گيس گلابتون
یکشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٩
خودم کردم که لعنت بر خودم باد!

دیشب تو رو توی یک کلاب دیدم و در حالی که هر دوتامون اینقدر مست و لایعقل بودیم که اهمیت ندیم چه مطالبی بینمون رد و بدل می شه فهمیدم که دوست دختر داری یا حداقل یک خانمی رو در نظر داری!  خیلی سخته آدم این همه مدت به یک نفر علاقه مند باشه و نتونه اونو نشون بده یا به طرف بگه.  البته من که فکر می کنم نشون می دادم و تو نمی گرفتی.  به هر حال من که نمی تونستم خودم رو بهت تحمیل کنم. شاید اصلا از من خوشت نمی اومد.  با تمام وجود اعتقاد دارم که مردی که از زنی خوشش بیاد اونو عین کنه می چسبه و ول نمی کنه.  خجالت سرش نمی شه.  تفاوت سن و قیافه و اینها براش مهم نیست و می ره دنبال طرف (تا به دت برسه هاهاها این جوک بود).

اینها همش از خجالتی بودن خودمه که الان نمی دونم در موردشون چیکار کنم.  کسی رو هم ندارم که باهاش اختلات کنم.  فکر می کنم هیچوقت به من یاد داده نشده که چطوری احساساتم رو نشون بدم.  حالا من موندم با این همه احساس که نمی دونم باهاشون چیکار کنم و تو که به احتمال خیلی زیاد در تمام هفته یک ثانیه هم به من فکر نمی کنی.  یک لیست تهیه می کنم از بدیهایی که از تو دیدم که هر وقت به فکرت افتادم یادم بیاد:

١)  اون واقعا من رو دوست نداره وگرنه هر مردی که زنی رو بخواد دنبالش می ره!

٢)  اون به من احترام نمی ذاره و هنوز بچه است.

٣)  من و اون اونقدر حرفی برای زدن نخواهیم داشت.  چون وجه مشترک زیادی نداریم.

۴)  نمی دونم ما چه مدت دوام می آوردیم چون تو به مشروب خیلی علاقه داری و ممکن بود هووی من بشه.

۵)  تو هیچ وقت به من اظهار علاقه نکردی، بهم کمپلیمان ندادی، هیچ کاری نکردی که فکر کنم اسپشل هستم!  از مردهایی که در ابراز علاقه کردن کم می ذارن خوشم نمیاد.

من مستحق این هستم که کسی که من رو دوست داره من رو برای تمام وجودم حتی اخلاقهای بدم و عیبهام من رو دوست داشته باشه.  اصلا این آدم عیبهای من رو باید خوب ببینه!

Ghesse goo

دوشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸۸
محسن

یکشنبه، سی و یکم می دو هزار و نه

دیشب خواب محسن رو دیدم!  خیلی جالبه من الان سالها بود به محسن فکر هم نکرده بودم.  محسن یک دوستی بود که عین برادرم بود.  در یک دوره از تنهایی زندگی من تنها کسی بود که همدمم بود بهش اعتماد می کردم و باهاش حرف می زدم.  ازش خیلی خیلی خاطره های خوب دارم.  خیلی جالبه چون فکر می کنم مدت خیلی زیادی با هم صرف کردیم.  خیلی چیزها به هم یاد دادیم و از هم یاد گرفتیم.  وقتی با هم بودیم احساس امنیت می کردم.  واقعا عین برادر بزرگتری که هیچ وقت نداشتم ولی همیشه می خواستم داشته باشم بود.  نه احساس می کردم بخواد ازم سو استفاده بکنه و نه اینکه بهم نظر داشته باشه.  بهش خیلی اعتماد داشتم.  نظرش رو خیلی قبول داشتم.  وقتی مسئله ای می شد و با کس دیگری مشکلی بود به اون زنگ می زدم چون می دونستم بی طرفانه قضاوت می کنه.  طوری قبولش داشتم و با هم دوست بودیم که وقتی دو سه روز باید می رفتم بوستون ازش پرسیدم اگه می شد توی اتاقش بمونم و اون بدون تردید گفت که البته.

