گيس گلابتون
سه‌شنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸۳
ماجراهای جديد

آرش شلوارش پاره شد٬ سل فونش درب و داغون شد! مرگ بر امريکا!  گفتم بايد سو می کردی!  هر کی امريکا باشه و سو نکرده باشه مثل اينه که ايران باشه و تو صف وای نساده باشه!  اين اون ارشيه که توی مهمونی عيد بهم گفت قشنگ می رقصی نه اونی که باهام رقصيد. 

چارلی اومد. يعنی قرار بود بياد. ولی ما که روی ماهشو نديديم. خدا رو شکر. فقط شهر رو جمعه پيش تعطيل کردن. ولی توی اورلندو اون ورا حسابی زد و خونه ها رو بی در و پيکر کرد.

اقا من سيکلوتايميک هستم (البته اين به تجويز خودم بود نه سايکايتريست) خوشتونم نمياد نياد! يه روز ميام يه چيزی می نويسم. فردا می گم چرا اينو نوشتم. پس فردا می گم عجب کار خوبی کردم بازم از اين کارا بکنم و به اين ترتيب. obsess هم که قربونش برم با من زاده شده. ديگه خودتون بگيرين و برين.  البته در مورد هر کاری که می کنم همين اش و همين کاسه است. امروز شديدا در فکر پاک کردن اين وبلاگ بودم. با خودم می گم من بی کارمها! البته شايد دليلش اين باشه که چند تا از کسايی که به شخصه می شناسم اين وبلاگو می خونن جديدا فهميدم و من نسبت به اين مسئله يه احساس عجيب دارم.   خودم فکر نمی کنم چيز پرسونالی در اين وبلاگ نوشته باشم. شايد انگشت شمار بود. ولی بعضيها فکر می کنند که پرسونال می نويسم.  خوب نمی خوام مردم فکر کنند که من چيزهايی می نويسم که نبايد بنويسم. و نمی خوام مردم فکر کنند که اگه وبلاگمو بخونن به اين معنيه که خيلی منو می شناسن يا همه رازهام بر ملا شده. و بعد با خودم می گم اصلا چه اهميتی داره که مردم چی فکر می کنن اگه به نظر من درست نباشه اون مهمه. من دارم برای خودم زندگی مو می کنم.  بعضی وقتها هم خيلی خوشحالم که می نويسم اصلا فکر نمی کنم وبلاگ بايد حالا حالاها تعطيل بشه که متاسفانه جديدا خيلی نبوده.  حالا در مورد مسائل پرسونال درسته من خيلی در مورد مسائل خانوادگی می نويسم! آّخه چی کار کنم! به کی بگم! ادم ديوونه می شه!  اصلا علت اينکه من اين وبلاگ رو ساختم همين مسائل خانوادگی بود. (به شوهر خورشيد می گفتم٬من اگه با کسی مشکلی داشته باشم بهش می گم مگر اون کس فاميلم باشه. با دوست مشکل داشته باشم با معلم با بقال قصاب چه می دونم با ادم معروف. اقا من بخوام يه چيزی به کسی بگم به اون کس می گم. شده تا هر measure هم برم مطمئن می شم که message م رو دريافت کنه. حتی اگه طرف پرزيدنت باشه٬ ولی با خانواده ام....! ) ولی پرسونال نه! اينجا ننوشته ام.  يعنی به تعريف ايرانی پرسونال اره آخه اگه يکی بخواد يه وبلاگ داشته باشه که به تعريف ايرانی پرسونال نباشه بايد در مورد گل و بلبل بنويسه! قربونش برم ايرانيها هم خودشونو راحت کردن و همه چی پرسوناله براشون بعد ديگه کسی نمی تونه حرف بزنه يا کاری بکنه بدون اينکه طوری مسائل پرسونالشو بيرون ريخته باشه! ولی من هيچ چيزی ننوشتم که به يه دوست (نه دوست صميمی) امريکايی يا غير ايرانی نمی گفتم.  اصلا من در مورد رازی ننوشتم؟ در مورد دوستی ننوشتم. در مورد مشکل خصوصی ننوشتم. در مورد روابطم با مردم يا حتی پدر و مادرم ننوشتم. من حتی اسم خيليها رو ننوشتم. اگر هم در اين موارد نوشتم يک يا دو بار بود اونم واسه اين بود که به مسئله ربط داشت و اگه داشتم حرف می زدم می گفتم. تازه مردم هر از چندی يه مسئله خصوصی بگن بد نمی شه. زندگی از اون حالت monotonous در مياد. شايدم چون سايکلوتايميکم و در اون لحظه خيلی emotional بودم و بايد به کسی می گفتم يا می ترکيدم. مثل امروز که شديدا دیپرس بودم که رفتم يه pint بستنی موز با تکه های توت فرنگی و بادام سوخته شده از cold stone خريدم و همه شو خوردم جاتون خالی. خيلی وقتها هم ميام می خونم می گم اينو شايد نبايد می نوشتم. ولی چه فرق می کنه. در زندگی ادم خيلی اشتباهها می کنه. خيلی هم بد نيست اگه اشتباهت يک نوشته روی يک سايت باشه که بتونی پاکش کنی and deny it ever existed!  يعنی من خيلی خصوصی می نويسم؟ شما چی می گين؟ اه باز هم دارم obsess می کنم!  

امروزم تولد يکی از دوستا بود اصلا پاک يادم رفت ساعت نه بايد می رفتم سر کار ! خورشيد هم که همش از ما عکس می گرفت و به من می گفت تو چقدر شبيه Samantha (توی sex and the city) لباس می پوشی.

