بايد بياد توی اينفرمری بمونه! ما کسی که از بيمارستان مياد رو نمی فرستيم خوابگاه.  خلاصه من گفتم مسواک و اينا چی گفتند ما برات تهيه می کنيم. خلاصه من اومدم٬ بايد برای ويک اند اينجا بمونم٬ اينجا يه زنه مهربون هست به اسم Sally Branden شايد غلط spell کرده باشم.  بهم غذا داد و بعدشم يه اتاق دو نفره بهم دادن که اگه خواستم دوست بيارم که شب بمونه پيشم بتونم. اينور حال هم يه سالن عين سالن خونه می مونه که توش ويدئو و کامپيوتر و مبل و کتابخونه و يه عالمه کتاب و پازل و فيلمه! منم الان اونجام.  خلاصه اينکه خيلی سوت و کوره و شديدا از اينجا خوشم اومده! يوووهووو!  ولی تا فردا صبح که councelor ام بياد اينجا زندانی ام! البته فردا که چه عرض کنم من بايد الان خواب باشم! البته می خوام اول برم حموم! شديدا بو می دم!  چون به خاطر مسئله هم اتاقيم نمی تونم حموم کنم٬ دختره هميشه تو اطاقه٬ يکی نيست بگه اخه حيا هم خوب چيزيه!!!! راستی اينو نگفتم٬ ديروز صبح به من می گه٬ يه دختره ای هست که وقت خواب و خوراکش با من خيلی جوره و دلش می خواد بياد بيبی (خوابگاه ما) زندگی کنه٬ تو بيا برو با هم اتاقی اون زندگی کن که من بتونم با اون زندگی کنم چون به نظر می اد من و اون با هم خيلی جور باشيم! منم تو دلم گفتم زرشک!!!! 

Ghesse goo

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]