بعد یک روز محسن دیگه با من حرف نزد!  نه تلفن رو جواب می داد و نه از این و اون که سراغش رو می گرفتم جواب درستی بهم می دادند.  فکر می کنم این مسئله من رو خیلی ناراحت کرد و علتش هم همین بود که به محسن به چشم یک برادر نگاه می کردم و نمی خواستم در اینکه مثل برادرم بود شک و شبهه ای باشه.  و اینکه می گم فکر می کنم به جای اینکه بگم مطمئن هستم برای اینه که وقتی محسن نه تلفن رو جواب داد و نه ایمیل و نه خبری داد من انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده باشه به زندگی ادامه دادم و واقعا در زندگیم تاثیری نکرد.  احساس می کنم یک بخش از subconscious من هنوز از این مسئله خیلی ناراحته یا در هم ریخته و گنگ شده و برای همینه که محسن دیشب به خوابم اومد و بهم گفت که از دستم ناراحت نیست و هنوز با هم دوستیم.  بعدشم اون کتاب سهراب سپهری که ازش قرض گرفته بودم و می گفت یادگار یک دوست صمیمیه رو بهش پس دادم. و فکر می کنم که من رو به خونه اش دعوت کرد.

فکر می کنم که من هر وقت یک مسئله ای subconscious منو مشغول می کنه به خوابم میاد.  فکر می کنم برای همینه که خواب پدر بزرگم رو دیدم که بهم گفت خیلی دوستم داره.  آخه در یک دوره از زندگی به علت بچگی و کوچیکی پدربزرگم رو اذیت می کردیم.  یعنی شوخی می کردیم و سر به سرش می گذاشتیم و وقتی از دنیا رفت من همیشه گنگ این مسئله شدم که آیا او از دست ما راضی بود یا ما قلبش رو شکستیم. البته هیچ وقت حرفی از اینکه از دست ما ناراحت باشه نزد و همیشه می گفت که ما رو خیلی دوست داره.  برای همین پدربزرگم رو خیلی زیاد در خواب می بینم که بهم می گه خیلی دوستم داره.  و این خوابها اونقدر واقعیند که توی خواب احساس می کنم واقعیند و با خودم می گم یک جای این مسئله عجیبه چون پدربزرگ من دیگه زنده نیست ولی از اینکه به خوابم میاد خوشحالم!

Ghesse goo

شنبه ٤ آبان ،۱۳۸٧
اومدم سک سک کنم و برم

اومدم سلام کنم.  مدتهاست ننوشتم. اصلا نمی دونم چه مدت.  شاید حتی یک سال!  نمی دونم.  به هر حال.

Ghesse goo

دوشنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٦
به مناسبت روز زن

 Sunday March 9th 2008

چرا اینقدر اصرار داری که بدونی در اسپانیولی به مهبل زن چی می گن؟ کارلوس از من پرسید. حالا باشه مهم نیست. ولی بذار بهت بگم که من این فرهنگ انگلیسی رو نمی فهمم.  فرهنگی که توش همه کلماتی که به عضو زن ربط بیدا می کنه خیلی خشن و منفیه و عین فحش می مونه؟  در اسپانیولی تمام کلماتی که برای زن و اعضای تناسلی او به کار می ره خیلی مثبت و دلپذیره. بیشترشون حرف غذاهای خوشمزه یا چیزهای خیلی زیباست.  خوب آخه حق بده مگه چیزی روی این زمین از این بهتر هم می شه؟

با خودم فکر کردم تو دیگه کجای دنیا بزرگ شدی؟ در فرهنگ ایرانی اصلا اسم محاوره ای برای مهبل زن نیست چه برسه به خوب یا بد بودنش!

