گيس گلابتون
یکشنبه ٧ تیر ،۱۳۸۳
قربون همه گی تون!

قربون همه! مدتی بود که کامپيوتر در دسترس نداشتم.  مدرسه ها برای ترم دوم تابستون از پس فردا شروع می شه و من شديدا در صدد گرفتن کلاس تئوری اعدادم! از قرار اونی که دفعه پيش با پارتی اسمم رو توی کلاس نوشت کلاسو درس می ده (به اين می گن شانس!) خلاصه می خوام برم اينقدر خودمو لوس کنم تا اسممو توی کلاس بنويسه.  راستی بيتايی ماجرای حسودی تو به سروش بر من روشن نشد!:( ديروز رفتيم با خواهرم فيلم Farenheit 9-11 رو ببينيم٬ بليطها همه فروش رفته بودن گفتيم چيکار کنيم رفتيم The Chronicles of Riddick رو ديديم. بد نبود. خوشم اومد.  ديگه اينکه از دست اين خانواده خسته شدم ! دارم يه داستان می نويسم. البته بهتره بگم دارم يه بيوگرافی می نويسم. که تمام مشکلات خانوادگيم توشه. فکر کنم يکی بخونه می گه عجب خانواده ای! تصميم دارم توی يه سايت انلاين بذارم. البته از اسمهای کاذب استفاده می کنم. فقط اسم خودم مال خودمه.  اگه تموم شد ممکنه سايتشو اينجا بذارم حوصله داشتين يه نگاهی بندازين. البته به انگليسی خواهد بود.  ديگه اينکه يه نقاشی هست که الان يه شيش هفت ماهی هست می خوام بکشم٬ مقواشو خريدم هنوز هيچ کاری براش نکردم حرسم در اومده. مامان بزرگ هم که demand کرده که من همه چيزهامو بذارم توی storage تا اخر هفته ديگه! می ترسه من برم و يه مو اينجا بذارم! پريروز هر چی حنا داشتم توی فريزر در اورده و با زعفرانها کرده توی يه کيسه که اينا رو ببر از اين خونه! توی يخچال من نمی تونی بذاری! اب حناها همه به زعفرانها پس داده بود!  به اين می گن عقل! به اون هم می گن مادربزرگ دلسوز! به زودی خودمو می ذاره سر کوچه! جناب بمبر به جمع ما خوش اومدی. زت زياد 

Ghesse goo

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]