گيس گلابتون
سه‌شنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٢
به اين می گن بدبختی!!! (قوز بالا قوز)

Tuesday, August 26, 2003

اگه فکر کرديد مزه کوفت شدن يه مسافرت رو چشيدين اگه ماجرای منو بشنويد فکر می کنين چه ادم خوشبختی هستين!  از ساعت ۱۰ صبح روز يکشنبه يعنی پريروز بيدار بودم به اميد اينکه ساعت ۷ صبح فرداش پرواز دارم شبش نخوابيدم چون پرواز از جکسونويل بود که با گينزويل ۲:۳۰ فاصله داره و بايد تا ۴ راه می افتاديم.  وقتی رسيديم فرودگاه فهميدم که پرواز ساعت ۷شب بود نه صبح.  خلاصه در حالی که ما داشتيم با يارو بحث می کرديم ماشين خواهرم تقريبا tow شد! و يه عالمه پول گرفتند (که از جيب بنده رفت) که بذارندش زمين.  رفتم يه بليط ديگه خريدم و ۲۴۷ دلار اخ نمودم٬ بعد رفتيم چمدونها رو بديم يکيشون توش فيلم بود (فيلمهای قديمی از عروسی خاله ام و تمام فيلمهايی که گرفته بودم در فلوريدا کنار دريا و غيره) زنه که scan می کردشون گفت فيلم هست اينتوها می گم اره می گه کورين اينجا نوشته فيلم نباشه می گم خوب باشه اين باکس رو نمی برم می گه نمی شه بايد ببری!! می گم نمی خوام ببرم احمق نمی ذاره!!! خلاصه نذاشتم سکنش کنه گفتم عمرا بذارم توی بی سواد به من بگی چی کار کن و چی کار نکن! و گرفتم از دستش. احمقها يه عالمه اضافه بارم ازم گرفتند واسه چيزهايی که نياوردم! ولی پس ندادند و گفتند چون اينا همه توی يه چمدونه نمی شه! منم وقت بحث نداشتم. خلاصه خوشحال و خندون از اينکه بالاخره کارم درست شد خودمونو رسونديم به گيشه و همه چی٬ از خواهرم هم نتونستم يه خداحافظی حسابی کنم که مبادا هواپيما رو از دست بدم فکر می کنين چی شد؟ بله اون پروازم رو هم از دست دادم چون تا توی شرتم رو هم گشتند و جدا از رو نرفتند! هر چی هم اعتراض کردم که پروازم می ره هيچ محل نذاشتند و گفتند که you were randomly selected and we can't do anything about it! و وقتی فهميدم که پرواز رفته من هم هر چی از دهنم در اومد به يارو گفتم! البته اون بدبخت هم مسئول چک کردن بليط بود و بهش هيچ ربطی نداشت ولی يکی بايد اينا رو سو کنه پدرشونو در اره!  البته بهونشونم اينه که ما اين کارو واسه government داريم می کنيم!  خلاصه همون يارويی که سرش داد زدم گفت calm down ma'am و اين حرفا بعد گفت می تونی بليطتو عوض کنی با يه دونه جديد.  منم رفتم اين کارو بکنم فکر کردم مجانيه!(من خنگ اينجا ولشون کنی برای هوا هم ازت پول می گيرن!) يارو گفت ۱۰۰ دلار می شه! من با خودم گفتم من ۱۰۰ دلارم کجا بود تازه اونيکی بليط رو هم روی کرديت خريدم ( راستی کرديت کارتم اومد٬ من قبل از سفر يه نوشته داشتم که هر کاری کردم بازسازی نشد٬ که در مورد کرديت کارتم هم نوشته بودم نگهش داشتم حالا پيداش که کردم اينجا می ذارم.) يه زنه اسپانيولی اهل کلمبيا با فاميلش اونجا بود اومد و به اسپانيولی ازم پرسيد که عزيزم تو اسپانيولی بلدی؟ و من به انگليسی گفتم نه بعدا با خودم فکر کردم که خوبه نگفت اگه نمی فهمی چطور فهميدی من چی گفتم! بهم گفت که اونا هم همين مشکل رو دارن و پرواز رو از دست دادن و من نگران نباشم و اون اگه من پول ندارم پولمو می ده و من بعدا می تونم بهش بدم! اما مشکل من پول نبود فقط٬ مشکل يه عالمه اتفاقی که خودشونو نگه داشته بودن که با هم بافتند بود.  خلاصه من زنگ زدم خواهرم گريه و زاری که روز از اين بدتر می شه!  اون بدبخت هم نمی دونست که من نرفتم و توی راه برگشت بود گفت بر می گرده فرودگاه! خلاصه من با اين اسپانيوليها موندم گفتند يارو گفت يه ساعت ديگه بليط رو به قيمت ۲۵ دلار می تونه بفروشه.  ما گفتيم خوب و خلاصه صبر کرديم و اونو خريدم (البته پولشو خودم دادم٬ نمی خواستم بذارم اونا بدن!) و با پرواز ساعت ۱۱:۳۰ اومديم.  تازه اونها برام توی هواپيما يه سالاد هم گرفتند و خيلی ادمهای خوبی بودند.  