Ghesse goo

جمعه ۱۸ آبان ،۱۳۸٦
جایی برای زندگی....
پاریس یعنی بهشت. یادمه بچه که بودم عاشق این فیلمها و سریالهای انگلیسی بودم که داستانشون در قرن نوزدهم می گذشت. زنها لباسهای بلند با دامنهای پفی و کلاه و چتر و مردها با کلاه بلند و عصا. دیوار خونه ها قدیمی و کاشی کاری شده. اسباب اثاث خونه به مدل امپیر. اینقدر محو این چیزها بودم که بعضی اوقات توی خونه ملحفه می بستم دور بدنم و ادای این فیلمها رو در میاوردم. ما در خونه یک بینوایان کمیک ستریپ داشتیم که من که بچه بودم و هنوز نمی تونستم بخونم این رو مامانم شبها برام می خوند. اینقدر با این داستان mesmerise شده بودم که تا مدتها نقاشیهایی که می کشیدم توش کزت و ماریوس و اینها بودند. همیشه فکر می کردم جای ایده عال برای زندگی یک همچین شکلیه. جایی که مردمش در بدبختی و نداری هم به مبارزه بیانی فکر می کنند و اثار این رو می شه در کوچه و بازار دید. به همین دلیل بود که ادبیات قرن نوزدهم فرانسه خوندم. از اینکه زولا J'accuse رو می نویسه و اصلا اهمیت نمی ده که این کار چقدر به ضررش تموم می شه در حدی که باید از فرانسه بره بیرون ولی این کار رو به خاطر درستیش می کنه. من محو ادبیات فرانسه ام! از اینکه بالزاک تصمیم می گیره یک مقدار شخصیت تولید کنه که در داستانهاش همیشه حضور دارند خوشم میاد. باید اعتراف کنم که I have a crush on Bianchon. پزشک ایده آل بالزاک. پزشک درستکار. پزشکی که برای پول و سروت کار نمی کنه و فقط به فکر کمک به بدبختی جامعه است. من عاشق پاریس شدم. یعنی مگه می شه من در شهری راه برم که چنین آدمهای بزرگی رو پرورش داد؟ که مردمش یه روز با دامنهای بلند و کلاه و عصا راه می رفتند؟ که زمین خیابونهاش سنگفرشه. که خواننده هایی مثل شارل آزناور شعرهای جنجالی می نوشتند. که جوانانش مثل Rimbaud از بچگی شعر می گفتند؟ که مردمش توی کافه می نشینند و حرف می زنند. که زنهاش مثل ژرژ ساند معنی حقوق زنها رو عوض می کنند. که آدم توش چهارده ساعت پیاده از پورت دوفین تا سن ژرمان تا مونمرت تا سن میشل تا کرتیه لاتن می ره و خسته نمی شه. اینه جای ایده آل برای زندگی. که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است...

پی اس: خداییش برین «مراسم عشای یک آتیست» رو بخونید و به من بگید آیا این همه ایده آلیسم شما رو به ذوق نمی آره؟

خیلی جالب و مسخره است که یک نفر که هیچ وقت پاشو از ایران نذاشته بیرون در مورد اینکه "من هرگز نمی خوام جایی برم و اگه برم بر خواهم گشت و اینجا زندگی خواهم کرد چون ایران از همه جای دنیا بهتره" حرف بزنه! یا از تفاوت فرهنگها و این که چقدر مردم ایران آزادند و چقدر در غرب آزادی نیست! مثل این می مونه که من که بهشت رو ندیده ام در مدح اون نظر بدم. یا یک فیلم رو ندیده بگم خیلی مزخرف بود یا در مورد یک آدم رو نشناخته به حرف این و اون قضاوت کنم.
ما ایرانیها کلا عادت داریم در مورد چیزهایی که ازش هیچ اطلاعی نداریم نظر بدیم و برای همه چیز نسخه بپیچیم.