ديگه اينکه جونم براتون بگه من نشستم ديشب به دل سير ژيمناستيک خانوما رو ديدم. و بعد از چندين سال باله رقصيدن می تونم بگم که باله و ژيمناستيک هيچ شباهتی ندارند!  يعنی دارند ولی توی باله همه حرکات در حالت turned out شروع می شه و در ژيمناستيک در حالت پارالل.  ديگه اينکه بالرينها خيلی از ژيمناستها بدنشون فلکسيبل تره. البته علتش می تونه اين باشه که turned out بودن امکان حرکات رو بيشتر می کنه.  الانم که دارم می نويسم داره شنای زنا رو نشون می ده.  بدبخت بيچاره اين ايرانيه که مجبور شده بود با اسرائيليه مسابقه بده و نداد! عجب دنيايی شده. بدتر از اون اينه که جودو يکی از اون ورزشهاييه که بر پايه احترام به مخلوقات و اخلاق اجتماعی اساس شده و خيلی ابروريزی شد.  يعنی اونو از قصد گذاشتند با اسرائيلی مسابقه بده؟

ديگه اينکه بی تا می گه من از وقتی از ايران اومدم فکر می کنم خواستگاری* قديمی شده.  متاسفانه من ربط قديمی شدن خواستگاری و اينکه من به امريکا اومدم رو نفهميدم.  يعنی کسی که توی ايران زندگی کنه نمی تونه فکر کنه که خواستگاری قديمی شده؟ ديگه اينکه من گفتم که ببينم چرا فکر می کنم که خواستگاری قديمی شده. يک تحقيق علمی انجام دادم و از تمام افراد خانواده ام در مورد خواستگاری پرسيدم. بماند که نظرشون در مورد خواستگاری چه بود و روشن شد که هيچ کس در خانواده ما خواستگاری نشده! و همه خودشون با شوهر خودشان اشنا شده اند و او را انتخاب کرده اند. مامان و بابام که هر دو در دانشگاه امير کبير درس می دادند و همکار بودند. خاله ام با شوهر اولش همکلاس بود. اونيکی خاله ام با شوهرش همکار بودو .... حتی مادربزرگهايم هم خواستگاری نشده بودن.  و ضمنا من يک خاطره بسيار جالب از خواستگاری دارم که در عروسی يکی از دانشجوهای دکترای پدرم (يک عروسی که من اصلا علاقه به شرکت درش نداشتم و مامان و بابام هم تو رو موندند که برن) يک زنی که در قسمت خانومها چادر بر سر داشت طوری که فقط يک چشمش بيرون بود از من خواستگاری کرد!!!! که می داند که اين زن که اصلا من رو نمی شناخت در من٬ دختر ۱۵ ساله چه ديد که من رو برای پسرش که بيش از دو برابر سن من رو داشت خواستگاری کرد از مادرم!(!!!) اين داستان رو هر وقت بحث pedophilia و از اين مسائل پيش مياد من بايد بگم.  نتيجه اين شد که مادرم به زنه گفت خانوم دختر من بچه است!! و اون خانوم در جواب گفته بود دختر رو بايد الان گرفت که خراب نشه!!( whatever that means! speaking of pedophilia) و مامانم ادامه داده بود ضمنا من در سن ۳۳ سالگی خودم شوهرمو انتخاب کردم چطور می تونم به دختر ۱۵ سالم بگم که با کی ازدواج کنه؟؟ البته حرف ما هميشه اين بود که زنه من رو اگه کمی بيشتر می شناخت عمرا چنين کاری می کرد.  ديگه اينکه من به مردی جذب می شم که مستقل باشه. خودش خرج خودشو در اره و خودش برای خودش تصميم بگيره و گليم خودشو از اب بکشه. به نظرم زن هم همينطوره يعنی فکر می کنم مردها هم همين فکر رو می کنند. برای همين من سعی می کنم تمام خرج خودم (به جز شهريه مدرسه) رو خودم در بيارم و سعی می کنم تا می تونم scholarship و grant بگيرم که پدر و مادرم مجبور نشند پول زيادی برای مدرسه بدن.  چون چطور ادم می تونه به مردی که خودش برای خودش تايين تکليف نمی کنه اعتماد کنه؟  آدم دلش می خواد بدونه که اين مرد می تونه مسئوليت قبول کنه و برای خودش تصميم بگيره و در مواقع احتياج به ادم روحيه بده و در مقابل ادم بايسته. قوی باشه! رئيس خودش باشه! نه اينکه ديگران برايش تايين تکليف کنند.  What a turn off!

ضمنا بی تايی من کامنتتو پاک نکردم. شايد اصلا چاپ نشده. علی من نفهميدم چی نوشتی. دادم ديگرون خوندن اونا هم نفهميدن. به زبون فارسی بگو ببينم چی می گی.  ضمنا تئوريت حرف منو نقض نمی کنه (بماند که جمله پنجمت جمله سومتو نقض می کنه و حرف منو تائيد).  اصولا نتيجه اخلاقی حرفت اين بود که بازار هنر مزخرفه؟ خوب ما هم که همينو می گفتيم!  اصولا وقتی کسی اطلاعات کامل در مورد شخصی نداره و خودشو مسئول نوشتن در مورد اون شخص می دونه نتيجه اين می شه ديگه!

*خواستگاری در اين نوشته به معنی خواستگاری traditional که در ان خانواده داماد از خانواده عروس خواستگاری می کنند و نه خواستگاری يک مرد و زن که مدتی همديگه را می شناسند و به هم علاقه مند شده اند است.

Ghesse goo

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]