گيس گلابتون
سه‌شنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٢
فرار بزرگ!

Monday, August 18, 2003

سلام دوستان باز من اومدم که اينجا رو پر از حرفهای رک و راست کنم. امروز تمام روز تو خونه داشتم با اين خرت و پرت و اون خرت و پرت ور می رفتم. هی اينو بکن تو اين باکس ٬اونو بکن تو اون باکس که بعدا پستشون کنم ولزلی.  خواهرم هم هی می اومد و می رفت و غر می زد که اين چه وضعه و اين همه اشغال که توی يه اتاق جا نمی شن و ول کن معامله نبود٬ طوری که هر کی می شنيد فکر می کرد واقعا من يه اتاق اشغال دارم اخه مشکل اينجاست که خودش همه اشغالاشو کرده توی اتاقش ولی من همه چيزام توی سالنه و سالن اين خونه هه کوچيکه و جای اسباب اثاث به اضافه چيزهای منو نداره.  خلاصه اومد غر زد رفت ورزش و برگشت همش غر غر غر و ازش کمک خواستم اومد چيزهايی که روی مبل بود رو گذاشت رو زمين و نشست رو مبل و فکر کرد خيلی کار کرده!  بهش گفتم کمک بلد نيستی برو تو اتاقت! بعد حوصله ام سر رفت و کامپيوترشو روشن کردم بازی در اورد و قطع شد!!!! بهش گفتم بيا بريم باکس بخريم گفت ok ولی هيچ عکس العمل ديگه ای نشون نداد رو تختش دراز کشيده بود و داشت cosmopolitan می خوند! منم که واقعا nervous breakdown  داشتم می گرفتم از بس اون خونه ريخته رو نگاه کردم گفتم من می رم يکم راه برم هيچی نگفت منم از خونه زدم بيرون.  حالا هوا تاريک بود ولی يکم پايينتر ادمهای زيادی داشتند سگ می گردوندند.  من اومدم يه نيم مايل و از subdivision مون اومدم بيرون. بعد شروع کردم در کنار خيابون به حرکت ساعت نه و نيم بود و هوا تاريک تاريک. راستش يکم ترسيدم  بعد اومدم توی جدول بين دو طرف خيابون حرکت کردم هر اشغال کله ای هم برام سوت می زد يا داد می کشيد اين مدليشو تا حالا نديده بودم.... خلاصه رفتم تا رسيدم به Eckerd's پايين خيابون.  رفتم تو٬ يکم کارتها رو نگاه کردم و اينا ولی فکر می کنم خيلی out of place به نظر اومدم چون يه مرده ای که اونجا کار می کرد بهم نگاههای weird می انداخت.  خلاصه بعد دو سه دقيقه اينور اونور توی يه صف به چه عظمت (اين اصطلاح خواهرمه) وايسادم بعد که همه خريد کردند و رسيد به من٬ گفتم می تونم تلفن بزنم و دختره گفت sure!  شماره cell خواهرمو دادم هيچکی بر نداشت( cell ش جديدا ديوانه شده و زنگ نمی زنه فقط وقتی بره روی answering machine زنگ می زنه!!!) منم مسج نذاشتم بعد زنگ زدم خونه هيچکس بر نداشت و answering machine هم وصل نبود به تلفن!!  گفتم چی کار کنم چی کار نکنم  اخه به اينم می گن شانس(!!!) بعد از دختره خواستم خونه خالمو بگيره شوهر خالم برداشت گفت کجايی تو دختر همه دارند دنبالت می گردند خاله ات اومده دنبالت چون نمی خواستم باز از دختره بخواهم که واسم cell خالمو بگيره گفتم شما زنگ بزنيد بگيد من اينجا تو Eckerd's ام.  خلاصه منتظر موندم و همينطور کارت نگاه می کردم و اهنگ I want it that way مال Back Street Boys گوش می کردم (اخه راديو داشت می زد) که يهو خالم اومد و از دور گفت هی خانوم.  بعد اومده می گه دختر اخه اين چه کاری بود (بعد خاله ام هم از اوناييه که اينقدر اين حرفو با احساس می زنه که نگو من يهو زدم زير گريه) بعد می گه با خواهرت دعوات شده می گم نه بابا!! می گه اخه ايندهء به اين درخشانی٬ تو همش يه هفته ديگه اينجايی دختر اين کارا چيه می کنی يه وقت يه بلايی سرت می اوردند؟؟؟ بعد من يکم توضيح دادم که خواهرم منو به زودی بيرون می کنه و يه طوری رفتار می کنه انگاری خونه مال اونه!!! بعد خالم گفت حالا اينجا گريه نکن بيا بريم داره دنبالت می گرده! و دم در من بايد اون مرده که تمام مدت داشت منو می پاييد رو می ديدم! يارو لابد فکر کرده بود من يه دبيرستانی ام که از خونه در رفتم يا يه همچين چيزی چون موقع اومدن بيرون هم زل زده بود به من.  آخه منو خيلی با دبيرستانيها اشتباه می گيرند! نمی دونم بايد خوشم بياد يا نه! يکی بهم گفت ده سال ديگه خوشت خواهد اومد!  يه بار توی Publix شامپو و کرم دست sampler می دادند يارو از خواهرم پرسيد که بالای ۱۶ سالی و يکی بهش داد٬ از من حتی نپرسيد!!!  حالا من اون موقع ۱۹ سالم بود.  چند هفته پيش هم تو مال يکی گير داده بود که تلفن بخريد ما را سه عمر معطل کرد و در اين مدت يه پسره tried to hit on me!!!!!! نمی دونستم چطوری دست به سرش کنم گفتم من باستن زندگی می کنم که همچين دروغ هم نبود بعد معلوم شد junior دبيرستانی است و لابد فکر کرده بود منم کوچيکم!  خلاصه ما اومديم خونه و با خواهرم جلوی خاله ام يه ساعت جر و بحث کرديم و خواهرم گفت اگه بلايی سرت می اومد مامان اينا منو مسئول می دونستند و من گفتم عمرا!!! و خاله ام گفت اون که چيزی نيست اگه بلايی سرت می اومد مامان (مامان بزرگم) منو مسئول می دونست که تازه هيچ نقشی نداشتم بعد هم گفت اگه اسباب اضافی داری بيار تو جعبه بذار خونه ما! بعدا اگه اونجا جای نگهداری داشتی برات پست می کنيم. خلاصه تمام وسايل نقاشی و اينامو قرار شد بذارم.  حالا دو ساعت بعد مامان بزرگم زنگ زده من ورداشتم می گه شهرزاد! دختر تو کجا رفته بودی!؟؟ اخه اين چه کاری بود ..... (و سه ساعت لکچر) ... بار اگه زياد داری خوب بذار اين بالا (طبقه بالای خونه خودش) مشکلی نيست already که دو تا بسته گذاشتی! ديگه از اين کارا نکنی ها همه رو نگران کنی! من می گم ديگه ای در کار نيست من که دارم می رم.  و خلاصه يه نيم ساعتم اون لکچرم داد و وقتی قطع کردم يه نگاه موذيانه به خواهرم کردم که مجبور بودی به همه دنيا خبر بدی!! و می گه به خدا من بهش زنگ نزدم! بعد می گه خوب حداقل کارت يه منفعت داشت چند تا offer بهت شد که چيزاتو بذاری خونه شون (البته من الان دو سه بسته خونه مامان بزرگم دارم). برو بهشون بگو did it have to take يه فرار از خونه که شما يه جا به من بدين چيزامو بذارم! 

Ghesse goo

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]