Ghesse goo

جمعه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٦
از ايفل تا مکينزی

پنج شنبه ششم سپتامبر دو هزار و هفت

مدتی بود شدید می خواستم بنویسم.  نمی دونین چند بار اومدم اینجا و هر چی سعی کردم بنویسم نشد چون سرور کار نمی کرد و من نمی دونستم چرا.  این frustration ها رو همه رو در وجودم جمع کردم و به صورت نوشته روی ورق آوردم.  حیف که احساسات لحظات گذشته رو نمی شه دوباره تکرار کرد.  اواخر ماه جولای٬ تمام آگوست و اوایل سپتامبر رو مسافرت کردم.  رفتم آلمان رفتم جمهوری چک رفتم اتریش رفتم انگلیس و فرانسه و دو روز پیش برگشتم.  خیلی دلم می خواست از اونجا ها بنویسم. از تفاوت طرز فکر مردمشون از اینکه چقدر مهربان بودند از این که چه اتفاقهایی افتاد.  ولی هر بار که از اتریش روی این سایت اومدم کار نمی کرد و فکر کردم دیگه غزل وبلاگ من خونده شده.  ولی خوشبختانه هنوز اینجاست و سر جاشه. 

در مدتی که نبودم یعنی در امریکا نبودم خیلی فکر کردم.  مدتیه شدیدا به finance که اصلا نمی دونم معادل فارسیش چی می شه علاقه مند شدم.  پارسال ترم پاییز برای دو سه تا investment bank مصاحبه کردم و JP Morgan و UBS خیلی از من خوششون اومده بود.  حتی درخواست دادند که برم دوباره مصاحبه کنم ولی وقتی به اون مرحله رسید متوجه شدم که علاقه ام در چیز دیگری است و نمی خواست وارد دنیای corporate بشم.  ولی هر چی زمان می گذره داره علاقه ام بیشتر می شه. Dow Jones و Nasdaq رو دنبال می کنم و در مورد Hedge fund و Private equity و venture capital و از این چیزا مطالعه می کنم.  انگلیس که بودم زک بهم دو سه تا کتاب ریاضیات financial داد و گفت که اینها رو بخون.  خلاصه شدیدا جذب دنیای corporate شدم و دارم فکر می کنم که دو سه سال دیگه به Business School درخواست بدم.  زک که شدید می گه هاروارد تو رو روی دست می بره (زک همه خانواده اش trader هستند و برای این Ibank ها کار می کنند.) ولی خودم یک دانشگاه بین المللی در فرانسه رو در نظر دارم.... 

Ghesse goo

دوشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٦
آپديت در يک دقيقه

Monday, June 25th 2007

سلام

مدتیه ننوشتم.  سرم شلوغ بود.  گرجوئیشن و مسافرت.  الانم دو سه هفتست منتظر پاسپورتم هستم که برم اروپا با یکی از دوستام.  بیچاره در رومانی نشسته به انتظار من که بریم دور اروپا رو با هم بگردیم. ولی کو پاسپورت.  یک کنفرانس در سپتامبر در لندن برگذار می شه در مورد مولوی آخه امسال ۸۰۰ مین سال تولدش بود که دارم جور می کنم برم.  فکر کردم ضمیمه خوبی رو جور می کنه برای networking و دارم سعی می کنم اکتبر که فکر کنم مراسمی در همین مورد در قونیه برگذار می شه اونجا باشم.  در عین حال با یک استاد هاروارد که در یک برنامه ای در مورد موسیقی سنتی ایرانی باهاش آشنا شدم (و به من گفت من شما رو که دیدم گفتم این خانم باید یک رگ ترکی داشته باشه!) هم در تماسم چون قونیه زندگی می کنه و من می خوام ببینم می تونم یک سال برم اونجا برای تحقیق روی sufi establishments.  بعدش اینکه در فکر کار و بار تحصیلات عالیه هستم و با یک استادی هم در اکسفورد در تماسم یعنی نامه و ایمیل و این حرفها.  البته در حال حاضر یکی از ecole های فرانسه رو در نظر دارم ولی این استاد اکسفورد خیلی تحقیقات روی صادق هدایت انجام داده و من هم نقطه ی focus م ادبیات مدرن فارسی خواهد بود.  البته منظورم از ادبیات مدرن ادبیات انتهای قرن نوزدهم و اوائل قرن بیستمه وگرنه ایران که ادبیات مدرن (نوشته شده در سی سال اخیر) نداره که به لعنت عمر بیارزه!  در عین حال چه می دونین یکوقت دیدید از افغانستان سر در آوردم.  راستی من دو سه روز پیش فهمیدم ماهی دراکول همون ازون برون و کوچکترین ماهی خاویار دریای خزره!