خلاصه رسيديم باستن و با شاتلی که کالج فراهم می کنه به اينجا اومدم. خلاصه ديشب به دلايلی که واضحه حالم اصلا خوب نبود٬ دلم گرفته بود و دلتنگ شده بودم.  خوابگاهمون خيلی کهنه است٬ اين دانشگاه مال قرن ۱۹ خوب چه توقعی داری؟ نه اخه دو سه تا از خوابگاهها خيلی نو و مدرن هستند و من خيلی خوشم مياد ولی خوب خوابگاه من نيست ولی می گن خوابگاه ما بهترين و سالم ترين غذاها رو سرو می کنه البته اشپزخونه ما اول سال وا می شه و هنوز بسته است ولی از چيزی که خوشم مياد اينه که هر کسی می تونه هر جا که می خواد توی هر خوابگاه ديگه غذا بخوره و هر خوابگاهی اشپزخونه اش يه چيز ديگه سرو می کنه و با بقيه فرق داره.  و در مورد غذا٬ عاليه!!!عاليه!!! عاليه!!! مزه خونگی می ده و همه چی دارند٬ از رست بيف و رستد ترکی تا پيتزا٬ سالاد بار٬ بستنی که خودت بايد سکوپ کنی و انواع نوشيدنی ها و نونها و فرنچ فرايزشم مزه خوب می ده و مثل مال فست فود تلخ و روغنی نيست که حال ادم رو به هم بزنه.  يکی از درم ها هم غذاش kosher و vegetarian هست.  امروز بايد در عرض ۱۵ دقيقه ناهار می خوردم و خودمو می رسوندم به يه جلسه در مورد کامپيوتر٬ ديدم نزديکترين غذاخوری اينه خلاصه رفتم يه سوپ جو و قارچ داشت که عالی بود يکم مزه سوپهايی که وقتی مهد کودک می رفتم می دادن رو می داد و اون مهد کودک تنها چيز خوبی که داشت سوپهاش بود که خدا می دونه با چی درست می کردن. و البته توی اون بحث کامپيوتری بايد می اومديم توی account مون و يه کارايی می کرديم و مال من با مال بقيه فرق داشت و زنه که نگاه کرد گفت تو July 21 ساعت 8:45pm اخرين باری بوده که اينجا بودی و اين اولين بارت نيست (بايد اولين بارم می بود). و من يادم اومد که توی يکی از نامه هايی که برام فرستاده بودند نوشته بودن که هر از چندی به account تون هم سر بزنين و من که رفتم ID ام رو استفاده کردم و چون نمی دونم PIN ام چی بود PIN مدرسه قبليمو استفاده کردم و it worked! ضاهرا هيچ کس به جز من اين نامه هايی که مدرسه می فرسته رو نمی خونه! البته من صداشو در نياوردم و ادای اينو در اوردم که نمی دونم چرا اينطوريه!  ديشب بعد از حدود ۴۰ ساعت نخوابيدن شديدا homesick شدم و رفتم توی توالت و های های گريه کردم. و يه دختر کره ای اومد گفت چرا گريه می کنی و بغلم کرد و گفت منم که تازه تنها شده بودم خيلی گريه می کردم بعد رفتيم زير زمين توی اتاق تلويزيون و نشستيم و حرف زديم.  خيلی سخته که از يه زندگی که توی خونه خودت زندگی می کنی و هر کاری دلت می خواد می کنی وارد يه خوابگاهی بشی که هم اتاقی داری بشی!  عين عقب رفتن می مونه! هيچکی از کسايی که اينجان اين تجربه رو ندارن همه از بچه گی توی boarding school زندگی کردن و هم اتاقی داشتن هيچکی برای خودش زندگی نکرده که خريد خودشو کنه و ارباب خودش باشه و وقتی می گم کسی نمی فهمه! ضمنا هيچ کدوم از کسايی که اينجان خواهر من رو هم نداشتن که هر روز صبح با عروسک کوسه Bruce مال فيلم Finding Nemo (که اسمشو گذاشته بودن کوسای (بعد از پسر صدام٬ اخه يکی بهمون گفت که يعنی کوسه! و ما برای خنده اين کارو کرديم)) بياد و منو اذيت کنه و مثلا گاز بگيره. دلم براش يه ذره شده! می دونين چيزی که در مورد زندگی قبليم دوست داشتم اين بود که در اون زندگی مدرسه قسمت اصلی زندگی رو تشکيل نمی داد. تو کار می کردی٬ تفريح می کردی و هر کاری که دلت می خواد می کردی و پابند هيچ قانونی نبودی و مدرسه يه چيز فرعی بود. می تونستی اصلا مدرسه نری.  ولی وقتی توی مدرسه زندگی می کنی همه چيز در مورد مدرسه است!  و البته هم اتاقيم هم به نظر می اد که بر عکس من اصلا احساساتی نيست و خيلی سرده و من زياد خوشم نمياد  راستی حوله٬خمير دندون و يه عالمه از چيزای مهم رو جا گذاشتم چون توی همون جعبه بودند و رفتم خريدم يعنی مجبور شدم. به هر حال من ديگه به اندازه کافی پر حرفی کردم و بايد برم.

Ghesse goo

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]