همین!

Ghesse goo

جمعه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦
می خوام از اينجا فرار کنم

پنج شنبه سوم می دو هزار و هفت

همه چیز بوی کهنگی می ده.  می خوام از اینجا فرار کنم.  از مردمش.  از صحنه های تکراریش.  از بوی خوابگاهها.  همه چیز برام تکراری شده.  از پله های پشت اتاقی که ترم پیش در مانگر داشتم میام پایین.  خاطرات ترم پیش جلوی چشمام میاد.  من با چکمه های صورتی و پلیور ان تیلور.  نتی که الکس روی درم گذاشته بود.  از جلوی در اتاقم که رد شدم می بینم که یکی دیگه عکسهاشو به در اتاقم چسبونده.  من دیگه اینجا زندگی نمی کنم.  یعنی پنج ماهه که نمی کنم.  چه زود گذشت.  عین یک چشم به هم زدن بود.  ولی به نظر میاد سالها پیش بوده باشه.  سخت گذشت یا آسون؟ نمی دونم.  نمی دونم.  الان هم که توی اتاق کامپیوتر مانگر نشستم و این رو تایپ می کنم یاد روزهایی که با جولیا توی این اتاق گذراندیم می افتم.  جولیا رفت که بره.  یک ترم آف گرفت که بره کار کنه تا بتونه خرج تحصیلشو در بیاره.  دلم تنگه... همیشه پنج شنبه ها با خودم فکر می کردم که می تونم بدون احساس کمبود انرژی تا عصر جمعه بزن و بکوب راه بندازم و خستگی ناپذیر کار کنم.  پارسال ترم پاییز این رو به همه نشون دادم چون کلاس تئوری مجموعه ها کاراش همیشه صبح جمعه باید تحویل داده می شد.  ولی امشب شبی که باید تا صبح بیدار بمونم. شبی که باید تا صبح پرسه بزنم که کسی منو نبینه خوابم میاد.  قانون مرفی!

Ghesse goo

یکشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦
روز جهانی سکوت

یا هجده آوریل 418 روزیه که دانشجوها به اعتراض به سکوت روی همجنسگرایی و ناراحتی هایی که همجنس گرایان بهش دچار هستند و موجب می شه در مورد گرایش جنسیشون حرف نزنند از جمله قلدری اذیت و آزار و homophobia برای نصف روز سکوت اختیار می کنند. برای اطلاعات بیشتر: http://www.dayofsilence.org

این اتفاقات روز 420 افتاد.

با ادریان توی lake house داشتیم می رقصیدیم.  این مهمانی به خاطر تولد هیتلر بود.  اینقدر به خودمون تکون دادیم که فکر نمی کنم عضله ای بود که استفاده نکردیم.  من و سمر اون روز و روز قبلش اینقدر برای performance رقص بندری و باباکرم مون برای برنامه ای درمورد کمک به ایدز تمرین کردیم که صبح که از خواب بلند شدم عین جن بوداده و روبات از توی تخت اومدم بیرون و عصرش روی کاناپه ی homestead عین بچه کوچولو دو سه ساعتی خوابیدم.  برنامه خیلی خیلی خوب پیش رفت و eve بهم گفت the way you move makes me want to be you!  و آدریان گفت I had no idea you could move yourself like that! you have so much assets below the belt!  ولی بعدش که این موتور به کار افتاد دیگه مگه می شه از کار انداختش؟ اون کراوات و کلاه باباکرم ایده ال بود برای drag show.  رفتیم drag show توی پاب.  و بعدش مهمانی تولد WZLY رادیوی مدرسه که شصت و پنج سالش شد فکر کنم(!؟؟)  همینطور که از اینور اتاق به اونور اتاق حرکت می کردیم از جلوی کتلین رد شدیم.  یک دختر دو رگه نمی دونم کجایی که روابط بین الملل می خونه و چند بار مراکش رفته و عربی بلده.  چشمهای بادامی موهای سیاه کوتاه مدل بیتلا با لب و دماغ باریک داره.  پشت آدریان می رقصید و کمکم اومد کنار ما و هی بر می گشت من رو نگاه می کرد.   با وجود ظرافت ظاهری٬ کتلین رو من هرگز در لباس زنانه ندیده بودم و اون روز هم لباسش زنانه نبود فقط ماتیک خیلی قرمزی به لبش زده بود.  و وقتی آخر کار چراغها رو روشن کردند و من بهش نگاه کردم به من لبخند زد.  من مست نبودم فقط یکم شامپاین خورده بودم.  ولی از این کمربندهایی که ازشون سکه اویزونه کمرم بود و داشتم شدید قر می دادم طوری که آدریان گفت وقتی من رو نگاه می کنه احساس می کنه she has no moves. 

این اتفاقات روز 422 افتاد.

با سه نفر ایرانی رفتم بیرون٬ دو دختر یک پسر٬ حرفی نزدند به جز ایراد٬ بحث از اینکه کدوم پسر رو می خوان به تور بزنند و یک مشت آدمهایی که من نه می شناسم نه علاقه دارم بشناسم زدند و ازدواج و حرفهای homophobic.  وقتی مردم حرفهای اینجوری می زنند مغزم شورش می کنه و سرخود شروع می کنه به اضافه کاری.  بی اختیار یاد خواب شب قبل افتادم.  شب قبل خواب زک رو دیده بودم.  من و زک در یک جایی عین قرن هجدهم با هم ازدواج کرده بودیم و اون فرزند یک لرد ثروتمند ملکدار بود.  بعد یاد لبخند کیتلین افتادم و اون ماتیک سرخی که به لبش زده بود.  دوست دختر کتلین پارسال از هاروارد فارغ التحصیل شد و آخرین خبر این بود که هنوز با هم بودند.  بعد به خودم اومدم.  داشتند مردهای خیابون رو تقسیم می کردند.  «لطفا برای من نقشه نکشید من خیال ازدواج ندارم».  و با خودم فکر کردم من هزار تا برنامه دارم برای زندگیم.  من می خوام برم دنیا رو بگردم. من می خوام با انجلا دوست بشم.  با کفش پاشنه هفت سانتی شانزه لیزه رو از بالا تا پایین وجب کنم.  من می خوام برم زیمبابوه و زازا رو ببینم.  من می خوام تار و ستار زدن یاد بگیرم.  من می خوام با سمر تمام خاور میانه رو بگردم.  من می خوام برم اروپا و از آنیا روسی یاد بگیرم.  من می خوام ادبیات تطبیقی بخونم و ادبیات فرانسه انقلاب کبیر رو با ادبیات فارسی انقلاب مشروطه مقایسه کنم. من می خوام مثل آلیا برم ویتنام یا کستاریکا و انگلیسی یاد بدم و اسپانیولیمو تقویت کنم.  من می خوام برم پاریس زندگی کنم.  ازدواج که برای من نیست برای آدم بزرگهاست.  برای کسانی که همه کارهاشونو کردن و دیگه وقت اینه که بشینند خونه.  من هزار تا برنامه و کار نکرده دارم.  اصلا من معلوم نیست کجام و چیکار می کنم و این رو دوست دارم.  من باید در اولین فرصت برم رومانی با یولیانا.  من باید در اولین فرصت با مارتا که روی صادق هدایت تحقیق می کنه در تورانتو تماس بگیرم.  اصلا مگه من می تونم در ازدواج با یک مرد خوشبخت بشم؟ یا اون با من؟  من در یک شهر نمی گنجم.  من توی یک جا یک خونه و با یک نفر دیوونه می شم.  طرف رو بدبخت می کنم.  من چطور و به چه زبونی می تونم به این مردم یا به اون مرد حالی کنم که من از دو روز پیش یک دقیقه در میون به کتلین اون چشمهای بادامی و لبهای سرخ فکر می کنم.  من چطور می تونم به این ملت حالی کنم که من هر وقت جن یا الیس رو می بینم قلبم کف پامه.  من چطور می تونم به مردم حالی کنم از اینی که الکس (که دوشنبه گذشته ماراتون بوستون رو دوید) تمام نوشته های من رو روی کامیونیتی می خونه و فکر می کنه من با تمام مدرسه لابد رابطه دارم لذت می برم.  از اینی که هنوز وقتی من رو می بینه انگار توجه می خواد و من بهش نمی دم لذت می برم.  من چطوری می تونم به ملت حالی کنم که من هزار فکر و خیال تو سرمه.  هزار تا برنامه و کار نکرده دارم برای آینده.   یک عمر و بلکه صد عمر طول می کشه تا این کارها رو بکنم.  مگه مغز خر خورده ام با دست خودم خودم رو بندازم توی هچل؟  این رو به چه زبونی می شه گفت؟

می خواستم برای یک تحقیق یک مدتی شاید حتی برای یک سال برم ایران.  آیا من اگه برم ایران باید این بدبختی رو تحمل کنم؟

Ghesse goo

سه‌شنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٦
اتفاق

سه شنبه دهم آوریل دو هزار و هفت

حالا بریم هوپ چون نمی تونیم بریم پاب چون من با یک پراسپی نمی تونم برم پاب.

آها.. پاب یا هوپ مسئله این است! از جام بلند شدم. صدایی از پشت سر گفت:  حالا پاب یا هوپ چه فرقی با هم دارند؟  سه نفری برگشتیم ببینیم کی بود اینو گفت.  یک مرد جوان با کت و شلوار بسیار با ستایل نشسته بود پشت سرمون و داشت یک کتابی رو ورق می زن.  این مرد ساعت نه شب توی ستارباکس با این کت و شلوار و کراوات چیکار می کرد؟؟؟؟

جواب دادیم: پاب یک پاب ه و هوپ یک کافه. ما نمی تونیم بریم پاب چون یک دختر زیر سن قانونی باهامونه. 

گفت: آره من فکر کنم خودم اونجا بودم.

بعد اصلا بدون اینکه متوجه بشیم حرف کشیده شد به ادبیات و شروع کردیم در مورد ادبیات قرن نوزده و هیجده فرانسه و زولا و فلوبر حرف زدن و بعد دعوامون شد سر اینکه زولا بهتره یا پروست و از chaucer و beowulf و اینها quote گفتن.  و از اینکه چاسر حرفهای من رو plagerize کرده بود و هیوم حرفهای غزالی رو و یکهو برگشت به او گفت: go educate yourself! 

وقتی بیرون اومدیم او گفت: what the fuck did just happen????? اصلا این یارو کی بود و چرا با کت و شلوار نشسته بود توی ستارباکس.  بعد رفتیم هوپ و داستان ساختیم که حتما blind date داشته. 

Ghesse goo

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]